{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان قهوه تلخ

رمان قهوه تلخ
پارت ۱۰
دازای: خب چطوره مشقامون رو بنویسیم و یکم از این حال در بیایم؟
چویا: باشه
دفتر هامون رو آوردیم. .یک ساعتی گذشت و دازای هی بهم تو درسا کمک میکرد و همه چیز رو یادم میداد .

ویو دازای
به چویا توی درساش کمک کردم و بلاخره تموم شد . نگاهی به ساعت انداختم شش شب بود. زمان خیلی زود گذشت و من متوجه نشدم .
دازای: خب دیگه من باید برم خونه
چویا: باشه ، میخوای برسونمت ؟
دازای: نه تاکسی می‌گیرم میرم
چویا: باشه ، پس بزار تا دم در همراهیت کنم
دازای: باشه
وسایلم رو جمع کردم و چویا تا هم همراهم اومد خیابونشون تقریبا شلوغ بود، برعکس خیابون ما . یدونه تاکسی گرفتم و سوار شدم
چویا: خب خداحافظ ، مواظب خودت باش
دازای: باشه ، خداحافظ
آدرس رو به تاکسی گفتم و اونم حرکت کرد. امروز خیلی سخته شدم. آخخ یادم رفت یکی از نقاشی های چویا رو بردارم. دفعه بعد که اومدم یکیشون رو برمی دارم . رسیدیم خونه پول تاکسی رو دادم و پیاده شدم. وارد خونه شدم که دیدم فوجیوارا سان روی مبل نشسته. خسته بودم و اصلا حالش رو نداشتم
دازای:سلام
فوجیوارا:آه دازای بلاخره اومدی. کجا رفته بودی ؟ می‌دونی چقدر نگرانت شدم؟
دازای: بیرون کار داشتم
فوجیوارا: راستش رو بهم بگو می‌دونی که من از دروغ بدم میاد مگه نه دازای؟
چشماش دوباره ترسناک شده بودن
دازای: خ....خب ر.... رفته بودم خونه دوستم
فوجیوارا: اوه دوست پیدا کردی و بهم نگفتی؟
دازای: یادم رفته بود بگم
فوجیوارا: می‌دونی که نمیتونی بهم دروغ بگی
دازای: ببخشید الان خیلی خسته ام
فوجیوارا: ایندفعه رو بیخیال میشم ، ولی یادت باشه هیچکس حق نزدیک شدن بهت رو نداره. اون دوستت هم اگه از بیش از حد باهات صمیمی بشه و بخواد لمست کنه باید از روزای آخر عمرش لذت ببره.
اینارو گفت و رفت. نمیتونستم بهش بگم که همون دوستم منو بوسیده. از خستگی زیاد زیاد روی این قضیه فکر نکردم. رفتم توی اتاق ، لباس هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و بعد سیاهی...
دیدگاه ها (۱۸)

قهوه تلخ پارت ۱۱ویو چویا وقتی که دازای رو دیدم که داره میخند...

قهوه تلخ پارت۱۲با ماشینی که توی پارکینگ بود خواستم برم مدرسه...

رمان قهوه تلخپارت ۹چویا دستم رو ول کرد و رفت روی مبل نشست و ...

عکس فوجیورا سان

ریسس مافیای عاشق

خون شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط