ای دو چشمانت ز سرمه بی نیاز
ای دو چشمانت ز سرمه بی نیاز
من برای با تو بودن ،،
من برای لمس دستانت
برای ناز چشمانت ،،
برای هُرم اندامت
همان اندام زیبایت ،،،
برای تک تک آن تار موهایت...
برای گرمی مستانه ی "هایِ" نفسهایت...
که من را می برد تا ناکجا آبادِ گیج آباد
من را میبرد تا لذت آبادِخدا آباد
آنجایی که یک مومن به معراج است،،
یک زاهد به استغنا...
برای یک بغل آغوش،
بوسیدن ز گردن،
گونه ها، لب ، تا بناهاگوش...
آری داده ام من دین و دنیا را...
و ایضا کل عقبی را..
تو ای بانوی زیبایِ خیال من...
لجنزاری چنین عاشق
بغل خواهی نمود آیا...؟!!!
من برای با تو بودن ،،
من برای لمس دستانت
برای ناز چشمانت ،،
برای هُرم اندامت
همان اندام زیبایت ،،،
برای تک تک آن تار موهایت...
برای گرمی مستانه ی "هایِ" نفسهایت...
که من را می برد تا ناکجا آبادِ گیج آباد
من را میبرد تا لذت آبادِخدا آباد
آنجایی که یک مومن به معراج است،،
یک زاهد به استغنا...
برای یک بغل آغوش،
بوسیدن ز گردن،
گونه ها، لب ، تا بناهاگوش...
آری داده ام من دین و دنیا را...
و ایضا کل عقبی را..
تو ای بانوی زیبایِ خیال من...
لجنزاری چنین عاشق
بغل خواهی نمود آیا...؟!!!
- ۲.۱k
- ۰۱ آبان ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط