{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی ای که دوپارتی شدوقتی دعواتون میشه و بچتو

تک پارتی ای که دو‌پارتی شد:وقتی د*ع*و*ا*ت*و*ن میشه و بچتون...ادامه:
یوری با بغض گفت:"عزیزکم..منو..بابایی..فقط..داشتیم یکمی..حرف میزدیم فقط همین!..بیا بریم بخوابیم عزیزم!"
و بعدش دست نایون رو گرفت و رفتن سمت اتاق نایون..یوری نایون رو روی تخت دراز داد:"بخواب عزیز دلم.."
"مامانی.."
"جونم؟؟"
"تو و بابا همو دوست دارید؟؟"
"آمم..عزیز دلم...منو بابات.."
موهای خرمایی نایون رو نوازش کرد..:"منو بابات تا ابد همو دوست داریم."
"پس چرا..چرا باهم دعوا میکردین؟"
"منو بابات حتی اگه بدترین دعوا هم بکنیم..بازم همو دوست داریم...باز هم عاشق همیم..نگران نباش..من و بابات همیشه تورو و همدیگرو دوست داریم..قول میدم دیگه هیچوقت اینجوری دعوا نکنیم!"
"قول؟"
"قول"
"شب بخیر مامانی.."
"شبت بخیر عسلم...خوابای خوب ببینی.."
پتورو روی نایون کشید و از اتاق بیرون اومد..بدون اینکه خودش بفهمه بغضش شکست..اروم و بی صدا گریه میکرد..به سمت اتاق خوابشون رفت و لباساشو عوض کرد..انگشتر و گوشواره هاشو و گردنبندشو باز کرد..به سمت آشپزخونه رفت و یه لیوان آب خورد...جونگ کوک توی پذیرایی نشسته بود و دستش هنوز داشت خون میومد...سرشو انداخته بود پایین معلوم بود چقدر عصبیه..یوری رفت و یه جعبه کمک های اولیه رو از توی کابینت در اورد به سمت مبلی که جونگ کوک روش نشسته بود رفت..سرشو پایین انداخته بود و موهاشو دور صورتش بود و معلوم نبود داره اشک میریزه..دست خونی جونگ کوک رو تو دستش گرفت و شروع کرد به پانسمان کردن...وقتی داشت دستشو پانسمان میکرد نگاه های جونگ کوک رو رو خودش کامل حس میکرد..باند پیچی که کرد..یوری خواست بلند شه که بره ولی..جونگ‌ کوک دستشو گرفت و کشوندش تو بغل خودش..محکم بغلش کرد و یوری رو تو بغلش فشردش..یوری سعی میکرد گریه نکنه و اروم باشه ولی نمیشد..داشت تو بغل جونگ کوک گریه میکرد..اشکاش باعث میشدن پیراهن مردانه ی جونگ کوک خیس بشه..جونگ کوک نفس عمیقی کشید و موهای یوری رو نوازش میکرد:"هیسسسس...دختر من سر چی داره اینجوری اشکای قشنگشو هدر میده؟!..به خاطر ، من احمق؟ یا به خاطر اون دختر بی ارزش؟؟
میدونی چیه...تقصیر تو و من نیست..البته شاید یکم تقصیر منه..نباید انقدر به اون آدم بی ارزش اهمیت میدادم...که فرشته کوچولو‌م..اینجوری گریه کنه..تو خودت میدونی چقدر عاشقتم...میدونی چقدر عاشق تو و دختر کوچولومونم..من عاشق زندگیمم یوری..نمیتونم زندگی رو بدون شما دوتا تصور کنم..وقتی میبینم ناراحتی قلبم درد میگیره..من دلم نمیخواست بهت اهمیت ندم...فقط..یذره عقلمو از دست دادم..
فرشته ی من لازم نیست اینجوری اشک بریزی اونم واسه یه آدم بی ارزش عروسک کوچولو!"
یوری وسط گریش اروم خندیدو سرشو برگردوند و نگاهی جونگ انداخت:"یاااامن دختر شیش ساله دارماا دیگه کوچولو نیستم!"
جونگ کوک با انگشت شصتش اشک گوشه ی چشم یوری رو پاک کرد..پیشونیشو بوسید:"تو همیشه برام به دختر کوچولوی حسود و مهربون میمونی!"
The end
انقدرررر موقع نوشتنش خسته بودم خیلیی طول کشید تا تونستم بنویسمش🤣😭
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل...💗
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
دیدگاه ها (۶۴)

امیدوارم جواب همرو داده باشم حرفی سوالی چیزی داشتید در خدمتم...

بچه ها پارت بعدی پست شد ولی گزارش شد پس اگه پارت بعدی رو میخ...

تک پارتی:وقتی د*ع*و*ا*ت*و*ن میشه و بچتون...د*ع*و*ا و بحث بین...

امیدوارم جواب همرو داده باشم حرفی کاری سوالی چیزی داشتید در ...

عشق فاش شده من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط