وقتی عضو نهمی افسردگی شدید داری و اعضا ازش با خبرن
(وقتی عضو نهمی افسردگی شدید داری و اعضا ازش با خبرن)
چان: ات دختره که نیاز به مراقبت داره، همش میخواد بهترین باشه و دیگران ازش راضی باشن و اصلا به سلامتیش فکر نمیکنه، بخاطر فکر های زیادی و فشارو افسردگی ای که جدیدا داشت کاملا لاغر شده بود و داشت از بین میرفت ما(همهی اعضا)سعی کردیم جلوشو بگیریم اما فقط دغدغشه تا سخت تلاش کنه و فقط کار کنه تا بهترین باشه اما این داشت نابودش میکرد
ات:
این چند روزه اعضا فهمیده بودم افسرده شدم، باورم نمیشه از دختر برونگرا به دختر افسرده و درونگرا تبدیل شدم
داشتم گریه میکردم که چانی اومد داخل
چان: حالت خوبه؟
ات: اره اره(داشتی اشکتو پاک میکردی)
که چان اومد محکم از پشت بغلت کرد
ات: چانی چی شده؟
چان: متاسفم
ات: چ...چی؟
چان: به اندازه کافی مراقبت نبودم
ات: هی هعی هعی همچین فکری نکن تو بهترینی
چان: ات تو داری از دست میری و هیچ کاری از دستم بر نمیاد
ات: آنقدر چرت نگو تو عالی ای همیشه هم مراقبم بودی الآنم بریم پیش پسرا بعدشم من برم تمرین کنم
چان: ات یکم خودت باش
ات: -تعجب
چان: ما دلمون برای ات ای که شاد بود و حالش خوب بود تنگ شده، لطفا یکم به فکر خودت باش یکم خودتو آزاد کن اشکالی نداره اگر گریه کنی
ات:...
چان: با بغض نگاهت میکرد
ات: راستش خودمم میخوام (بغض)ولی فکرام نمیزارن(آروم آروم اشکات شروع به ریختن کردن)
چان: ا..ت
ات: من خسته شدم(گریه)میترسم(گریه)خودمم باورم نمیشه افسرده شدم، دلم برای خودم تنگ شده اما هرکاری میکنم از خودم راضی نیستم(گریه شدید)
چان: محکم بغلت کرد
ات: ممنونم که منو قبول میکنی، من فقط میترسم، فقط از خودم متنفرم(گریه)
چان: هیششششش دختر کوچولوی مننن(مکث)گریه کن فرشته،(مکث)(داشت موهاتو نوازش میکرد)خودتو آزاد کن(بغض کم)
پایان 🥺🤧✨
نظر میخواما:/....
چان: ات دختره که نیاز به مراقبت داره، همش میخواد بهترین باشه و دیگران ازش راضی باشن و اصلا به سلامتیش فکر نمیکنه، بخاطر فکر های زیادی و فشارو افسردگی ای که جدیدا داشت کاملا لاغر شده بود و داشت از بین میرفت ما(همهی اعضا)سعی کردیم جلوشو بگیریم اما فقط دغدغشه تا سخت تلاش کنه و فقط کار کنه تا بهترین باشه اما این داشت نابودش میکرد
ات:
این چند روزه اعضا فهمیده بودم افسرده شدم، باورم نمیشه از دختر برونگرا به دختر افسرده و درونگرا تبدیل شدم
داشتم گریه میکردم که چانی اومد داخل
چان: حالت خوبه؟
ات: اره اره(داشتی اشکتو پاک میکردی)
که چان اومد محکم از پشت بغلت کرد
ات: چانی چی شده؟
چان: متاسفم
ات: چ...چی؟
چان: به اندازه کافی مراقبت نبودم
ات: هی هعی هعی همچین فکری نکن تو بهترینی
چان: ات تو داری از دست میری و هیچ کاری از دستم بر نمیاد
ات: آنقدر چرت نگو تو عالی ای همیشه هم مراقبم بودی الآنم بریم پیش پسرا بعدشم من برم تمرین کنم
چان: ات یکم خودت باش
ات: -تعجب
چان: ما دلمون برای ات ای که شاد بود و حالش خوب بود تنگ شده، لطفا یکم به فکر خودت باش یکم خودتو آزاد کن اشکالی نداره اگر گریه کنی
ات:...
چان: با بغض نگاهت میکرد
ات: راستش خودمم میخوام (بغض)ولی فکرام نمیزارن(آروم آروم اشکات شروع به ریختن کردن)
چان: ا..ت
ات: من خسته شدم(گریه)میترسم(گریه)خودمم باورم نمیشه افسرده شدم، دلم برای خودم تنگ شده اما هرکاری میکنم از خودم راضی نیستم(گریه شدید)
چان: محکم بغلت کرد
ات: ممنونم که منو قبول میکنی، من فقط میترسم، فقط از خودم متنفرم(گریه)
چان: هیششششش دختر کوچولوی مننن(مکث)گریه کن فرشته،(مکث)(داشت موهاتو نوازش میکرد)خودتو آزاد کن(بغض کم)
پایان 🥺🤧✨
نظر میخواما:/....
- ۲۲.۲k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط