بازی عشقی
بازی عشقی
پارت شیش
ویو راوی:
ایساگی تقریبا تا حدودای چهار باگوشی ور میرفت و حواسش نبود قراره با شیدو بره بیرون...
که گوشیش زنگ خود، شیدو بود.
جواب داد:
شیدو: سلام کوتوله، من رسیدما نمیای؟
ایساگی: ای وای حواسم نبپد ببخشید الان میام...
شیدو خندید و با نیشخند ادامه داد:
شیدو: هــــــع؟ عجب... باشه فقط زود بیا من ادم صبوری نیستم.
ایساگی: باشه الان میام
شیدو: خب، فعلا کوتوله
ایساگی: فعلا...
و ایساگی سریع بلند شد، موهاش رو مرتب کرد، عطر زد، کفشش رو پوشید و وسایل لازم رو برداشت.
اومد بیرون و شیدو که به نرده تکیه داده بود و با موهاش ور میرفتو دید.
سمتش رفت و شیدو هنوز متوجه حضور ایساگی نشده بود... انگار داشت به چیزی فکر میکرد...
ذهن شیدو:
*هــــــع... چرا اخه باید استرس بگیرم؟... فقط میخوایم فوتبال بازی کنیم همین... قرار نیست اتفاقی بیوفته...اه... اون کوتوله چطوری تونسته کاری کنه انقدر عاشقش بشم؟... مغرور تر از چیزیم که بخوام به روم بیارم ولی واقعا نمیخوام ناراحت بشه... لعنتی... ایساگی خیلی خودخواهی که قلب منو هم برای خودت کردی...*
ایساگی چند بار شیدو رو صدا زد و شیدو بلاخره شنید...
«شیدو؟»
شیدو جواب داد:«اخ حواسم نبود...کی اومدی؟...بریم.»
ر رفتن سمت ی زمین فوتبال که خیلی دور نبود اما نزدیک هم نبود... حدود بیست دقیقه پیادهروی داشت.
وسطای راه بودن و هیچکدوم حرفی نمیزدن...
راستش حرفی نداشتن، تا اینکه شیدو گفت:«هی ایساگی...چرا منو انتخاب کردی؟...اگه با باچیرا میومدی میتونستی با لذت فوتبال بازی کنی و اگه با رین میومدی میتونستی کلی حرکت جدید ازش یادبگیری...اما من چه سودی برات داشتم؟»
ایساگی همی در جواب این سوال مکث کرد...
ولی بعدش گفت:«خب...اره راست میگی میتونستم با باچیرا برم ولی ما زیادی مکمل هم هستیم،چیزی از یادنمیگرفتم ولی راست میگی فوتبال بازی کردن باهاش خیلی جالبه...و اگه با رین میومدم واقعا میشد کلی چیز ازش یاد بگیرم ولی اون خیلی از من بهتره و نمیتونم خیلی هم سطحش بازی کنم...»
کمی مکث کرد... سرخی کمی روی گونه هاش نشست و گفت:«ولی با تو...راستش حوصلم سر نمیره...توهم مثل رین ازم خیلی قویتری ولی انرژی زیادی داری و باعث میشه بیشتر بخوام باهات بازی کنم...راستش من فقط حوصلم سر رفته بود قصد تمرین نداشتم پس بازی کردن باتو بهترین گزینه بود و خب...با توبیشتر خوش میگذره...»
با گفتن این جمله شیدو هم کمی سرخ شد...
ولی جفتشون به راه خودشون ادامه دادن...
شیدو کمی خندید و گفت:«پس این کوتوله داره اعتراف میکنه از بازی با من بیشتر لذت میبره ها؟جالبه...»
پایان.
پارت شیش
ویو راوی:
ایساگی تقریبا تا حدودای چهار باگوشی ور میرفت و حواسش نبود قراره با شیدو بره بیرون...
که گوشیش زنگ خود، شیدو بود.
جواب داد:
شیدو: سلام کوتوله، من رسیدما نمیای؟
ایساگی: ای وای حواسم نبپد ببخشید الان میام...
شیدو خندید و با نیشخند ادامه داد:
شیدو: هــــــع؟ عجب... باشه فقط زود بیا من ادم صبوری نیستم.
ایساگی: باشه الان میام
شیدو: خب، فعلا کوتوله
ایساگی: فعلا...
و ایساگی سریع بلند شد، موهاش رو مرتب کرد، عطر زد، کفشش رو پوشید و وسایل لازم رو برداشت.
اومد بیرون و شیدو که به نرده تکیه داده بود و با موهاش ور میرفتو دید.
سمتش رفت و شیدو هنوز متوجه حضور ایساگی نشده بود... انگار داشت به چیزی فکر میکرد...
ذهن شیدو:
*هــــــع... چرا اخه باید استرس بگیرم؟... فقط میخوایم فوتبال بازی کنیم همین... قرار نیست اتفاقی بیوفته...اه... اون کوتوله چطوری تونسته کاری کنه انقدر عاشقش بشم؟... مغرور تر از چیزیم که بخوام به روم بیارم ولی واقعا نمیخوام ناراحت بشه... لعنتی... ایساگی خیلی خودخواهی که قلب منو هم برای خودت کردی...*
ایساگی چند بار شیدو رو صدا زد و شیدو بلاخره شنید...
«شیدو؟»
شیدو جواب داد:«اخ حواسم نبود...کی اومدی؟...بریم.»
ر رفتن سمت ی زمین فوتبال که خیلی دور نبود اما نزدیک هم نبود... حدود بیست دقیقه پیادهروی داشت.
وسطای راه بودن و هیچکدوم حرفی نمیزدن...
راستش حرفی نداشتن، تا اینکه شیدو گفت:«هی ایساگی...چرا منو انتخاب کردی؟...اگه با باچیرا میومدی میتونستی با لذت فوتبال بازی کنی و اگه با رین میومدی میتونستی کلی حرکت جدید ازش یادبگیری...اما من چه سودی برات داشتم؟»
ایساگی همی در جواب این سوال مکث کرد...
ولی بعدش گفت:«خب...اره راست میگی میتونستم با باچیرا برم ولی ما زیادی مکمل هم هستیم،چیزی از یادنمیگرفتم ولی راست میگی فوتبال بازی کردن باهاش خیلی جالبه...و اگه با رین میومدم واقعا میشد کلی چیز ازش یاد بگیرم ولی اون خیلی از من بهتره و نمیتونم خیلی هم سطحش بازی کنم...»
کمی مکث کرد... سرخی کمی روی گونه هاش نشست و گفت:«ولی با تو...راستش حوصلم سر نمیره...توهم مثل رین ازم خیلی قویتری ولی انرژی زیادی داری و باعث میشه بیشتر بخوام باهات بازی کنم...راستش من فقط حوصلم سر رفته بود قصد تمرین نداشتم پس بازی کردن باتو بهترین گزینه بود و خب...با توبیشتر خوش میگذره...»
با گفتن این جمله شیدو هم کمی سرخ شد...
ولی جفتشون به راه خودشون ادامه دادن...
شیدو کمی خندید و گفت:«پس این کوتوله داره اعتراف میکنه از بازی با من بیشتر لذت میبره ها؟جالبه...»
پایان.
- ۲۹۹
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط