{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۱۱
ویو چویا
وقتی که دازای رو دیدم که داره میخنده نمیدونم چرا یهو بوسیدمش
ولی اون برای یه اشنای غربیه ست انگار قبلا جایی دیدمش
خیلی عجیبه
حدودا از رفتنش یک ساعت میگذشت که صدای پدرم از پشت سرم پدیدار شد
ویلیام: خب در مورد اون دوستت بهم بگو وگرنه نمیزارم بری
چویا: هوففف باشه ولی نباید کاری به کارش داشته باشی
ویلیام؛ باشه
چویا: خب اون اوسامو دازای انتقالی جدید مدرسه ست
نمیدونم ولی پرونده شو که میدیدم اسم قییم شو زده بود فوجیورا سان بود
ویلیام؛ خب خانوم سان یکی از موفق ترین ادم های شهره پس میتونی با دازای دوست باشی
چویا: جدی ای؟؟
ویلیام: اره
چویا: خب میتونم برم خونهی خودم
ویلیام: برو، ولی واسه فردا شب دعوت شون کن
چویا: هوففف باشه
میدونستم باید قبول کنم اگه نمیکردم باز میخاست سرم غر بزنه

ویو دازای
صب که از خواب پاشدم و کارای مربوطه رو انجام دادم و یه تماس از دست رفته از طرف فوجیورا داشتم
بهش زنگ زدم و بوق دومی برداشت
دازای: سلام کاری داشتی
فوجیورا: هیچی فقط میخاستم ببینم مدرسه چطوره و خوب باید با اون دوستت اشنا بشم
دازای: باشه، باید برم و لطفا میشه به خدمه داخل خونه بگی برن
فوجیورا: چرا؟!
دازای: نمیدونم ولی یجورایی احساس معذب بودن دارم
باشه ای کرد و قطع کردم
دیدگاه ها (۰)

قهوه تلخ پارت۱۲با ماشینی که توی پارکینگ بود خواستم برم مدرسه...

قهوه تلخ پارت۱۳زنگ اخر هم خورد و به سمت خونه راه افتادیم چوی...

رمان قهوه تلخپارت ۱۰دازای: خب چطوره مشقامون رو بنویسیم و یکم...

رمان قهوه تلخپارت ۹چویا دستم رو ول کرد و رفت روی مبل نشست و ...

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط