{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمال خوبی هم داره فقط میمونه دین و ایمونش که کمی نگرانم

جمال خوبی هم داره، فقط میمونه دین و ایمونش که کمی نگرانم کرده .چیز بدی ازش ندیدم و نشنیدم؛ ولی خب شناخت زیادی هم ازش نداریم. تو چشمهای حاجبابا پر از نگرانی واسه تک دختر و تک فرزندش بود .طبیعیه؛ پدر بود و میخواست دخترش رو به کسی بسپاره که نمیشناستش .به مرد تازه از راه رسیدهای که از قرار معلوم داشت خودش رو تو دل حاج اسدا …فخار، پیر و معتمد محل جا میکرد. نمیدونم اصلا این مرد از کجا پیداش شده؛ ولی هرچی که هست، انگار جای پاهاش رو واسه ورود به این خانواده خوب سفت کرده. بابا :خب دخترم نگفتی، چی بهش بگم؟ خودم همینجوری خجالتی بودم و الان هم که این جریان خواستگاری و ازدواج، مطمئنم که لپهام گل انداختند. -من…خب من بابا…آخه چی بگم؟ حاجبابا خندید و گفت: -زندگیته باباجون، تو باید واسهش تصمیم بگیری .قرارمون اینکه من فقط تو این مسیر راهنماییت کنم . ببینم…اصلا ازش خوشت اومده؟ دروغ چرا، به خودم که نمیتونستم دروغ بگم .تیپ و قیافهش عالی بود؛ چیزی که میخواستم .قدبلند و خوشلباس و البته خوشچهره .درسته سلیقهی من مرد بور نبود؛ ولی این یکی واقعا به دل مینشست و البته اینکه خیلی هم بور نبود. نمیدونم چرا با این همه صفات خوبش باز هم دلنگرونم گره روسریم رو سفت کردم و چادر حریر و نازکم رو روی سرم کشیدم .تو آینه به خودم خیره شدم .یعنی واقعا امشب و این مجلس شبِ بخت منه؟ قراره من یه عمر با این مرد باشم؟ قراره بشه پدر بچهی من؟ چهقدر تصورش هم خجالتآوره! زبونم رو روی لبم کشیدم و دوتا نفس عمیق کشیدم. صدای طاهرهخانم، همسایه دیوار به دیوارمون و دوست صمیمی مامانم اومد که داشت من رو صدا میکرد . تو مجلس امشب بهجز من و بابا، طاهرهخانم و شوهرش، حاج حسین، هم بودند و البته آقای داماد که خودش تنها اومده؛ یعنی واقعا هیچکس رو نداشت که واسهش پا پیش بذاره؟ خب درسته که ما هم فامیل درست و درمونی نداریم؛ ولی خب حداقل یه همسایه داشتیم، البته شنیدم یه عمهی پیر داره که اومده با حاجبابا صحبت کرده. سینی شربت رو تو دستم گرفتم و با بسما …زیر لبی وارد سالن کوچیک خونهمون شدم .سلام کردم و جوابم رو دادند .به همه تعارف کردم و بهش رسیدم؛ به کسی که احتمالا از امشب نزدیکترین کس به من میشد. تعللش واسه برداشتن لیوان رو که حس کردم، نگاهم به یه جفت چشم عسلی زلزده و خیره دوخته شد . نگاهش آروم بود؛ ولی پر از حرف .صورت مردونه و خوش آب و رنگی داشت و من یه لحظه حس کردم دلم بیتاب شد. کنار طاهره خانم نشستم .حاج حسین شروع به صحبت کرد .سرم پایین بود و فقط پاهای کشیده و پوشیده



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b4%d8%af-%d9%86%d9%88%d8%af/
دیدگاه ها (۱)

زندگی آغازی است که به پایان راهی است، زندگی آمدن و بودن و جا...

اره.. پیش پای تو زنگ زد می خواد منو ببینه-خب.. توچی گفتی؟هیچ...

با خستگی و کسالت شدید از خواب بیدار شدم دستمو بردم سمت گوشی ...

نه بحث سر اینه که تو بعضی جاها خیلی بچه میشی…در ضمن خیلی وقت...

مریض 15 ( آخر)

صحبت های پایانی جونگ‌کوک 🐰: اجرای امشب... *آرمی‌ها اسمش رو ف...

ویسگون علی رید به کیفیت......خب 🤡گفتم یه دیتزی گزاشتم موضوعش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط