پرنسس من
پرنسس من
پارت ۴
ویو ات
وای چرا گفتم بهش الان چیکار کنم من می خواستم بچه رو سقف کنم تهیونگ هی سرم داد میزد ولی یهو چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.....
ویو کوک
اصلا باورم نمیشه اون بچه منو بارداره و کسب که عاشقشم و بااون ازدواج میکنم
داشتن سرش داد میزدم که یهو بی حال شد خواست بیوفته که از کمرش گرفتم بیهوش شده بود برآید استایل بغلش کردم و زود زود بردمش بیمارستان دکتر امد و با چند تا دکتر دیگه بردنش یکی از اتاق های بیمارستان بعد چند دقیقه دکتر اومد بیرون
(بچه ها هر چه دکتر باشه با این علامت نشون میدم«)
-:دکتر چی شده
«:نگران نباشید حالش خوبه به خاطر این که زیاد بالا و پایین و خوش گذشته و گریه هم کرده بیهوش شده و حال بچتون هم خوبه
-(تازه یاد بچه افتادم .. توی دلش)
«:میتونید ببرینش به هوش اومده
-:ممنون دکتر
«:خواهش
زود رفتم سمت اتاق که ات توش بود داشت با ناخوناش بازی میکرد وقتی منو دید یهو چهرش در از ترس شد رفتم نزدیکش و گفتم: عشقم حالت خوبه
+:تو اینجا چیکار میکنی هرزه
-:چی تو منو هرزه صدا کردی
(وقتی این حرف رو شنیدم اعصابم خورد شد خواستم برعکس تو صورتش آه بد که نمیتونم چون دوسش دارم )
بهش نزدیک شدم و دستشو گرفتم و گفتم بلند شو کوچولو
هی تقلا میکرد ولی بزور بردمش توی ماشین گذاشتم و خودم هم سوار شدم و راننده حرکت کرد
ویو ات
دستمو گرفت و منو بورد سمت به ماشین به زور سوار شدم و ماشین حرکت کرد بعد نمیدونم چقدر طول کشید پیاده شدم و چشمم به یه عمارت که کلا سیاه بود وایی اگه من اینجا بمونم افسرده میشم به کوک گفتم اینجا کجاست تو کی هستی اصلا
-: قرار با من زندگی کنی کوچولو
+:به من نگو کوچولو
-:چرا
+:خوشم نمیاد
-:به من چ........
حرفم با یکی که به خانم پیر بود قطع شد این کیه لباساش مثل خدمت کارا بود گیج شده بودم یعنی کوک کیه
-: چی شده اجوما(سرد)
اجوما این نشون میدم٫)
٫:ارباب وقتی شما نبودید آقای گیون اومدن و شما رو کار داشتند
-:فهمیدم (سرد)
-:اجوما ات رو ببر به یه اتاق و درو هم قفل کن
+:چرا آخه چرا باید درو قفل کنید
-:خفشو و بورو دنبال اجوما(اعصبانی)
+:ک....کو
-:گفتم برو دیگه پس برو (با داد)
خوب خوب این رو گذاشتم برای یکی که خیلی درخواست داشت
این بار شرط داره
۱۰ تا لایک و ۵ بازنشر
ادامه دارد...
پارت ۴
ویو ات
وای چرا گفتم بهش الان چیکار کنم من می خواستم بچه رو سقف کنم تهیونگ هی سرم داد میزد ولی یهو چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.....
ویو کوک
اصلا باورم نمیشه اون بچه منو بارداره و کسب که عاشقشم و بااون ازدواج میکنم
داشتن سرش داد میزدم که یهو بی حال شد خواست بیوفته که از کمرش گرفتم بیهوش شده بود برآید استایل بغلش کردم و زود زود بردمش بیمارستان دکتر امد و با چند تا دکتر دیگه بردنش یکی از اتاق های بیمارستان بعد چند دقیقه دکتر اومد بیرون
(بچه ها هر چه دکتر باشه با این علامت نشون میدم«)
-:دکتر چی شده
«:نگران نباشید حالش خوبه به خاطر این که زیاد بالا و پایین و خوش گذشته و گریه هم کرده بیهوش شده و حال بچتون هم خوبه
-(تازه یاد بچه افتادم .. توی دلش)
«:میتونید ببرینش به هوش اومده
-:ممنون دکتر
«:خواهش
زود رفتم سمت اتاق که ات توش بود داشت با ناخوناش بازی میکرد وقتی منو دید یهو چهرش در از ترس شد رفتم نزدیکش و گفتم: عشقم حالت خوبه
+:تو اینجا چیکار میکنی هرزه
-:چی تو منو هرزه صدا کردی
(وقتی این حرف رو شنیدم اعصابم خورد شد خواستم برعکس تو صورتش آه بد که نمیتونم چون دوسش دارم )
بهش نزدیک شدم و دستشو گرفتم و گفتم بلند شو کوچولو
هی تقلا میکرد ولی بزور بردمش توی ماشین گذاشتم و خودم هم سوار شدم و راننده حرکت کرد
ویو ات
دستمو گرفت و منو بورد سمت به ماشین به زور سوار شدم و ماشین حرکت کرد بعد نمیدونم چقدر طول کشید پیاده شدم و چشمم به یه عمارت که کلا سیاه بود وایی اگه من اینجا بمونم افسرده میشم به کوک گفتم اینجا کجاست تو کی هستی اصلا
-: قرار با من زندگی کنی کوچولو
+:به من نگو کوچولو
-:چرا
+:خوشم نمیاد
-:به من چ........
حرفم با یکی که به خانم پیر بود قطع شد این کیه لباساش مثل خدمت کارا بود گیج شده بودم یعنی کوک کیه
-: چی شده اجوما(سرد)
اجوما این نشون میدم٫)
٫:ارباب وقتی شما نبودید آقای گیون اومدن و شما رو کار داشتند
-:فهمیدم (سرد)
-:اجوما ات رو ببر به یه اتاق و درو هم قفل کن
+:چرا آخه چرا باید درو قفل کنید
-:خفشو و بورو دنبال اجوما(اعصبانی)
+:ک....کو
-:گفتم برو دیگه پس برو (با داد)
خوب خوب این رو گذاشتم برای یکی که خیلی درخواست داشت
این بار شرط داره
۱۰ تا لایک و ۵ بازنشر
ادامه دارد...
- ۴۱۰
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط