{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی عشقی

بازی عشقی
پارت پنج

ویو ایساگی:
این هفته مسابقه و بازی‌ای نداریم... و فقط تمریناته...
امروز وقتم ازاده دلم میخواد ی کاری بکنم...
برم بیرون؟ برم فوتبال بازی کنم؟
دلم میخواد برم فوتبال بازی کنم ولی با کی؟
باچیرا همیشه میاد پس به اون میگم.
گوشیم رو برداشتم تا به باچیرا زنگ بزنم ولی شماره شیدو چشممو گرفت...
به شیدو زنک بزنم؟
اخه احتمالا میگه نه...
ولی، امتحانش که ضرری نداره نه؟
زنگ زدم.
جواب داد:

ایساگی: اممم... سلام شیدو...

شیدو: بزار ببینم... این کوتوله زنگ زده چون حوصله‌ش سر رفته نه؟

ایساگی(خندید):خب... اره... میگم، هستی بریم یکم فوتبال بازی کنیم؟ راستش میخواستم به باچیرا بگم ولی... خب نظرم عوض شد...

شیدو(با لحنی تمسخر امیز): هع... پس از باچیرا برات مهم‌ترم؟

کمی سرخ شدم و پتوم رو یکم محکم تر بغل کردم...

گفتم:خ... خب... راستش... ا، اره...

صدای خندش رو شنیدم و بعد گفت:پس عمرا نمیتونم نه بگم، کی بیام؟

گفتم: خب... چهار چطوره؟

گفت: باشه پس میام دنبالت
بیشتر سرخ شدم، گفتم:چ... چییی؟... نه نه نمیخواد خودم میاممم!

با صدایی که شیطونی توش موج میزد گفت:«خب من که چیزی نشنیدم...خدافط کوتوله!»

سریع گفتم:«هی هی صبر کننن!»

قطع کرد... نامرد...
بلند شدم و رفتم حموم...
نیم ساعت طول کشید و وقتی اومدم بیرون لباسهای مناسبم رو پوشیدم...
یجورایی یک ساعت مونده بود و واسه همین خودم رو با توپ سرگرم کردم...

پایان
دیدگاه ها (۵)

بازی عشقیپارت چهارویو ایساگی: روی چمن های زمین دراز کشیدم و ...

فوتبالی که حاصل یک عشق شد( پارت چهارم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط