{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچکي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت.آن رو

دختر کوچکي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت.آن روز صبح هوا رو به وخامت گذاشت وطوفان و رعد و برق شديدي در گرفت.مادر کودک نگران شده بود که مبادا دخترش از طوفان بترسد،به همين جهت تصميم گرفت با اتومبيل خود به دنبال دخترش برود.در وسط راه،ناگهان چشمش به دخترش افتادکه با هر رعد و برقي مي ايستد و به آسمان نگاه کرده و لبخند مي زند!زماني که مادر از او پرسيد چه کار مي کني؟دخترک پاسخ داد:من سعي مي کنم صورتم قشنگ به نظربياد،چون خدا داره از من عکس مي گيره
دیدگاه ها (۱)

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت. آن روز صبح...

#خاص💟دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت و برمی گشت.آن رو...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرم...

" لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وب...

لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرم...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط