پارت دوم
پارت دوم
* تو خیلی زود گریت میگرفت و خیلی هم ترسو بودی اما چون بین اراذل و اوباش بزرگ شده بودی یاد گرفته بودی ترست رو نشون ندی اما بازم همیشه احساس ترست از یه جایی درز میکرد و همه میفهمیدند تو همیشه از مردم دوری میکردی و بیشتر تو رویاهات زندگی میکردی و از اون جایی که صدای خوبی داشتی عاشق آواز خوندن بودی وقتیم آواز میخوندی که کلا از رو زمین جدا میشدی *
داشتی میرفتی که یهو به یه مرد برخورد کردی سرتو که یکم بالا آوردی دیدی یه مرد تقریبا ۱۶۰ سانتی با یه کت و شلوار گرون قیمت که از شونه هاش آویزون بود و یه کلاه شیک با موهای نارنجی و چشمای آبی به رنگ دریا اما همچین با عصبانیت بهت زل زده بود که قشنگ معلوم بود یکی بد زده تو حالش و عصبانی کرده بودتش خب میخواست سرت خودشو خالی کنه که تو از قابلیت سریع صحبت کردنت استفاده کردی ت/: ببخشید خیلی معذرت میخوام اصلا حواسم به جلوم نبود شاید باورتون نشه دست و پا چلفتی تر از من تو این جا پیدا نمیکنید خیلی خیلی غلط خوردم با اجازه ( با یه لبخنده از سر ترس) داشتی میرفتی که از پشت دادا زد هی تو سر جات خشکت زد با خودت گفتی برو دیگه با گا رفتم برگشتی و با صدای لرزون گفتی بله ؟
مرد : اون بار هارو کجا میبری ؟
ت/: دارن میبرمش طبقه اول ساختمون یه پسر تقریبا قد بلند با یه کت مشکی که از شونه هاش آویزون بود با بانداژ _
هنوز حرفت تموم نشده بود که که با قیافه ی تو هم رفته داد زد : هاااااااا اون بانداژ حروم کن باز چه نقشه ای تو سرشه؟
ت/: نقشه؟
مرد : اون بارها مال اون اتاق نیستن اما به هرحال اگه جونت برات عزیزه همشونو بدون هیچ حرفی ببر ( بعد با یه پوزخند ریز ادامه داد) و زود فرار کن
یکم ترسیدی اما خب بدون هیچ حرفی لبخند زدی و رفتی دیگه رسیدی به اتاق یه اتاق خیلی شیک و بزرگ بود نمیتونستی جلوی کنجکاویت رو بگیری نیشت تا بناگوش باز بود بارها رو گذاشتی زمین یکم اینور و اونور گشتی تا کنجکاوی برطرف شه داشتی میرفتی بیرون که جلوی در پسره رو دیدی
ت/: همه ی بارها رو گذاشتم توی اتاقتون اوه نمیدونید چه اتاق زیبایی دارید فقط میتونید یکم از تم سیاه درش بیارید یا با گل تزینش کنید ( خر کیف)
پسره یه لبخند ریزی زد و از بالا به پایین بهت نگاه کرد و گفت : چقدر حرف میزنی!
یکم ناراحت شدی اما با اینحال با همون لبخند یکم کمرنگ تر گفتی من دیگه دارم میرم
پسر : صبر کن اسمت چیه؟
ت/: من ت/ هستم کاری داشتین؟
پسر : خدمتکار شخصی من شو
تو خیلی کنجکاو بودی اما زیر آسمون و تو هوای باز کار کردن رو ترجیح میدادی تو یه فضای بسته بودن با شخصیتت سازگار نبود برای همین بدون تردید
ت/: متاسفم اما باید درخواستتون رو رد کنم من_
حرفت تموم نشده بود که پسره قهقه ای ریز سر داد و هلت داد بین خودش و دیوار قفلت کرد خم شد و نزدیک گوشت شد و آروم زمزمه کر: ( من ازت درخواستی نکردم که بخوای ردش کنی شرمنده که اشتباه گفتم تو باید خدمتکار شخصی من شی فهمیدی؟ حالا هم برو وسایلت رو بیار و بار آخرت باشه از این غلطا میکنی و الا خودم تیکه تیکه ات میکنم)
این که انقدر بهت نزدیک شده بود خیلی ترسونده بودتت اما میخواستی نشون ندی که ترسیدی برای همین دو تا لبات رو گذاشته بودی رو هم و و چشمات رو هم که توش اشک جمع شده بود رو پاک کردی و گفتی ت/: چشم از اینکه اینقدر سعی میکردی خونسرد باشی اما نمیتونستی داشت لذت میبرد و خنده ی ریزی روی لباش بود رفتی پایین و رسیدی دم در ساختمون..........
بچه ها پارت بعدی و زودتر میزارم ❤️ دستم ترکید😢
* تو خیلی زود گریت میگرفت و خیلی هم ترسو بودی اما چون بین اراذل و اوباش بزرگ شده بودی یاد گرفته بودی ترست رو نشون ندی اما بازم همیشه احساس ترست از یه جایی درز میکرد و همه میفهمیدند تو همیشه از مردم دوری میکردی و بیشتر تو رویاهات زندگی میکردی و از اون جایی که صدای خوبی داشتی عاشق آواز خوندن بودی وقتیم آواز میخوندی که کلا از رو زمین جدا میشدی *
داشتی میرفتی که یهو به یه مرد برخورد کردی سرتو که یکم بالا آوردی دیدی یه مرد تقریبا ۱۶۰ سانتی با یه کت و شلوار گرون قیمت که از شونه هاش آویزون بود و یه کلاه شیک با موهای نارنجی و چشمای آبی به رنگ دریا اما همچین با عصبانیت بهت زل زده بود که قشنگ معلوم بود یکی بد زده تو حالش و عصبانی کرده بودتش خب میخواست سرت خودشو خالی کنه که تو از قابلیت سریع صحبت کردنت استفاده کردی ت/: ببخشید خیلی معذرت میخوام اصلا حواسم به جلوم نبود شاید باورتون نشه دست و پا چلفتی تر از من تو این جا پیدا نمیکنید خیلی خیلی غلط خوردم با اجازه ( با یه لبخنده از سر ترس) داشتی میرفتی که از پشت دادا زد هی تو سر جات خشکت زد با خودت گفتی برو دیگه با گا رفتم برگشتی و با صدای لرزون گفتی بله ؟
مرد : اون بار هارو کجا میبری ؟
ت/: دارن میبرمش طبقه اول ساختمون یه پسر تقریبا قد بلند با یه کت مشکی که از شونه هاش آویزون بود با بانداژ _
هنوز حرفت تموم نشده بود که که با قیافه ی تو هم رفته داد زد : هاااااااا اون بانداژ حروم کن باز چه نقشه ای تو سرشه؟
ت/: نقشه؟
مرد : اون بارها مال اون اتاق نیستن اما به هرحال اگه جونت برات عزیزه همشونو بدون هیچ حرفی ببر ( بعد با یه پوزخند ریز ادامه داد) و زود فرار کن
یکم ترسیدی اما خب بدون هیچ حرفی لبخند زدی و رفتی دیگه رسیدی به اتاق یه اتاق خیلی شیک و بزرگ بود نمیتونستی جلوی کنجکاویت رو بگیری نیشت تا بناگوش باز بود بارها رو گذاشتی زمین یکم اینور و اونور گشتی تا کنجکاوی برطرف شه داشتی میرفتی بیرون که جلوی در پسره رو دیدی
ت/: همه ی بارها رو گذاشتم توی اتاقتون اوه نمیدونید چه اتاق زیبایی دارید فقط میتونید یکم از تم سیاه درش بیارید یا با گل تزینش کنید ( خر کیف)
پسره یه لبخند ریزی زد و از بالا به پایین بهت نگاه کرد و گفت : چقدر حرف میزنی!
یکم ناراحت شدی اما با اینحال با همون لبخند یکم کمرنگ تر گفتی من دیگه دارم میرم
پسر : صبر کن اسمت چیه؟
ت/: من ت/ هستم کاری داشتین؟
پسر : خدمتکار شخصی من شو
تو خیلی کنجکاو بودی اما زیر آسمون و تو هوای باز کار کردن رو ترجیح میدادی تو یه فضای بسته بودن با شخصیتت سازگار نبود برای همین بدون تردید
ت/: متاسفم اما باید درخواستتون رو رد کنم من_
حرفت تموم نشده بود که پسره قهقه ای ریز سر داد و هلت داد بین خودش و دیوار قفلت کرد خم شد و نزدیک گوشت شد و آروم زمزمه کر: ( من ازت درخواستی نکردم که بخوای ردش کنی شرمنده که اشتباه گفتم تو باید خدمتکار شخصی من شی فهمیدی؟ حالا هم برو وسایلت رو بیار و بار آخرت باشه از این غلطا میکنی و الا خودم تیکه تیکه ات میکنم)
این که انقدر بهت نزدیک شده بود خیلی ترسونده بودتت اما میخواستی نشون ندی که ترسیدی برای همین دو تا لبات رو گذاشته بودی رو هم و و چشمات رو هم که توش اشک جمع شده بود رو پاک کردی و گفتی ت/: چشم از اینکه اینقدر سعی میکردی خونسرد باشی اما نمیتونستی داشت لذت میبرد و خنده ی ریزی روی لباش بود رفتی پایین و رسیدی دم در ساختمون..........
بچه ها پارت بعدی و زودتر میزارم ❤️ دستم ترکید😢
- ۱۱۷
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط