{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقیغیرممکن

#عشقی_غیر_ممکن
پارت:۱

ویو آکوتاگاوا*
یه روز پاییزی بود هوا کمی سرد بود.
کیفم را برداشتم و به سمت مدرسه حرکت کردم در راه او را دیدم کسی که ازش بدم میومد هیچ وقت درکش نکردم.
بهش محل ندادم و به راه خودم ادامه دادم.
مثل همیشه وقتی وارد کلاس شدم همه ی دختر ها به طرفم اومدن و میخواستم به من شماره بدن،ولی من مثل همیشه قبول نمیکردم.

چند دقیقه بعد اون دختر به اسم آتسوشی وارد کلاس شد و به ته کلاس رفت و کنار پنجره نشست.

معلم وارد شد و گفت*
معلم:بچه ها یه پروژه ای هست که باید انجام بدید ولی فقط دونفر و من انتخاب می‌کنم

هه قطعا که منو انتخاب نمیکنه چون درسم خیلی بده حتما اون آتسوشی رو انتخاب میکنه....ایش خرخون

معلم با صدایی نسبتن بلند*
و من میخوام آتسوشی و آکوتاگاوا رو انتخاب کنم.

آکوتاگاوا که جا خورده بود گفت:اصلا امکان نداره که من بخوام با اون هم گروهی بشم

معلم:ولی این برای خودت هم خوبه
باعث میشه درست بهتر بشه

آکو:نه....درسم رو خوب میکنم ولی نمیخوام تو این پروژه شرکت کنم لطفا یکی دیگه رو انتخاب کنید

معلم:نه آکوتاگاوا همین که گفتم

آکوتاگاوا هم تا آخر کلاس ساکت موند*


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

خون شیرین

خون شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط