کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،
کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند
توی کوچه پس کوچه ها...
سر ِظهرِ خلوت شهر....
و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:

آآآآآآآآآی خاطره می زنیم ...

بعد تو صدایشان می کردی
می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان

خاطره ی مرگ عزیزهایت....
تنهایی هایت،...
گریه هایت، ...
غصه خوردن هایت..
خاطره ی رفتن دوست و آشنایت همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هی می زد و هی می زد
آن قدر که خاطره ها را تکه تکه می کرد، تکه تکه...
دیدگاه ها (۱)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

### پارت ۱۲: خاکسترِ یک امپراطوریصدای دور شدن ماشین‌های پلیس...

مرکز انتشار بی‌حیایی، بی‌حجابی و بی‌غیرتی در جامعه همینجاست:...

هم‌سلولی خطرناک(part1) دیوارهای سلول مثل پوستی بودند که سال‌...

چند پارتی بازی ممنوع

یاندره درخواستی از باجی

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

🥀 قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟تا اینجا شاید فکر کرده با...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط