بادیگاردسردمن
#بادیگارد_سرد_من
پارت ⁵
ویو لارا__
_____عروسی خونین
فردا شب. نورهای سالن مجلل عمارت پدرم، مثل همیشه درخشان و پر زرق و برق بود، اما برای من، همهاش نقابی بود برای پنهان کردنِ حقیقت. روی صندلی نشسته بودم و آرایشگرها با مهارت روی صورتم کار میکردند..
لباس عروسِ سفیدِ سنگین و پر زرق و برق را تنم کرده بودند؛ لباسی که قرار بود نمادِ شروعِ یک زندگیِ جدید باشد، اما برای من، پایانِ یک دوران بود.....
وقتی آینهی قدی روبروی در ظاهر شد، خودم را دیدم. عروس. اما نه عروسِ خوشحال، بلکه عروسی که در حال ایفای نقشی بود که دوست نداشت. لبخندی تصنعی زدم، لبخندی که هیچوقت به چشمهایم نمیرسید. همه در اطرافم هیجانزده بودند، اما در دلِ من، فقط یک هدف بود: تمام کردنِ این نمایشِ مسخره.
همراه پدرخواندهام، آقای لی، که ، که چهرهاش مثل همیشه برافروخته از غرور بود، وارد سالن اصلی شدم....
صدای تشویق و دست زدن جمعیت بلند شد. همه داشتند مرا تماشا میکردند، اما هیچکس از نقشهی واقعی من خبر نداشت. قدم برمیداشتم، اما قلبم جای دیگری بود؛ در میانِ آشوبِ صحنهی جنایاتِ یونگی، در میانِ تعقیب و گریزهای مخفیانه....
کنارِ دامادِ از خدا بیخبر ایستادم. لبخندی زورکی تحویلش دادم. عاقد شروع به صحبت کرد، کلماتِ تکراریِ ازدواج که در هوا شناور بود. اما من دیگر نمیتوانستم تحمل کنم...
با حرکتی سریع، میکروفون را از دستِ عاقد گرفتم. سکوتِ ناگهانیِ جمعیت، حکمِ یک انفجارِ خاموش را داشت. همه با تعجب به من خیره شده بودند...
“قبل از اینکه شروع کنیم،”
صدایم با لرزشی
کنترلشده در سالن پیچید،
“خواستم یه چیزی رو به همه بگم. من… من خودم نخواستم این عروسی رو. یکی دیگه این عروسی رو ترتیب داده بود و من… من فقط دارم کاری رو میکنم که باید انجام بشه. و این عروسی… به پایانِ خودش خواهد رسید.”
قبل از اینکه کسی بفهمد چه خبر است، اسلحه را از زیرِ لباسِ عروس بیرون کشیدم...
همه با وحشت فریاد میزدند و سعی میکردند فرار کنند. دامادِ بیچاره، گیج و مبهوت، درست در تیررسِ من قرار داشت...
“لارا، چته؟!”
پدرخواندهام فریاد زد.
با صدایی بلند و در حالی که اسلحه را به سمتش نشانه میرفتم، ادامه دادم:
“اون پدرِ ناتنیِ منه! و تو… تو کسی هستی که همه چیز رو به این روز انداختی.”
و سپس، با صدایی که در تمام سالن پیچید:
“بای بای، آقای لی!”
“بومممم!”
گلولهای به مغزش شلیک شد. صحنه پر شد از جیغ و فغان. لباس عروسِ سفیدم حالا با رنگِ سرخِ خونِ پدرخواندهام رنگین شده بود...
به سرعت از میانِ جمعیتِ وحشتزده پایین میدویدم که ناگهان، تیزیِ سردی در پهلویم فرو رفت...
با درد، برگشتم. پدرِ داماد، با چشمانی پر از نفرت و خون، با خنجری در دست، به من خیره شده بود.
“میکشت!”
فریاد زد.
خون از لباس عروسِ سفیدم جاری بود و روی زمین میریخت. اما من تسلیم نمیشدم..
با وجودِ دردِ خنجر در پهلویم، لبخندی تلخ زدم و گفتم:
“به همین خیال باش.”
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
پارت ⁵
ویو لارا__
_____عروسی خونین
فردا شب. نورهای سالن مجلل عمارت پدرم، مثل همیشه درخشان و پر زرق و برق بود، اما برای من، همهاش نقابی بود برای پنهان کردنِ حقیقت. روی صندلی نشسته بودم و آرایشگرها با مهارت روی صورتم کار میکردند..
لباس عروسِ سفیدِ سنگین و پر زرق و برق را تنم کرده بودند؛ لباسی که قرار بود نمادِ شروعِ یک زندگیِ جدید باشد، اما برای من، پایانِ یک دوران بود.....
وقتی آینهی قدی روبروی در ظاهر شد، خودم را دیدم. عروس. اما نه عروسِ خوشحال، بلکه عروسی که در حال ایفای نقشی بود که دوست نداشت. لبخندی تصنعی زدم، لبخندی که هیچوقت به چشمهایم نمیرسید. همه در اطرافم هیجانزده بودند، اما در دلِ من، فقط یک هدف بود: تمام کردنِ این نمایشِ مسخره.
همراه پدرخواندهام، آقای لی، که ، که چهرهاش مثل همیشه برافروخته از غرور بود، وارد سالن اصلی شدم....
صدای تشویق و دست زدن جمعیت بلند شد. همه داشتند مرا تماشا میکردند، اما هیچکس از نقشهی واقعی من خبر نداشت. قدم برمیداشتم، اما قلبم جای دیگری بود؛ در میانِ آشوبِ صحنهی جنایاتِ یونگی، در میانِ تعقیب و گریزهای مخفیانه....
کنارِ دامادِ از خدا بیخبر ایستادم. لبخندی زورکی تحویلش دادم. عاقد شروع به صحبت کرد، کلماتِ تکراریِ ازدواج که در هوا شناور بود. اما من دیگر نمیتوانستم تحمل کنم...
با حرکتی سریع، میکروفون را از دستِ عاقد گرفتم. سکوتِ ناگهانیِ جمعیت، حکمِ یک انفجارِ خاموش را داشت. همه با تعجب به من خیره شده بودند...
“قبل از اینکه شروع کنیم،”
صدایم با لرزشی
کنترلشده در سالن پیچید،
“خواستم یه چیزی رو به همه بگم. من… من خودم نخواستم این عروسی رو. یکی دیگه این عروسی رو ترتیب داده بود و من… من فقط دارم کاری رو میکنم که باید انجام بشه. و این عروسی… به پایانِ خودش خواهد رسید.”
قبل از اینکه کسی بفهمد چه خبر است، اسلحه را از زیرِ لباسِ عروس بیرون کشیدم...
همه با وحشت فریاد میزدند و سعی میکردند فرار کنند. دامادِ بیچاره، گیج و مبهوت، درست در تیررسِ من قرار داشت...
“لارا، چته؟!”
پدرخواندهام فریاد زد.
با صدایی بلند و در حالی که اسلحه را به سمتش نشانه میرفتم، ادامه دادم:
“اون پدرِ ناتنیِ منه! و تو… تو کسی هستی که همه چیز رو به این روز انداختی.”
و سپس، با صدایی که در تمام سالن پیچید:
“بای بای، آقای لی!”
“بومممم!”
گلولهای به مغزش شلیک شد. صحنه پر شد از جیغ و فغان. لباس عروسِ سفیدم حالا با رنگِ سرخِ خونِ پدرخواندهام رنگین شده بود...
به سرعت از میانِ جمعیتِ وحشتزده پایین میدویدم که ناگهان، تیزیِ سردی در پهلویم فرو رفت...
با درد، برگشتم. پدرِ داماد، با چشمانی پر از نفرت و خون، با خنجری در دست، به من خیره شده بود.
“میکشت!”
فریاد زد.
خون از لباس عروسِ سفیدم جاری بود و روی زمین میریخت. اما من تسلیم نمیشدم..
با وجودِ دردِ خنجر در پهلویم، لبخندی تلخ زدم و گفتم:
“به همین خیال باش.”
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
- ۹۶۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط