عشق بیپایان
عشق بیپایان 🤍 🫀
𝚙𝚊𝚛𝚝 𝟺✰❀
سالن دوباره در تاریکی فرو رفت. صدای زمزمهی بچهها، سکوت را شکست. همه گیج و نگران بودند. جک هنوز کنارم بود و نگاهش را روی من ثابت نگه داشته بود، انگار منتظر بود هر واکنشی نشان دهم.
دیان آرام گفت: «این صدا… برنامهریزی شده بود. کسی باید به عمد وارد سیستم صوتی شده باشه.»
آرن، کمی جلو رفت و به سقف سالن نگاه کرد. «اگه کسی تونسته به سیستم دسترسی پیدا کنه، یعنی از داخل مدرسه بوده. کسی که دقیقاً میدونه چطور کار میکنه.»
کاترین دستم را گرفت. «سارا… تو اون صدا رو شناختی؟ تو رو خطاب قرار داد. چرا؟»
نمیدانستم از کجا شروع کنم، چون حتی خودم هم مطمئن نبودم. صدایی که شنیدم آشنا بود، اما انگار از لایهای از خاطرات دفنشده بیرون آمده بود. «نمیدونم… شاید فقط شبیه بوده…»
اما واکنش جک نشان داد که حرفم را باور نکرد. او زیر لب گفت: «اون صدا خیلی واضح بود… این پیام مخصوص تو بود.»
نورها دوباره روشن شدند. مجری گیج و عصبی سعی کرد کنترل اوضاع را به دست بگیرد و موسیقی را از سر بگیرد، اما کسی دیگر در حال رقص نبود. همه منتظر پاسخ و توضیح بودند.
در همین لحظه، گوشی استیو لرزید. نگاهی انداخت و رنگش پرید. «بچهها… یه پیام ناشناس برام اومده.»
آرن با گامهایی آرام و محکم به سمت او رفت. «نشون بده.»
استیو صفحه را به ما نشان داد. پیام فقط چند کلمه داشت، اما کافی بود تا لرزه به جانم بیفتد:
«سارا باید بیاد. تنها. ده دقیقهی دیگه. تو حیاط پشتی.»
دیان نفسش را با هیجان بیرون داد. «خب… این دیگه خیلی واضح شد. یکی دنبال اوست.»
کاترین محکم دستم را فشار داد. «نمیری! اصلاً! شاید دام باشه!»
جک همان لحظه گفت: «سارا تنها نمیره. من باهاش میام.»
آرن نگاهش را تند به جک دوخت، بعد به من و بعد دوباره به پیام. «نه. این پیام واضحاً گفته تنها بیاد. اگه همراه داشته باشه، ممکنه طرف فرار کنه و هیچچیزی دستگیرمون نشه.»
دیان که حالا کاملاً جدی شده بود، گفت: «ولی نمیتونیم بذاریم تنها بره. یه نفر میتونه مخفیانه دنبالش کنه. از پشت. کسی که مهارتش رو داره…»
همه ناخودآگاه به آرن نگاه کردند.
آرن ابرو بالا انداخت. «باشه. میرم. اما تا زمانی که سارا نره، نمیتونیم چیزی بفهمیم.»
نگاهش را به من دوخت. «میتونی؟»
احساس اضطراب و کنجکاوی در وجودم میجوشید. اگر نمیرفتم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم پشت این اتفاقها کیست و چرا. اگر میرفتم، شاید وارد خطری میشدم که حتی نمیتوانستم حدس بزنم.
سرم را تکان دادم. «میرم.»
جک آهی از ناباوری کشید. «سارا…خواهش میکنم…»
لبخند کوچکی زدم. «اگه نَرم، هیچچیزی معلوم نمیشه.»
قرار شد مسیر رفتنم را از در پشتی سالن طی کنم و آرن با سرعت و در سکوت از سمت دیگر به بیرون برود تا از دور مراقب باشد. دیان هم گفت که سیستم پیامرسان مدرسه را چک میکند تا شاید بفهمد پیام از کجا آمده.
وقتی از سالن خارج شدم، صدای موسیقی کمکم محو شد و جای خودش را به سکوت سرد حیاط داد. نور چراغهای محوطه کم بود و سایهها روی زمین کشیده شده بودند. قدمهایم روی زمین مرطوب از مه شب پاییزی صدا میداد.
هر قدمی که برمیداشتم، قلبم تندتر میزد. نگاه گاهبهگاه پشت سرم هیچکس را نشان نمیداد، ولی میدانستم آرن جایی آن پشت، در سایههاست.
به حیاط پشتی رسیدم. جایی همیشه خلوت، دور از جمعیت و حتی گاهی ترسناک.
هوای سرد پوستم را مورمور کرد. «من اینجام…» زیر لب گفتم.
لحظاتی گذشت. هیچ صدایی نبود.
بعد…
از پشت یکی از ستونهای قدیمی حیاط، صدایی آرام اما آشنا شنیدم:
«بالاخره اومدی، سارا.»
یخ زدم.
صدای یک پسر بود.
و وقتی او از سایهها بیرون آمد، دهانم از تعجب باز ماند.
«تو…؟»
کسی بود که نباید آنجا میبود.
کسی که فکر میکردم برای همیشه از زندگیام رفته.
کسی که یک سال پیش مدرسه را بدون خداحافظی ترک کرده بود.
**لوکاس.**
چهرهاش کمی بالغتر شده بود، اما همان نگاه عمیق و کمی غمگینش را داشت.
لبخند کجی زد. «فکر کردی دیگه هیچوقت نمیبینمت؟»
ادامه دارد...
پایان پارت 𝟺...
𝚙𝚊𝚛𝚝 𝟺✰❀
سالن دوباره در تاریکی فرو رفت. صدای زمزمهی بچهها، سکوت را شکست. همه گیج و نگران بودند. جک هنوز کنارم بود و نگاهش را روی من ثابت نگه داشته بود، انگار منتظر بود هر واکنشی نشان دهم.
دیان آرام گفت: «این صدا… برنامهریزی شده بود. کسی باید به عمد وارد سیستم صوتی شده باشه.»
آرن، کمی جلو رفت و به سقف سالن نگاه کرد. «اگه کسی تونسته به سیستم دسترسی پیدا کنه، یعنی از داخل مدرسه بوده. کسی که دقیقاً میدونه چطور کار میکنه.»
کاترین دستم را گرفت. «سارا… تو اون صدا رو شناختی؟ تو رو خطاب قرار داد. چرا؟»
نمیدانستم از کجا شروع کنم، چون حتی خودم هم مطمئن نبودم. صدایی که شنیدم آشنا بود، اما انگار از لایهای از خاطرات دفنشده بیرون آمده بود. «نمیدونم… شاید فقط شبیه بوده…»
اما واکنش جک نشان داد که حرفم را باور نکرد. او زیر لب گفت: «اون صدا خیلی واضح بود… این پیام مخصوص تو بود.»
نورها دوباره روشن شدند. مجری گیج و عصبی سعی کرد کنترل اوضاع را به دست بگیرد و موسیقی را از سر بگیرد، اما کسی دیگر در حال رقص نبود. همه منتظر پاسخ و توضیح بودند.
در همین لحظه، گوشی استیو لرزید. نگاهی انداخت و رنگش پرید. «بچهها… یه پیام ناشناس برام اومده.»
آرن با گامهایی آرام و محکم به سمت او رفت. «نشون بده.»
استیو صفحه را به ما نشان داد. پیام فقط چند کلمه داشت، اما کافی بود تا لرزه به جانم بیفتد:
«سارا باید بیاد. تنها. ده دقیقهی دیگه. تو حیاط پشتی.»
دیان نفسش را با هیجان بیرون داد. «خب… این دیگه خیلی واضح شد. یکی دنبال اوست.»
کاترین محکم دستم را فشار داد. «نمیری! اصلاً! شاید دام باشه!»
جک همان لحظه گفت: «سارا تنها نمیره. من باهاش میام.»
آرن نگاهش را تند به جک دوخت، بعد به من و بعد دوباره به پیام. «نه. این پیام واضحاً گفته تنها بیاد. اگه همراه داشته باشه، ممکنه طرف فرار کنه و هیچچیزی دستگیرمون نشه.»
دیان که حالا کاملاً جدی شده بود، گفت: «ولی نمیتونیم بذاریم تنها بره. یه نفر میتونه مخفیانه دنبالش کنه. از پشت. کسی که مهارتش رو داره…»
همه ناخودآگاه به آرن نگاه کردند.
آرن ابرو بالا انداخت. «باشه. میرم. اما تا زمانی که سارا نره، نمیتونیم چیزی بفهمیم.»
نگاهش را به من دوخت. «میتونی؟»
احساس اضطراب و کنجکاوی در وجودم میجوشید. اگر نمیرفتم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم پشت این اتفاقها کیست و چرا. اگر میرفتم، شاید وارد خطری میشدم که حتی نمیتوانستم حدس بزنم.
سرم را تکان دادم. «میرم.»
جک آهی از ناباوری کشید. «سارا…خواهش میکنم…»
لبخند کوچکی زدم. «اگه نَرم، هیچچیزی معلوم نمیشه.»
قرار شد مسیر رفتنم را از در پشتی سالن طی کنم و آرن با سرعت و در سکوت از سمت دیگر به بیرون برود تا از دور مراقب باشد. دیان هم گفت که سیستم پیامرسان مدرسه را چک میکند تا شاید بفهمد پیام از کجا آمده.
وقتی از سالن خارج شدم، صدای موسیقی کمکم محو شد و جای خودش را به سکوت سرد حیاط داد. نور چراغهای محوطه کم بود و سایهها روی زمین کشیده شده بودند. قدمهایم روی زمین مرطوب از مه شب پاییزی صدا میداد.
هر قدمی که برمیداشتم، قلبم تندتر میزد. نگاه گاهبهگاه پشت سرم هیچکس را نشان نمیداد، ولی میدانستم آرن جایی آن پشت، در سایههاست.
به حیاط پشتی رسیدم. جایی همیشه خلوت، دور از جمعیت و حتی گاهی ترسناک.
هوای سرد پوستم را مورمور کرد. «من اینجام…» زیر لب گفتم.
لحظاتی گذشت. هیچ صدایی نبود.
بعد…
از پشت یکی از ستونهای قدیمی حیاط، صدایی آرام اما آشنا شنیدم:
«بالاخره اومدی، سارا.»
یخ زدم.
صدای یک پسر بود.
و وقتی او از سایهها بیرون آمد، دهانم از تعجب باز ماند.
«تو…؟»
کسی بود که نباید آنجا میبود.
کسی که فکر میکردم برای همیشه از زندگیام رفته.
کسی که یک سال پیش مدرسه را بدون خداحافظی ترک کرده بود.
**لوکاس.**
چهرهاش کمی بالغتر شده بود، اما همان نگاه عمیق و کمی غمگینش را داشت.
لبخند کجی زد. «فکر کردی دیگه هیچوقت نمیبینمت؟»
ادامه دارد...
پایان پارت 𝟺...
- ۶۸۱
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط