فرودگاه اینچئون، شلوغ و پر از هوادار و دوربین. چهارتا دخت
فرودگاه اینچئون، شلوغ و پر از هوادار و دوربین. چهارتا دختر با هودی و ماسک از ماشین پیاده شدن، ولی هیچکدوم نمیتونستن جذابیتشون رو پنهون کنن. رزی و جیسو کنار هم راه میرفتن، انگشتاشون به هم گره خورده بود، محکم و راحت. جیسو یه کم عقبتر بود که رزی کشیدش سمت خودش و دستش رو محکمتر گرفت.
جنی و لیسا جلوتر بودن، ولی وقتی برگشتن نگاه کنن، چشماشون گرد شد. لیسا خندید و گفت: «باز شروع شدن؟»
جنی اومد عقب و دستش رو گذاشت روی دستای به هم گره خوردهی رزی و جیسو. «خب، بچهها، وقتشه جدا بشین. هوادارا دارن نگاه میکنن.»
رزی نگاه کرد به جنی، اون نگاه معصوم و شیطون همزمان. «چرا؟ مگه چی شده؟»
جنی نفس عمیقی کشید و سعی کرد انگشتای رزی رو از جیسو جدا کنه. «رزی، جدی، بیا.»
رزی محکمتر گرفت دست جیسو رو، انگشتاش رو توی انگشتای جیسو قفل کرد. «نه.»
جنی ابروهاش رو بالا انداخت. «نه؟ یعنی چی نه؟»
رزی لبخند زد، اون لبخند بامزهای که نمیشه نه گفت بهش. «یعنی نه.»
---
لیسا که از اونور داشت فیلم میگرفت (برای خاطره، البته!) جلو اومد و به جنی کمک کرد. دستش رو گذاشت روی مچ جیسو و سعی کرد بکشش جدا. «جیسو، بیا جان، فقط چند قدم، بعد دوباره میتونین دست همدیگه رو بگیرین.»
جیسو نگاه کرد به لیسا، چشماش گرد و معصوم، شبیه یه گربهی ولگرد که نمیخواد از جاش تکون بخوره. «نه...»
لیسا خندید و تلاش کرد بازم بکشه. «جیسو، جدی؟ الان؟»
جیسو محکمتر گرفت دست رزی رو و کشیدش سمت خودش. رزی هم همونکار رو کرد و هر دو به هم چسبیدن، شونه به شونه، دست توی دست، انگار که قراره برای همیشه از هم جدا بشن.
جنی دستش رو گذاشت روی کمر رزی و سعی کرد بچرخوندش. «رزی، بیا، فقط یه دقیقه، هوادارا دارن فیلم میگیرن، میدونی چی میشه؟»
رزی سرش رو تکون داد و گفت: «نمیتونم.»
جنی: «چرا نمیتونی؟»
رزی نگاه کرد به جیسو، بعد به جنی، با اون حالت بامزه و جدی همزمان: «چون اگه ازش جدا بشم، میمیرم.»
جیسو که شنید، نیشش رو باز کرد و خندید، ولی دستش رو ول نکرد از رزی. حتی محکمتر گرفت. «آره، منم همینطور.»
---
لیسا که دیگه داشت منفجر میشد از خنده، دستش رو گذاشت روی شونهی جنی و گفت: «بیخیال جن، نمیشه. اینا به هم چسبیدن، دیگه.»
جنی نگاه کرد به رزی و جیسو که مثل دو تا صدف به هم چسبیده بودن، دست توی دست، شونه به شونه، با اون نگاهای معصوم و بامزه که میگفت «ما از هم جدا نمیشیم».
جنی دستاش رو بالا برد، تسلیم شد. «باشه، باشه، هرچی شما میگید. ولی اگه تو اخبار رفت، من هیچی نمیدونم.»
رزی و جیسو هر دو با هم خندیدن، ولی بازم دستاشون رو ول نکردن از هم. رزی کشید جیسو رو سمت خودش و با همون دستای بهم گره خورده، شروع کردن به راه رفتن سمت در خروجی. رزی برگشت و به جنی و لیسا گفت: «میبینید؟ زنده موندیم.»
جیسو خندید و به رزی تکیه داد، همچنان دست توی دستش. «تازه اولشه...»
---
جنی و لیسا موندن عقب، با نگاهای هم. لیسا خندید و گفت: «میدونی؟ به نظرم خودمونم همینجوریم.» و دستش رو حلقه کرد دور کمر جنی.
جنی نگاه شرورانهای بهش انداخت و گفت: «آره، ولی ما لااقل تظاهر میکنیم که طبیعییم.» و بغلش کرد.
لیسا خندید و محکمتر چسبید. «بیا بریم عقب این دو تا رو بگیریم، وگرنه فردا تیتر اول میشن.»
و هر چهارتا توی فرودگاه شلوغ، با دستای گره خورده و بغلهای گرم، راه افتادن سمت خروجی.
رزی و جیسو جلوتر، دست توی دست، انگار که هیچ نیرویی توی دنیا نمیتونست جداشون کنه.
چون واقعاً هم نمیتونست.
جنی و لیسا جلوتر بودن، ولی وقتی برگشتن نگاه کنن، چشماشون گرد شد. لیسا خندید و گفت: «باز شروع شدن؟»
جنی اومد عقب و دستش رو گذاشت روی دستای به هم گره خوردهی رزی و جیسو. «خب، بچهها، وقتشه جدا بشین. هوادارا دارن نگاه میکنن.»
رزی نگاه کرد به جنی، اون نگاه معصوم و شیطون همزمان. «چرا؟ مگه چی شده؟»
جنی نفس عمیقی کشید و سعی کرد انگشتای رزی رو از جیسو جدا کنه. «رزی، جدی، بیا.»
رزی محکمتر گرفت دست جیسو رو، انگشتاش رو توی انگشتای جیسو قفل کرد. «نه.»
جنی ابروهاش رو بالا انداخت. «نه؟ یعنی چی نه؟»
رزی لبخند زد، اون لبخند بامزهای که نمیشه نه گفت بهش. «یعنی نه.»
---
لیسا که از اونور داشت فیلم میگرفت (برای خاطره، البته!) جلو اومد و به جنی کمک کرد. دستش رو گذاشت روی مچ جیسو و سعی کرد بکشش جدا. «جیسو، بیا جان، فقط چند قدم، بعد دوباره میتونین دست همدیگه رو بگیرین.»
جیسو نگاه کرد به لیسا، چشماش گرد و معصوم، شبیه یه گربهی ولگرد که نمیخواد از جاش تکون بخوره. «نه...»
لیسا خندید و تلاش کرد بازم بکشه. «جیسو، جدی؟ الان؟»
جیسو محکمتر گرفت دست رزی رو و کشیدش سمت خودش. رزی هم همونکار رو کرد و هر دو به هم چسبیدن، شونه به شونه، دست توی دست، انگار که قراره برای همیشه از هم جدا بشن.
جنی دستش رو گذاشت روی کمر رزی و سعی کرد بچرخوندش. «رزی، بیا، فقط یه دقیقه، هوادارا دارن فیلم میگیرن، میدونی چی میشه؟»
رزی سرش رو تکون داد و گفت: «نمیتونم.»
جنی: «چرا نمیتونی؟»
رزی نگاه کرد به جیسو، بعد به جنی، با اون حالت بامزه و جدی همزمان: «چون اگه ازش جدا بشم، میمیرم.»
جیسو که شنید، نیشش رو باز کرد و خندید، ولی دستش رو ول نکرد از رزی. حتی محکمتر گرفت. «آره، منم همینطور.»
---
لیسا که دیگه داشت منفجر میشد از خنده، دستش رو گذاشت روی شونهی جنی و گفت: «بیخیال جن، نمیشه. اینا به هم چسبیدن، دیگه.»
جنی نگاه کرد به رزی و جیسو که مثل دو تا صدف به هم چسبیده بودن، دست توی دست، شونه به شونه، با اون نگاهای معصوم و بامزه که میگفت «ما از هم جدا نمیشیم».
جنی دستاش رو بالا برد، تسلیم شد. «باشه، باشه، هرچی شما میگید. ولی اگه تو اخبار رفت، من هیچی نمیدونم.»
رزی و جیسو هر دو با هم خندیدن، ولی بازم دستاشون رو ول نکردن از هم. رزی کشید جیسو رو سمت خودش و با همون دستای بهم گره خورده، شروع کردن به راه رفتن سمت در خروجی. رزی برگشت و به جنی و لیسا گفت: «میبینید؟ زنده موندیم.»
جیسو خندید و به رزی تکیه داد، همچنان دست توی دستش. «تازه اولشه...»
---
جنی و لیسا موندن عقب، با نگاهای هم. لیسا خندید و گفت: «میدونی؟ به نظرم خودمونم همینجوریم.» و دستش رو حلقه کرد دور کمر جنی.
جنی نگاه شرورانهای بهش انداخت و گفت: «آره، ولی ما لااقل تظاهر میکنیم که طبیعییم.» و بغلش کرد.
لیسا خندید و محکمتر چسبید. «بیا بریم عقب این دو تا رو بگیریم، وگرنه فردا تیتر اول میشن.»
و هر چهارتا توی فرودگاه شلوغ، با دستای گره خورده و بغلهای گرم، راه افتادن سمت خروجی.
رزی و جیسو جلوتر، دست توی دست، انگار که هیچ نیرویی توی دنیا نمیتونست جداشون کنه.
چون واقعاً هم نمیتونست.
- ۵۳
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط