به دریا زد دلم می دانم آسان بر نمی گردد
به دریا زد دلم، می دانم آسان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفان بر نمی گردد
دلم وقتی بریزد راه برگشتی نخواهد داشت
که سوی آسمان، برف پشیمان بر نمی گردد
بخند ای بر لبانت رنگ فروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هرگز زمستان بر نمی گردد
نگو تنها همین یکبار نزدیک تو بنشینم
که گل وقتی به باغ آمد، به گلدان بر نمی گردد
چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد، به زندان بر نمی گردد
از آن تنهایی دلگیر تا نزدیک آغوشت...
کسی از یک قدم تا خط پایان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفان بر نمی گردد
دلم وقتی بریزد راه برگشتی نخواهد داشت
که سوی آسمان، برف پشیمان بر نمی گردد
بخند ای بر لبانت رنگ فروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هرگز زمستان بر نمی گردد
نگو تنها همین یکبار نزدیک تو بنشینم
که گل وقتی به باغ آمد، به گلدان بر نمی گردد
چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد، به زندان بر نمی گردد
از آن تنهایی دلگیر تا نزدیک آغوشت...
کسی از یک قدم تا خط پایان بر نمی گردد
- ۶۷۰
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط