رمان نجاتگر قلب
رمان نجاتگر قلب
part 2
.......خانم لی سون جو
و آقای کیم یون اون
باید با شرکتی که در
موردشون تحقیق کردند
مذاکره کنند و هر کدوم
از این دو نفر اگر درصد
بیشتری رو کسب کردند
آن فرد به مقام مدیریت
میرسه.
سخنرانی تموم شد و
رفتم کافه پایین شرکت
تا اونجا یچیزی بخورم.
یعنی چطوری باید با اونها
یک قرار کاری میذاشتم؟
من تو عمرم تا حالا یه
همچین کار مسخره ای
انجام ندادم:/
یهو دیدم یون اون شماره ای
جلوم گذاشت و گفت:
£بیا این شماره شرکت
کارگین هست.
منم که تو افکار خودم بودم
گفتم:
- لازمش ندارم.
£جدی نمیخوایش؟
- نه.
بعد که از افکار لعنتیم در
اومدم فهمیدم چه غلطی
کردم:((
- گفتی مال کدوم شرکته؟
£شرکت کارگین .گفتی لازمش
نداری پس میبرمش :٫
- ببخشید ولی بدش به من.
£اما خودت گفتی نمیخوایش.
- چرا میخوامش.
£ اما گفتی نمیخوایش.
و کارت رو گرفت بالای سرش.
- گفتم میخوامش پس بدش
به من آقای کیم یون اون.
و کارت رو ازش گرفتم.
- چچییشش.واقعا که....:/
£خدایا:٫تو واقعا دیوونه ای
خانم لی.
- آره دیوونم میدونی چرا؟
چون ۵سال با تو سر و
کله زدم.
£وایی خدایا.نگاش کن.
یجوری جواب آدمو میده
دهن آدم بسته میشه.
- هی شنیدما......
و بعد راهشو کشید و رفت.
بعد از اینکه غذامو خوردم
رفتم خونه استراحت کنم.
روز بعد
- الو
(علامت منشی شرکت کارگین¢)
¢بله بفرمایید .
- سلام من لی سون جو
معاون شرکت نرم افزاری بایکنت
هستم.
¢آها.سلام.خوشبختم از آشناییتون.
- میخواستم یک قرار کاری
با هم داشته باشیم اگه
مشکلی نداره.
¢این چه حرفیه.ما از خدامونه
با شما قرارداد کاری داشته
باشیم.
- پس قرارمون باشه..........
این داستان ادامه دارد.......🌹
part 2
.......خانم لی سون جو
و آقای کیم یون اون
باید با شرکتی که در
موردشون تحقیق کردند
مذاکره کنند و هر کدوم
از این دو نفر اگر درصد
بیشتری رو کسب کردند
آن فرد به مقام مدیریت
میرسه.
سخنرانی تموم شد و
رفتم کافه پایین شرکت
تا اونجا یچیزی بخورم.
یعنی چطوری باید با اونها
یک قرار کاری میذاشتم؟
من تو عمرم تا حالا یه
همچین کار مسخره ای
انجام ندادم:/
یهو دیدم یون اون شماره ای
جلوم گذاشت و گفت:
£بیا این شماره شرکت
کارگین هست.
منم که تو افکار خودم بودم
گفتم:
- لازمش ندارم.
£جدی نمیخوایش؟
- نه.
بعد که از افکار لعنتیم در
اومدم فهمیدم چه غلطی
کردم:((
- گفتی مال کدوم شرکته؟
£شرکت کارگین .گفتی لازمش
نداری پس میبرمش :٫
- ببخشید ولی بدش به من.
£اما خودت گفتی نمیخوایش.
- چرا میخوامش.
£ اما گفتی نمیخوایش.
و کارت رو گرفت بالای سرش.
- گفتم میخوامش پس بدش
به من آقای کیم یون اون.
و کارت رو ازش گرفتم.
- چچییشش.واقعا که....:/
£خدایا:٫تو واقعا دیوونه ای
خانم لی.
- آره دیوونم میدونی چرا؟
چون ۵سال با تو سر و
کله زدم.
£وایی خدایا.نگاش کن.
یجوری جواب آدمو میده
دهن آدم بسته میشه.
- هی شنیدما......
و بعد راهشو کشید و رفت.
بعد از اینکه غذامو خوردم
رفتم خونه استراحت کنم.
روز بعد
- الو
(علامت منشی شرکت کارگین¢)
¢بله بفرمایید .
- سلام من لی سون جو
معاون شرکت نرم افزاری بایکنت
هستم.
¢آها.سلام.خوشبختم از آشناییتون.
- میخواستم یک قرار کاری
با هم داشته باشیم اگه
مشکلی نداره.
¢این چه حرفیه.ما از خدامونه
با شما قرارداد کاری داشته
باشیم.
- پس قرارمون باشه..........
این داستان ادامه دارد.......🌹
- ۱.۷k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط