otagh baghli
otagh baghli
Part 18
یه قدم دیگه اومد جلو و من آماده بودم که غزل خداحافظی رو بخونم چون قطعا این دفعه منو میکشت ....
اومد سمتم و دستشو بالا آورد ....
به گمونم میخواست بهم سیلی بزنه .....
دستشو بالا آورد و من چشامو بستم و اماده ی سیلی ای که میخواست بهم بزنه شدم ....
که یهو صدای مامان که از طبقه ی پایین میومد دستش همون طور بالا موند و متوقف شد ....
لونا : بچه هااا !! چرا نمیاین ؟؟
غذا از دهن افتاد .....( داد و صدای بلند )
جونگکوک هم داد زد و گفت .....
کوک : الان میایم مامان …!!! ( داد )
«چون راهشون از هم دوره جونگکوک و لونا مجبور شدن داد بزنن تا صداشون بهم برسه »
واقعااا خیلی خوشحال شدم .....
اگه مامان نبود صورتم تا الان کبوده کبود شده بود .....
جونگکوک رو کرد بهم و گفت :.....
کوک : شانس آوردی بچه !( پوزخند و سرد )
ا/ت : هیچ غلطی نمیتونی بکنی .....
فکر میکردم عصبیش کردم و درست هم فکر کرده بودم .....
خواست یه چیزی بگه که یهو دوباره صدای مامان بلند شد و گفت .....
لونا : بیاین دیگه ...!!
( ایییی لونا هم ضده حاله ... بابا ولشون کن بزار دعواشون رو بکنن اصن غذا به درکک)
جونگکوک رو کرد بهم و با همون صدای بم و جدی و سردش رو بهم گفت .....
کوک : امید وارم فهمیده باشی که چه کارایی میتونه ازم بر بیاد ....
پس به اون زبونه درازت یاد بده سرتو به باد نده .... وگرنه مجبورم بد کوتاش کنم ( خیلیییییییی سرددد و جدی )
با ترس بهش نگاه میکردم ......
واقعا هیچی ازش بعید نبود .....
البته که الان بهش اوکی رو میدم و بعدش هر کاری که دلم خواست انجام میدم ....
به کسی هم هیچی ربط نداره .....
واقعا ترسناک بود ....
اوفففف خدایا گو/ه خوردم گفتم برادر میخوام این که از شمر هم بد تره که ....
هییییی شانسه ماعه دیگه ...
واسمون ریدن ...
ترسیده سری تکون دادم و گفتم ...
ا/ت : ب... باشه ف. فهمیدم ( ترس و لکنت )
اونم با قیافه ای راضی ولی هم چنان سرد و جدی سری به نشونه ی تأیید تکون داد و گفت :.....
کوک : خوبه .... ( سرد و جدی و اخمو )
آروم ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت
که یهو .....
ادامه دارد ✨ 🎀
شرط ها :
۱۰۰ لایک
۳۵ بازنشر
۳ فالو
بوس بهتون بای بای 👋🏻💋
Part 18
یه قدم دیگه اومد جلو و من آماده بودم که غزل خداحافظی رو بخونم چون قطعا این دفعه منو میکشت ....
اومد سمتم و دستشو بالا آورد ....
به گمونم میخواست بهم سیلی بزنه .....
دستشو بالا آورد و من چشامو بستم و اماده ی سیلی ای که میخواست بهم بزنه شدم ....
که یهو صدای مامان که از طبقه ی پایین میومد دستش همون طور بالا موند و متوقف شد ....
لونا : بچه هااا !! چرا نمیاین ؟؟
غذا از دهن افتاد .....( داد و صدای بلند )
جونگکوک هم داد زد و گفت .....
کوک : الان میایم مامان …!!! ( داد )
«چون راهشون از هم دوره جونگکوک و لونا مجبور شدن داد بزنن تا صداشون بهم برسه »
واقعااا خیلی خوشحال شدم .....
اگه مامان نبود صورتم تا الان کبوده کبود شده بود .....
جونگکوک رو کرد بهم و گفت :.....
کوک : شانس آوردی بچه !( پوزخند و سرد )
ا/ت : هیچ غلطی نمیتونی بکنی .....
فکر میکردم عصبیش کردم و درست هم فکر کرده بودم .....
خواست یه چیزی بگه که یهو دوباره صدای مامان بلند شد و گفت .....
لونا : بیاین دیگه ...!!
( ایییی لونا هم ضده حاله ... بابا ولشون کن بزار دعواشون رو بکنن اصن غذا به درکک)
جونگکوک رو کرد بهم و با همون صدای بم و جدی و سردش رو بهم گفت .....
کوک : امید وارم فهمیده باشی که چه کارایی میتونه ازم بر بیاد ....
پس به اون زبونه درازت یاد بده سرتو به باد نده .... وگرنه مجبورم بد کوتاش کنم ( خیلیییییییی سرددد و جدی )
با ترس بهش نگاه میکردم ......
واقعا هیچی ازش بعید نبود .....
البته که الان بهش اوکی رو میدم و بعدش هر کاری که دلم خواست انجام میدم ....
به کسی هم هیچی ربط نداره .....
واقعا ترسناک بود ....
اوفففف خدایا گو/ه خوردم گفتم برادر میخوام این که از شمر هم بد تره که ....
هییییی شانسه ماعه دیگه ...
واسمون ریدن ...
ترسیده سری تکون دادم و گفتم ...
ا/ت : ب... باشه ف. فهمیدم ( ترس و لکنت )
اونم با قیافه ای راضی ولی هم چنان سرد و جدی سری به نشونه ی تأیید تکون داد و گفت :.....
کوک : خوبه .... ( سرد و جدی و اخمو )
آروم ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت
که یهو .....
ادامه دارد ✨ 🎀
شرط ها :
۱۰۰ لایک
۳۵ بازنشر
۳ فالو
بوس بهتون بای بای 👋🏻💋
- ۳.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط