رها شده
رها شده
(علامت هیونجین- علامت فلیکس+ بقیه رو با اسم نشون میدم)
پارت 8
سه جین ویو:
اعضا لحظه به لحظه داشتن نگران تر میشدن؛ گریه های فلیکس لحظه به لحظه داشت بیشتر تبدیل به زجه میشد؛ و هیونجین... اون لحظه به لحظه داشت هوشیاریش رو از دست میداد؛ که ناگهان زنگ در به صدا دراومد؛ اعضا به سمت در حمله ور شدن، در رو باز کردن و با چیزی که دیدن خشک شدن! جی وای پی دم در بود!... اعضا از جلوی در کنار رفتن و جی وای پی اومد داخل،... هیچکس نمیدونست باید چی بگه، تا اینکه جی وای پی گفت:
جوپ:هیونجین کجاست؟( سرد )
لینو:تو هال( سرد)
جی وای پی به سمت هال حرکت کرد و اعضا هم پشت سرش اومدن؛ ولی وقتی به هال رسیدن جی وای پی متوقف شد! اعضا تعجب کردن و از پشت سرش داخل اتاق رو نگاه کردن، با چیزی که دیدن شوکه شدن! فلیکس در اغوش هیونجین بود! هیونجین به هوش اومده بود و فلیکس رو در اغوش گرفته بود! و با صدایی ضعیف و بیحال زمزمه میکرد:
-گریه نکن فرشته من! من خوبم! قول میدم دیگه هیچوقت ترکت نکنم! منو میبخشی؟
فلیکس در اغوش هیونجین گریه میکرد! در جواب هیونجین میون گریش اهسته لب زد:
+هق_خیلی_خیلی بدجنسی! هق! ه_هیونجین! هیچم_هیچم خوب نیستی! میخواستی منو_هق! تنها بذاری؟
هیونجین لبخند بیحالی زد و اهسته لب زد:
-معلومه که نه فرشتم! دیگه گریه نکن! نمیخوام اون مروارید های قشنگتو بخاطر من حروم کنی!
فلیکس عصبانی شد و گفت:
+منظورت چیه؟ اگه نمیخواستی بری، برای چی اونکارو کردی!؟ چرا اینطوری میگی!؟ مروارید هامو بخاطرت حروم کنم!؟ هیونجین تو خیلی احمقی! تنها دلیل زندگیم داشت میون دستام محو میشد! بعد تو میگی مروارید هاتو حروم نکن!؟ واقعا که! خیلی نامردی هیونجین!
هیونجین خنده بیحالی کرد و گفت:
-وقتی_وقتی دیدم دستای خوشگلتو زخمی کردی... قلبم به درد اومد! نمیتونستم_نمیتونستم تحمل کنم و... ببینم خودت رو نابود میکنی!
فلیکس که اشک هاش دوباره شدت گرفته بود، و نگرانی از سر و روش میبارید، گفت:
+هیونجین! هیونجین هیچی نگو! خونریزی داری! معذرت میخوام! دیگه اینکار رو نمیکنم! لطفا دیگه تنهام نذار!
هیونجین نگاه جدی ای به فلکیس کرد و گفت:
-تنهات نمیذارم! ولی یه شرط داره!
+چ_چه شرطی؟
فلیکس با مظلومیت تمام این حرف رو به هیونجین زد، ولی تاثیری روی نگاه جدی هیونجین نمیذاشت:
-باید قول بدی، دیگه به خودت اسیب نزنی!
+قول میدم!
-قول انگشتی؟
+قول انگشتی!
هردو لبخندی زدند و انگشت کوچک شون رو گره زدن؛ بعد شصت هاشون رو بهم رسوندن! هر دو میخندیدند؛ که هیونجین به سرفه افتاد و همراه با سرفه، خون بالا اورد! دستش رو روی دهنش گذاشت، و خون تو دستش ریخت! رنگ فلیکس پرید و گفت:
+هیونجین! هیونجین درد داری؟
وقتی جوابی از جانب هیونجین نگرفت، نگرانیش چندین برابر شد؛ و گفت:
+پس اینا کجا موندن!؟
سپس داد زد:
+کجا موند_
ولی وقتی جی وای پی رو همراه با اعضا دم در دید، حرفش نصفه موند! جی وای پی و اعضا داشتن به اون دوتا نگاه میکردند! فلیکس که شوکه شده بود، با حس سنگین شدن هیونجین در اغوشش، به خودش اومد، و اشکاش دوباره و با شدت، شروع به ریختن کردن! سپس رو به جوپ و اعضا فریاد زد:
+پس این امبولانس کجاست!؟ چرا عین چوپ خشک وایستادین مارو نگاه میکنین!؟ مگه نمیبینین حالش بدتر شده!؟ به امبولانس زنگ بزنین!
سونگمین به حرف اومد و گفت:
سونگمین:زنگ زدم
+دوباره زنگ بزن! ( داد)
سونگمین سری تکون داد، و گوشیش رو از تو جیبش در اورد و به امبولانس زنگ زد!
+همتون به امبولانس زنگ بزنین! بجنبین دیگه! ( داد)
همه موبایل هاشون رو دراوردند و با اورژانس تماس گرفتند! بعد از قطع کردن نگاهشون رو به هیونجین که در اغوش فلیکس، هوشیاریش رو ازدست داده بود، و فلیکسی که همراه با گریه به هیونجین التماس میکرد که تنهاش نزاره، دادند!
ناگهان صدای زنگ بلند شد! و اعضا، اینبار شکی نداشتند که امبولانسه!
(علامت هیونجین- علامت فلیکس+ بقیه رو با اسم نشون میدم)
پارت 8
سه جین ویو:
اعضا لحظه به لحظه داشتن نگران تر میشدن؛ گریه های فلیکس لحظه به لحظه داشت بیشتر تبدیل به زجه میشد؛ و هیونجین... اون لحظه به لحظه داشت هوشیاریش رو از دست میداد؛ که ناگهان زنگ در به صدا دراومد؛ اعضا به سمت در حمله ور شدن، در رو باز کردن و با چیزی که دیدن خشک شدن! جی وای پی دم در بود!... اعضا از جلوی در کنار رفتن و جی وای پی اومد داخل،... هیچکس نمیدونست باید چی بگه، تا اینکه جی وای پی گفت:
جوپ:هیونجین کجاست؟( سرد )
لینو:تو هال( سرد)
جی وای پی به سمت هال حرکت کرد و اعضا هم پشت سرش اومدن؛ ولی وقتی به هال رسیدن جی وای پی متوقف شد! اعضا تعجب کردن و از پشت سرش داخل اتاق رو نگاه کردن، با چیزی که دیدن شوکه شدن! فلیکس در اغوش هیونجین بود! هیونجین به هوش اومده بود و فلیکس رو در اغوش گرفته بود! و با صدایی ضعیف و بیحال زمزمه میکرد:
-گریه نکن فرشته من! من خوبم! قول میدم دیگه هیچوقت ترکت نکنم! منو میبخشی؟
فلیکس در اغوش هیونجین گریه میکرد! در جواب هیونجین میون گریش اهسته لب زد:
+هق_خیلی_خیلی بدجنسی! هق! ه_هیونجین! هیچم_هیچم خوب نیستی! میخواستی منو_هق! تنها بذاری؟
هیونجین لبخند بیحالی زد و اهسته لب زد:
-معلومه که نه فرشتم! دیگه گریه نکن! نمیخوام اون مروارید های قشنگتو بخاطر من حروم کنی!
فلیکس عصبانی شد و گفت:
+منظورت چیه؟ اگه نمیخواستی بری، برای چی اونکارو کردی!؟ چرا اینطوری میگی!؟ مروارید هامو بخاطرت حروم کنم!؟ هیونجین تو خیلی احمقی! تنها دلیل زندگیم داشت میون دستام محو میشد! بعد تو میگی مروارید هاتو حروم نکن!؟ واقعا که! خیلی نامردی هیونجین!
هیونجین خنده بیحالی کرد و گفت:
-وقتی_وقتی دیدم دستای خوشگلتو زخمی کردی... قلبم به درد اومد! نمیتونستم_نمیتونستم تحمل کنم و... ببینم خودت رو نابود میکنی!
فلیکس که اشک هاش دوباره شدت گرفته بود، و نگرانی از سر و روش میبارید، گفت:
+هیونجین! هیونجین هیچی نگو! خونریزی داری! معذرت میخوام! دیگه اینکار رو نمیکنم! لطفا دیگه تنهام نذار!
هیونجین نگاه جدی ای به فلکیس کرد و گفت:
-تنهات نمیذارم! ولی یه شرط داره!
+چ_چه شرطی؟
فلیکس با مظلومیت تمام این حرف رو به هیونجین زد، ولی تاثیری روی نگاه جدی هیونجین نمیذاشت:
-باید قول بدی، دیگه به خودت اسیب نزنی!
+قول میدم!
-قول انگشتی؟
+قول انگشتی!
هردو لبخندی زدند و انگشت کوچک شون رو گره زدن؛ بعد شصت هاشون رو بهم رسوندن! هر دو میخندیدند؛ که هیونجین به سرفه افتاد و همراه با سرفه، خون بالا اورد! دستش رو روی دهنش گذاشت، و خون تو دستش ریخت! رنگ فلیکس پرید و گفت:
+هیونجین! هیونجین درد داری؟
وقتی جوابی از جانب هیونجین نگرفت، نگرانیش چندین برابر شد؛ و گفت:
+پس اینا کجا موندن!؟
سپس داد زد:
+کجا موند_
ولی وقتی جی وای پی رو همراه با اعضا دم در دید، حرفش نصفه موند! جی وای پی و اعضا داشتن به اون دوتا نگاه میکردند! فلیکس که شوکه شده بود، با حس سنگین شدن هیونجین در اغوشش، به خودش اومد، و اشکاش دوباره و با شدت، شروع به ریختن کردن! سپس رو به جوپ و اعضا فریاد زد:
+پس این امبولانس کجاست!؟ چرا عین چوپ خشک وایستادین مارو نگاه میکنین!؟ مگه نمیبینین حالش بدتر شده!؟ به امبولانس زنگ بزنین!
سونگمین به حرف اومد و گفت:
سونگمین:زنگ زدم
+دوباره زنگ بزن! ( داد)
سونگمین سری تکون داد، و گوشیش رو از تو جیبش در اورد و به امبولانس زنگ زد!
+همتون به امبولانس زنگ بزنین! بجنبین دیگه! ( داد)
همه موبایل هاشون رو دراوردند و با اورژانس تماس گرفتند! بعد از قطع کردن نگاهشون رو به هیونجین که در اغوش فلیکس، هوشیاریش رو ازدست داده بود، و فلیکسی که همراه با گریه به هیونجین التماس میکرد که تنهاش نزاره، دادند!
ناگهان صدای زنگ بلند شد! و اعضا، اینبار شکی نداشتند که امبولانسه!
- ۴.۲k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط