{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیایه عشق P:41

مافیایه عشق P:41
الان دوساعتی از صبحانه خوردنشون میگذشت و هیونجین به اتاق کارش رفته بود تا کار های عقب موندش رو انجام بده و فلیکسی که حوصله اش سر رفته بود رو داخل اتاق خوابشون تنها گذاشته بود پسر خیلی دلتنگ دوستاش بود وای مسخره بازی هاشون اذیت کردن هم خندیدناشون و... دیگه صبرش تموم شد و از اتاق خارج شد و پشت در اتاقی که هیونجین داخلش بود ایستاد و بدون در زدن وارد شد و به هیونجینی که عینک به چشم به برگه ها خیره شدا بود نگاه کرد لبخندی شد و دلش برای اون صورت جدی و جذابش ضعف رفت اون عینک ها یک ددی خشن نشونش میداد هیونجین سرش رو از روی برگه ها بلند کرد بهش نگاه کرد
هیونجین:بیبی میدونی در زدن چیه ؟
فلیکس اخم ریزی بین ابروهاش اومد چشماش رو نازک کرد و با کنایه گفت:
فلیکس: یعنی برای دیدنت باید اجازه بگیرم اوه ببخشید پس من میرم که با اجازه وارد بشم اقای هوانگ
خواست سمت در بره که هیونجین که از این رفتار فلیکس خوشش نیامده بود از رو صندلیش بلند شد و از پشت میز بیرون اومد
هیونجین: لی فلیکس صبر کن
فلیکس ایستاد و باحالت قهر مانند سمتش چرخید
فلیکس:هوم؟
هیونجین: بیا اینجا
فلیکس: نمیخوام همینجا بگو
هیونجین اخمی کرد و با جدیت حرفش رو تکرار کرد
هیونجین: گفتم بیا اینجا
فلیکس با قدم های اروم سمتش رفت وجلوش ایستاد هیونجین پوزخندی زد و فاصله شون رو به صفر رسورند دستاش رو زیر باسن فلیکس گذاشت بلندش کرد و روی میز کارش گذاشت و بین پاهاش جا گرفت دستاش رو دوطرفه پهلوش گذاشت و بوسه ی اروی روی لبهاش گذاشت
هیونجین: دیگه نشنوم اینجوری باهام حرف زدی
واکنشی از پسر ندید
هیونجین: فهمیدی؟
فلیکس: هوف فهمیدم
هیونجین یک دستش رو روی گونه فلیکس گذاشت
هیونجین: و اینکه تو اجازه هر کاری رو داری لیکسی
فلیکس لبخندی زد و دستش رو روی سینه هیونجین گذاشت وبا تعجب نگاهش کرد
فلیکس: هیونجین؟
هیونجین: جانم
فلیکس: چرا اینقدر تند میزنه ؟حالت خوبی؟
هیونجین لبخندی زد و دستش رو روی دست فلیکس که روی قلبش بود گذاشت
هیونجین: اره برای تو تند میزنه
فلیکس: برای من؟
هیونجین:اره
فلیکس: چرا؟
هیونجین که قصد ادامه حرف رو نداشت بحث رو عوض کرد
هیونجین: اوه راستی برای چی اومدی اینجا
فلیکس: اممم خوب بهت میگم ولی قبلش بگو چرا برای من تند میزنه
فلیکس مشتاق بود مشتاق اون یک جمله کوچیک که هر روز انتظارش رو میکشید که هیونجین بهش بگه ولی انگار پسر بزرگتر حالا حالاها قصد گفتنش رو نداشت .هیونجین اخمی کرد و با کمی جدیت گفت:
هیونجین: فلیکس تمومش کن نمیخوام در موردش حرف بزنم
فلیکس که الکی امیدوار شده بود لبخند تلخی زد و سرش رو تکان داد نمیدونست هیونجین چرا این کارو میکنه چرا بهش نمیگه چرا این بازی خسته کننده رو تموم نمیکنه
هیونجین :یک روزی بهت میگم همه چی رو میگم بیبی ولی الان نه
فلیکس اروم سری تکان داد و باشه ای گفت که هیونجین بوسه ای روی موهای لخت پسر کوچیک جلوش زد
هیونجین: چه کارم داشتی لیکسی
فلیکس که با یادآوری اینکه برای چی اومده لبخندی شد و سرش رو بالا اورد
فلیکس: دوستام
هیونجین: اهااا باشه به چانگبین میگم ازادشون کنه و بیارشون اینجا
فلیکس: خواهرم چی
هیونجین: اههه فلیکس...
فلیکس با بغض سرش رو کج کرد و با چشمای مظلوم بهش نگاه کرد میدونست هیونجین بهش نه نمیگه
هیونجین :اهههه لعنتی باشه باشه فقط این جوری بهم نگاه نکن
فلیکس: چجوری
هیونجین که صبرش تموم شده بود لبهاش رو روی لبهای فلیکس کوبوند و جوری محکم میمکید که مطمعن بود لب های پسرک ورم میکنه فلیکس ناله ای کرد و ازش جدا شد
هیونجین: برو کارات رو بکن تا وقتی که دوستات میان یک نفر هم مفرستم دنبال خواهرت خوبه؟
فلیکس اروم سری تکان داد و با خوشحالی بوسه ای به پایین لب هیونجین زد
فلیکس: ممنون هیونجین
هیونجین: خواهش میکنم بیبی
فلیکس از میز پایین اومد از اتاق خارج شد و سمت اتاق خودش رفت...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
دیدگاه ها (۳۰)

عزیزم رو حمایت کنید 🤍💋 @santra_h

مافیایه عشقP:40هیونجین پتو رو روی خودشون انداخت و سر فلیکس ر...

مافیایه عشق P:39هیونجین: تا اخر عمرت پیشم زندگی میکنیفلیکس ب...

مافیایه عشق P:29فلیکس تقلا ای کرد ولی زورش در برابر هیونجین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط