تکپارتی وقتی عضو نهمی و خواهر بزرگ تر فلیکسی و رو چان هم
(تکپارتی وقتی عضو نهمی و خواهر بزرگ تر فلیکسی و رو چان هم کراش داری)
چند سالی میشد که علاقت نسبت بهش داشت بیشتر میشد اینکه تو عضو نهم گروه باشی و همچین حسی داشته باشی برات خجالت آور بود مخصوصا اینکه داداشت فلیکس اینو نمیدونه، چان هیونگ یه فرد خونگرم، مسئولیت پذیر، همدرد، رهبر و....بود
حتی برای یه لحظه هم کنارش باشی بازم به راحتی میتونی معنیه امنیت رو کنارش احساس کنی
اینکه دوستش داشته باشی خیلی چیز معمولیه چون اون به شدت دوست داشتنیه و هیچکس مثل اون دیگه وجود نداره اما دوست داشتن تو فرق داشت یچیزی فرا تر از هم گروه یا دوست تو آرزوت بود که دوست دخترش باشی اما هم از یه طرف از واکنش برادرت میترسیدی هم اینکه نکنه این کارش باعث بشه چان هیونگ دیگه نگاهش هم نکنه
رو تختت پرتر کشیده بودی و همینطوری داشتی برای خودت فکر میکردی که از اونجایی که تشنت بود و همگی خواب بودم به آرومی از رو تختت بلند شدی و رفتی تا آب بخوری، بعد خوردن ابت ایوان رو آب کشیدی و گذاشتی سر جاش داشتی برمیگشتی که برادرت جلوتو گرفت
فلیکس: ات
ات: بله
فلیکس: یه لحظه میای باهم صحبت کنیم
ات: البته
رفتید باهم به اتاق فلیکس و منتظر حرفش بودی
ات: خب چی شده؟
فلیکس: ات جدیدا متوجه ی اینکه پریشونی و معمولی نیستی شدم چون نمیخواستم اذیت شی چطوره راجبش باهام حرف بزنی
ات: کی؟ من؟ نه بابا
فلیکس: میدونی که نمیتونی قایم کنی
ات: خب...چیزه....یعنی بقیه هم فهمیدن
فلیکس: نمیدونم...ولی فکر نکنم
ات: هوفففف...خیالم راحت شد
فلیکس: خب....چی شده
ات: راستش فلیکس خودمم میخواستم بهت بگم اما خیلی ریسکیه...میدونی....
فلیکس: میتونی بهم اعتماد کنی
ات: خب من...
ات: چانو دوست دارم -اینو با چشمای بسته و تند گفتی
چشمات باز کردی-
فلیکس: چی؟
ات: میدونم میدونم...ولی فلیکس لطفا عصبانی نشو
فلیکس: چند وقته؟
ات: خب....راستش فک کنم یک یا دو سالی هست
فلیکس: -تک خنده ای کرد
ات: منتظر حرف بعدیش بودی-
فلیکس: متوجم....اون یه فرد دوست داشتنی و کاملا کامله...یچیز معمولیه که دوسش داشته باشی
ات: پس یعنی عصبانی نی...نیستی؟
فلیکس: معلومه که نه
ات: -بغلش کردی
فلیکس: مطمئنم که ردت نمیکنه فقط امتحانش کن، من پشتتم
ات: لبخند-
ات: مرسی که پشتمی
فلیکس: من همیشه پشته خواهرم میمونم
چان اومد-
چند سالی میشد که علاقت نسبت بهش داشت بیشتر میشد اینکه تو عضو نهم گروه باشی و همچین حسی داشته باشی برات خجالت آور بود مخصوصا اینکه داداشت فلیکس اینو نمیدونه، چان هیونگ یه فرد خونگرم، مسئولیت پذیر، همدرد، رهبر و....بود
حتی برای یه لحظه هم کنارش باشی بازم به راحتی میتونی معنیه امنیت رو کنارش احساس کنی
اینکه دوستش داشته باشی خیلی چیز معمولیه چون اون به شدت دوست داشتنیه و هیچکس مثل اون دیگه وجود نداره اما دوست داشتن تو فرق داشت یچیزی فرا تر از هم گروه یا دوست تو آرزوت بود که دوست دخترش باشی اما هم از یه طرف از واکنش برادرت میترسیدی هم اینکه نکنه این کارش باعث بشه چان هیونگ دیگه نگاهش هم نکنه
رو تختت پرتر کشیده بودی و همینطوری داشتی برای خودت فکر میکردی که از اونجایی که تشنت بود و همگی خواب بودم به آرومی از رو تختت بلند شدی و رفتی تا آب بخوری، بعد خوردن ابت ایوان رو آب کشیدی و گذاشتی سر جاش داشتی برمیگشتی که برادرت جلوتو گرفت
فلیکس: ات
ات: بله
فلیکس: یه لحظه میای باهم صحبت کنیم
ات: البته
رفتید باهم به اتاق فلیکس و منتظر حرفش بودی
ات: خب چی شده؟
فلیکس: ات جدیدا متوجه ی اینکه پریشونی و معمولی نیستی شدم چون نمیخواستم اذیت شی چطوره راجبش باهام حرف بزنی
ات: کی؟ من؟ نه بابا
فلیکس: میدونی که نمیتونی قایم کنی
ات: خب...چیزه....یعنی بقیه هم فهمیدن
فلیکس: نمیدونم...ولی فکر نکنم
ات: هوفففف...خیالم راحت شد
فلیکس: خب....چی شده
ات: راستش فلیکس خودمم میخواستم بهت بگم اما خیلی ریسکیه...میدونی....
فلیکس: میتونی بهم اعتماد کنی
ات: خب من...
ات: چانو دوست دارم -اینو با چشمای بسته و تند گفتی
چشمات باز کردی-
فلیکس: چی؟
ات: میدونم میدونم...ولی فلیکس لطفا عصبانی نشو
فلیکس: چند وقته؟
ات: خب....راستش فک کنم یک یا دو سالی هست
فلیکس: -تک خنده ای کرد
ات: منتظر حرف بعدیش بودی-
فلیکس: متوجم....اون یه فرد دوست داشتنی و کاملا کامله...یچیز معمولیه که دوسش داشته باشی
ات: پس یعنی عصبانی نی...نیستی؟
فلیکس: معلومه که نه
ات: -بغلش کردی
فلیکس: مطمئنم که ردت نمیکنه فقط امتحانش کن، من پشتتم
ات: لبخند-
ات: مرسی که پشتمی
فلیکس: من همیشه پشته خواهرم میمونم
چان اومد-
- ۲۳.۲k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط