{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم
* دوستان این پارت یکم هنتای داره *
از ساختمون بیرون رفتی دوییدی سمت اتاق کوچیکی که بهت داده بودن همه‌ی وسایلت رو جمع کردی تنها چیزهایی که از مادرت داشتی یه کتاب لغت نامه بود، یه گل سر، یه ساز دهنی و یه لباس قدیمی که اونقدرا قشنگ نبود اما برات خیلی عزیز بود همشون رو خیلی مرتب گذاشتی توی ساکت داشتی از اتاق بیرون می اومدی که یه مرد خیلی گنده و هیکلی که معلوم بود محافظی، نمیدونم بادیگاردی چیزیه رو جلو اتاق دیدی پشمات ریخت سعی کردی بهش توجه نکنی و از کنارش رد بشی اما وقتی داشتی میرفتی پشت سرت میومد برگشتی گفتی ت/: «برا چی دنبالم میکنی برو پی کارت.» با صدایی شقو رق گفت: ( من از طرف جناب دازای اوسامو اومدم دنبالت تا ببرمت گفتن تو قراره از این به بعد برای ایشون کار کنی.)
یه لحظه یادت افتاد دازای اوسامو همون پسر ۱۵ ساله تازه وارد چندسال پیش نیست چطوری انقد کله گنده شده زیر لب با خودت گفتی: " نه بابا چه دم و دستگاهی هم داره". داشتی میرفتی بالا هر کی زیباییت رو میدید به زور نگاهش رو برمی‌داشت رسیدی جلو در اتاق، مرده اشاره کرد که برو داخل در زدی کسی جواب نداد برگشتی دیدی بادیگارده نیستش گفتی : ' لابد خونه نیستن پس من میرم بعدا مزاحم میشم'. داشتی میرفتی که در باز کرد برگشتی با نگات بهش گفتی برای چی اومدی اخه با یه لبخند پررویی دست به سینه به دیوار تکیه کرد و با لحن کنایه گفت : ( کجا به سلامتی؟) از دستت گرفت و کشیدتت تو اتاق افتادی رو زمین گفتی مگه _ حرفت با دیدنش نصفه نیمه موند یه دفعه دیدی داره آروم میاد سمتت عقب عقب. رفتی از چونت گرفت سرت رو آورد بالا و تروقوه گردنت رو بوسید و بعدش هم گاز گرفت جای گاز قرمز مونده بود تو از فرط ترس اشک تو چشمات جمع شده بود و لب پایینت رو گاز گرفته بودی تا اشکات نریزه چشمات پر ترس بود چهره ات رو که دید پوزخند زد و گفت : ( چه دختر ترسویی نگران نباش کاری میکنم این جور ترسا برات عادی شه) با دستات پسش زدی و به سمت در دوییدی تا فرار کنی جلوی در از پشت گیرت انداخت زبونش رو آورد سمت گردنت ولی تو سریع گردنت رو با سرت بستی آروم خندید سرگرم شده بود بدنش رو آورد سمت بدنت تا حدی که گرمای بدنش رو حس میکردی بهت چسبیده بود و وادارت می‌کرد که نگاهش کنی و می خندید پرتت کرد سمت تخت تو دیگه داشتی کم کم از ترس بیهوش میشدی که یهو یکی در زد برگشت سمت در گفت:( نیا تو کار دارم) یه صدای آروم اما مرموز گفت : ( منم دازای درو باز کن) با نگاهی کلافه رفت سمت در درو که باز کرد یه مرد کت و شلوار پوشیده بود بهش می‌خورد دکتر باشه چشمایی به رنگ شراب سرخ داشت و موهای تقریبا بلندی داشت، داشت با اون در مورد کارهای مافیا صحبت می کرد که یهو چشمش خورد به تو با علاقه بهت نگاه انداختو گفت : ( نمیدونستم همچین دختر زیبایی توی بندر مافیا داریم چطور متوجه همچین فرشته ای توی مافیای بندرم نشدم.) وقتی گفت مافیای بندرم فهمیدی طرف رئیس مافیا ها یا چیزیه تو فکر بودی که یهو دیدی دازای جلوی دید اون مرده رو با بدن خودش بست و با لحنی سرد و جدی گفت : ( اون ماله منه)
دوباره اومد سمتت و بغلت کرد بردتت جلوی در و درو رو مرده بست...........


بگید تا اینجا خوب بوده یا نه فردا عصر پارت بعد رو هم میزارم ❤️ توجه : ( پارت بعد یکم هنتای داره بچه ها 🤗)
سناریو درخواستی هم مینویسم دوستان ☺️
دیدگاه ها (۰)

عاشقتم ❤️

عکس تخت دازای و نصف اتاقش یه همچین چیزی تقریبا تو ذهنم بود 👍

پارت دوم * تو خیلی زود گریت می‌گرفت و خیلی هم ترسو بودی اما ...

چقد منم 😅

خواهر یک عدد عشق خودکشی: پارت ۳ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ ...

پارت اول* توی این سناریو دازای آدم زیاد خوبی نیست و تازه ۱۶_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط