سگِ جیسو و گربهی رزی، صلحِ جهانی!
سگِ جیسو و گربهی رزی، صلحِ جهانی!
یک روز رزی با یه گربهی کرکی و ناز به خونه جیسو اومد و گفت: «این بچهگربهم، اسمش تافیه!»
جیسو با تعجب گفت: «تافی؟ یعنی اسم گربهت رو گذاشتی خوراکی؟»
رزی: «تو که سگت رو کیک گذاشتی!»
جیسو: «آره ولی کیک خوردنی نیست، کیک دوستداشتنیه!»
هر دو خندیدن، ولی ناگهان کیک (سگ جیسو) وارد اتاق شد و وقتی تافی رو دید، یهو شروع کرد به پارس کردن و دور خودش چرخیدن! تافی هم ترسید و پرید روی مبل، بعد روی یخچال، بعد روی کولر!
جیسو فریاد زد: «کیک، بیا پایین! اون گربهست، نه استیک!»
رزی هم داد میزد: «تافی، نپر! اون کولر قدیمیه، میافته!»
در همین حین، تافی از کولر پرید پایین، درست روی سر کیک! کیک که حسابی گیج شده بود، شروع کرد به دویدن دور تا دور خونه، با تافی که مثل کلاه روی سرش نشسته بود!
جیسو و رزی با چشمان گرد شده، به این صحنه نگاه میکردن. کیک میدوید، تافی روی سرش چنگ میزد، و هر دو از ترس و هیجان صدا میکردن.
جیسو گفت: «رزی! این دیگه جنگ نیست، این سیرکِ!»
رزی: «بیا کاری کنیم!»
جیسو یه تکه پنیر برداشت و جلوی کیک گرفت. کیک ایستاد، تافی هم از سرش افتاد توی بغل رزی. ولی پنیر از دست جیسو لیز خورد و چسبید به موهای خود جیسو!
رزی با دیدن جیسو که پنیر به موهاش چسبیده بود، گفت: «جیسو، الان دیگه خودت شدی پنیرِ موزی!»
جیسو با اخمِ مصنوعی: «این آخرین مدلِ اکسسواره، اسمش کلاه پنیری!»
تافی و کیک اما دیگه دوست شده بودن و کنار هم نشسته بودن و به جیسو نگاه میکردن، انگار میگفتن «این دیگه کیه؟!»
رزی با اشک از خنده گفت: «ببین، حتی حیوونا هم از کلاه پنیری تو خجالتزده شدن!»
جیسو پنیر رو از موهاش درآورد و گفت: «خب، لااقل شاممون پنیر داره!»
اون شب، هر دو با پنیر و نون نشستن و کیک و تافی کنار پاهاشون خوابیدن. جیسو گفت: «به نظر من، جنگِ سگ و گربه تموم شد، ولی جنگِ من و پنیر تازه شروع شده!»
رزی: «بسه دیگه جیسو، پنیر رو بنداز تو یخچال!»
جیسو: «نه، این پنیر الان بهترین دوست منه، اسمش رو میذارم پنیرِ ماجراجو!»
و تا صبح، هر وقت جیسو پنیر رو از توی جیبش درمیآورد، رزی از خنده اشک میریخت! 🤣
یک روز رزی با یه گربهی کرکی و ناز به خونه جیسو اومد و گفت: «این بچهگربهم، اسمش تافیه!»
جیسو با تعجب گفت: «تافی؟ یعنی اسم گربهت رو گذاشتی خوراکی؟»
رزی: «تو که سگت رو کیک گذاشتی!»
جیسو: «آره ولی کیک خوردنی نیست، کیک دوستداشتنیه!»
هر دو خندیدن، ولی ناگهان کیک (سگ جیسو) وارد اتاق شد و وقتی تافی رو دید، یهو شروع کرد به پارس کردن و دور خودش چرخیدن! تافی هم ترسید و پرید روی مبل، بعد روی یخچال، بعد روی کولر!
جیسو فریاد زد: «کیک، بیا پایین! اون گربهست، نه استیک!»
رزی هم داد میزد: «تافی، نپر! اون کولر قدیمیه، میافته!»
در همین حین، تافی از کولر پرید پایین، درست روی سر کیک! کیک که حسابی گیج شده بود، شروع کرد به دویدن دور تا دور خونه، با تافی که مثل کلاه روی سرش نشسته بود!
جیسو و رزی با چشمان گرد شده، به این صحنه نگاه میکردن. کیک میدوید، تافی روی سرش چنگ میزد، و هر دو از ترس و هیجان صدا میکردن.
جیسو گفت: «رزی! این دیگه جنگ نیست، این سیرکِ!»
رزی: «بیا کاری کنیم!»
جیسو یه تکه پنیر برداشت و جلوی کیک گرفت. کیک ایستاد، تافی هم از سرش افتاد توی بغل رزی. ولی پنیر از دست جیسو لیز خورد و چسبید به موهای خود جیسو!
رزی با دیدن جیسو که پنیر به موهاش چسبیده بود، گفت: «جیسو، الان دیگه خودت شدی پنیرِ موزی!»
جیسو با اخمِ مصنوعی: «این آخرین مدلِ اکسسواره، اسمش کلاه پنیری!»
تافی و کیک اما دیگه دوست شده بودن و کنار هم نشسته بودن و به جیسو نگاه میکردن، انگار میگفتن «این دیگه کیه؟!»
رزی با اشک از خنده گفت: «ببین، حتی حیوونا هم از کلاه پنیری تو خجالتزده شدن!»
جیسو پنیر رو از موهاش درآورد و گفت: «خب، لااقل شاممون پنیر داره!»
اون شب، هر دو با پنیر و نون نشستن و کیک و تافی کنار پاهاشون خوابیدن. جیسو گفت: «به نظر من، جنگِ سگ و گربه تموم شد، ولی جنگِ من و پنیر تازه شروع شده!»
رزی: «بسه دیگه جیسو، پنیر رو بنداز تو یخچال!»
جیسو: «نه، این پنیر الان بهترین دوست منه، اسمش رو میذارم پنیرِ ماجراجو!»
و تا صبح، هر وقت جیسو پنیر رو از توی جیبش درمیآورد، رزی از خنده اشک میریخت! 🤣
- ۴۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط