بیادت سره جاده ای که رفتی نشستم،،قصه خوردم و مدام گریستم
بیادت سره جاده ای که رفتی نشستم،،قصه خوردم و مدام گریستم رفتی وتمام قصهای عالم همه باهم مهمانم شد رفتی وتمام شادی وخوشحاله برام سراب رفتی وجسمم با من غریب شد رفتی وزخم هایم یکی یکی بازش چرا؟گناهم چه بود جزخوشحالی تو،میخواستم شادباشی خوشحالی کنی چرا؟!من تنهاامیدم توبودی باتوبودن تنهاآرزوم بود باتومیخواستم دنیاروبگردم همه روزهای خوش روباهات قسمت میکردم توبااون چشمهای خوشکلت. منودیونه میکردی،براستی توکی بودی،بهم نخندید دیگه طاقت ندارم هرروزپیرتروشکسته ترمیشم،،دوستت دارم،
- ۳۸۲
- ۱۸ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط