{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهر شده بود، آفتاب تابستان خانه را روشن کرده بود. نبودنت

ظهر شده بود، آفتاب تابستان خانه را روشن کرده بود. نبودنت را، نبود خودم را، با هر جرعه از چایم قورت دادم. از کل کسانی که اسمشان روی صفحه سرد موبایل خودنمایی میکرد، کسی نبود که مجازی بودنش، واقعی شود، دستم را بگیرد ببرد گوشه به گوشه شهر برایم خاطره سازی‌کند... برایم خاطره بازی کند!
تمام کتاب های کتابخانه خاک گرفتند، خاکشان را فوت میکنم. خاطرات بلند میشود، هوای اتاق را پر میکنند بعد هم به سرفه می افتم. خاطرات خطرناک اند! زحمت به باد میدهند... میان این همه چه کسی ‌به خودش زحمت میدهد مرا یاد خودم بیندازد؟ روی‌شانه ام بزند و بگوید حواست هست با خودت چه کردی؟
تمام من شده همین خانه نیمه تاریک پر خاطره، عود های سوخته، کاغذ های مچاله شده و کتاب های برگ برگ شده... و من بلند میشوم جلوی ایینه می ایستم رژ قرمز میزنم پر رنگ... نمیخواهم کسی بفهمد، در این حوالی یادم رفته است چگونه شاد میزیسته ام... بغضم را فرو ‌میخورم و به دنیای بیرون لبخند میزم. حال من خوب است... راستش مدتهاست خوبم و کسی ‌نمیفهمد!
دیدگاه ها (۳)

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم هم چنان باقی..

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم هم چنان باقی....

به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم.‌‌‌‌‌....

بد روزگاری شده؛دیگر نای دوست داشتن هم ندارموقتی تمام غصه های...

هر گوشه‌ی این خانه، داستانی دارد. دکوراسیون قدیمی و با اصالت...

SHATTERED GUARD

پارت ۷ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط