زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
پارت ۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت با سقف مذاکره میکرد که شاید ایده بگیره🗿🎀)
[همچنان داخل عمارت...]
اینوسکه:*هنوز چهارزانو وسط سالن نشسته بود. 🗿🍚* غذاااااا...🥲
شینوبو:*با خنده.* آئویی داره آمادهش میکنه، یکم دیگه صبر کن.🙂
اینوسکه: صبر کردن سخته...🗿💔
{همون موقع...تق...}
آئویی:*با چند ظرف غذا وارد سالن شد.* خب، آماده شد.🙂
اینوسکه: ییییییییی!😀🍚*قبل از اینکه خودش رو به غذا برسونه...*
گیو:*آروم یقه لباس اینوسکه رو گرفت.*
اینوسکه: هه؟!🗿💥
گیو: ...اول دستات.
اینوسکه:*چند لحظه ماتش برد. 🗿*
زنیتسو:*خندهش گرفت.* حقته!😂
تانجیرو:*لبخند زد.* بیا اینوسکه، اول دستامونو بشوریم.
اینوسکه:*با قیافه ناراحت.* باشه...🥲🍚
[چند دقیقه بعد...همه دور سفره نشسته بودن.🍚]
شینوبو:*خواست ظرف برنج رو برداره.*
گیو:*قبل از اینکه دستش به ظرف برسه، خودش ظرف رو برداشت.* ...من میدم.
شینوبو:*متعجب نگاهش کرد.* گیو-سان...🙂🌸
گیو: ...گفتم کار سنگین انجام نده.
شینوبو:*لبخند خیلی آرومی زد.* چشم...🙂
زنیتسو:*قاشق از دستش افتاد.* 🗿💥
تانجیرو:*متوجه قیافه زنیتسو شد.* چیزی شده؟
زنیتسو:*آروم زیر لب.* دیگه شک ندارم...🗿🔍
اینوسکه:*بدون اینکه سرشو بالا بیاره.* منم شک ندارم...
زنیتسو:*با ذوق.* دیدی؟! تو هم فهمیدی؟!
اینوسکه: آره...*یه لقمه خورد.* شک ندارم غذا خوشمزست.🗿🍚
همه: ...🗿
شینوبو:*ناخودآگاه خندهش گرفت.*
(حتی گیو هم لبخند خیلی کوچیکی زد.)
زنیتسو:*با دیدن لبخند گیو، دوباره خشکش زد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: امروز دیگه چه روزیه... گیو-سانم لبخند زد؟!🗿💥*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🎀اینوسکه آخرشم فقط به غذا رسید فکرش🍚🤣ولی زنیتسو دیگه رسماً مطمئن شده بین گیو و شینوبو یه خبرایی هست🗿🔍نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت با سقف مذاکره میکرد که شاید ایده بگیره🗿🎀)
[همچنان داخل عمارت...]
اینوسکه:*هنوز چهارزانو وسط سالن نشسته بود. 🗿🍚* غذاااااا...🥲
شینوبو:*با خنده.* آئویی داره آمادهش میکنه، یکم دیگه صبر کن.🙂
اینوسکه: صبر کردن سخته...🗿💔
{همون موقع...تق...}
آئویی:*با چند ظرف غذا وارد سالن شد.* خب، آماده شد.🙂
اینوسکه: ییییییییی!😀🍚*قبل از اینکه خودش رو به غذا برسونه...*
گیو:*آروم یقه لباس اینوسکه رو گرفت.*
اینوسکه: هه؟!🗿💥
گیو: ...اول دستات.
اینوسکه:*چند لحظه ماتش برد. 🗿*
زنیتسو:*خندهش گرفت.* حقته!😂
تانجیرو:*لبخند زد.* بیا اینوسکه، اول دستامونو بشوریم.
اینوسکه:*با قیافه ناراحت.* باشه...🥲🍚
[چند دقیقه بعد...همه دور سفره نشسته بودن.🍚]
شینوبو:*خواست ظرف برنج رو برداره.*
گیو:*قبل از اینکه دستش به ظرف برسه، خودش ظرف رو برداشت.* ...من میدم.
شینوبو:*متعجب نگاهش کرد.* گیو-سان...🙂🌸
گیو: ...گفتم کار سنگین انجام نده.
شینوبو:*لبخند خیلی آرومی زد.* چشم...🙂
زنیتسو:*قاشق از دستش افتاد.* 🗿💥
تانجیرو:*متوجه قیافه زنیتسو شد.* چیزی شده؟
زنیتسو:*آروم زیر لب.* دیگه شک ندارم...🗿🔍
اینوسکه:*بدون اینکه سرشو بالا بیاره.* منم شک ندارم...
زنیتسو:*با ذوق.* دیدی؟! تو هم فهمیدی؟!
اینوسکه: آره...*یه لقمه خورد.* شک ندارم غذا خوشمزست.🗿🍚
همه: ...🗿
شینوبو:*ناخودآگاه خندهش گرفت.*
(حتی گیو هم لبخند خیلی کوچیکی زد.)
زنیتسو:*با دیدن لبخند گیو، دوباره خشکش زد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: امروز دیگه چه روزیه... گیو-سانم لبخند زد؟!🗿💥*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🎀اینوسکه آخرشم فقط به غذا رسید فکرش🍚🤣ولی زنیتسو دیگه رسماً مطمئن شده بین گیو و شینوبو یه خبرایی هست🗿🔍نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۹۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط