{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اره پیش پای تو زنگ زد می خواد منو ببینه

اره.. پیش پای تو زنگ زد می خواد منو ببینه
-خب.. توچی گفتی؟
هیچی دیگه برای فردا ساعت ۱۱قرار گذاشتم
فرزین خندید:نمردیم و قرار گذاشتن مهیار وهم دیدیم
-اره بخند…. خنده هم داره کور چی گفتن به قرار گذاشتن فرزین با ناراحتی گفت: ببخش منظورم این نبود…
مهم نیست فراموشش کن
فرزین با کلافگی گفت:بابا منظورم این بود که قبلا با هیچ دختری قرار مدار نمیداشتی اما…
-باشه بابا نمی خواد اینقدر به خودت فشار بیاری، فهمیدم چی می خوای بگی به خدا اگه مجبور نبودم این قرار رو هم نمیذاشتم
فرزین وقتی حال گرفته ی دوستش را دید برای عوض کردن جو گفت:میگم بزار من جای توبرم خدارو چی دیدی شاید از من خوشش اومد
مهیار لبخند بی جانی زد و گفت: بعد از ۱۵ تا دوست دختر اینم می خوای؟
ساره..اگه زشت بود میدمش به خودت اگه خوشگل بود واسه من قبول؟
مهیار خندید:در هر صورت واسه خودت
تا رسیدن به مقصد حرف میزدن و فرزین با شوخی هایش می خواست حال دوستش را بهتر کند… ماشین را جلوی در بزرگی نگه داشت و گفت: خب داداش رسیدیم اجازه مرخصی می فرمایید؟
-کجا؟
-خونه دیگه
مهیار با دلخوری گفت: لازم نکرده ناهار و بخور بعد هر جا خواستی برو
با ان
عزیر : ۳ منها
-نه قربونت …. تو برو شب میام دنبالت مسخره بازی در نیار بیا پایین، به خدا اگه نیومدی دیگه نه من نه تو در ضمن بابام شب میاد در آغوش کشید و گفت: الهی قربونت برم….. فدای این قد و بالای رشیدت بشم (به چشمام های مهیار که دیگر نمی بیند خیره شد و دوباره گریه اش از سر گرفت و سرش را روی سینه پهن و مردانه نوه اش گذاشت) الهی قربون چشمات بشم مهیار خم شد وسر مادربزرگش را بوسید و گفت: بازم من اومدم شما گریه و زاری راه بندازید ؟بعد می گید چرا بهم سر نمی زنید… خب گریه نکن دیگه قربونت برم
عزیز سرش را بلند کرد و دستانش را دو طرف صورت مهیار گذاشت قامت بلندش را خم کرد و چند دفعه صورتش را بوسید و گفت: چه کار کنم مادر وقتی می بینمت اشکم در میاد
این حرف رازد و تازه متوجه حضور فرزین شد که نظاره گر آن دو بود… گفت:سلام عزیز خانم احوال شما؟ مارو که فراموش نکردی؟


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%82%d9%8a-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%8a%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

از زیر سایهها بیرون آمدیم و در زیر بارانی که به سطح جاده برخ...

داد و من را از دور فقی به عنوان فرزند پذیرفت من از اول ابتدا...

زندگی آغازی است که به پایان راهی است، زندگی آمدن و بودن و جا...

جمال خوبی هم داره، فقط میمونه دین و ایمونش که کمی نگرانم کرد...

چه محتوای فیلم جذابی

غم پشت لبخند پارت ۱۵چانگبین: یعنی شما نمی دونید چی شده؟؟لینو...

سلامممم من بعد پنج روز دارم پست میزارم🤧✨هعیییی هنوز هیچ خبر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط