فصل هشتم
فصل هشتم
دوماهی ازطلاقمون گذشت ،طاهابیقراری باباشومیکردسعی کردم ارومش کنم بچم گناه داره هنوزسنی نداره شده بچه ی طلاق فهیم دست ازسرم برنمیداشت هرروزمیومدخونه بهم زنگ میزد ازم می خواست دوباره برگردم نمیتونستم قبول کنم خیلی باهاش سختی کشیدم شایدده سال پیرترشدم تواین دوساله زندگی باهاش،دست بردارنبود،تصمیم گرفتم یه فرصت دیگه بهش بدم به خاطراین که قول دادکه تعهدبده که حتماترک میکنه بهش گفتم 3ماه صیغه بشیم اگه ترک کردی دائم میشه اگه ترک نکردی جدامیشیم اونم قبول کردرفتیم پیشه عاقدوصیغش شدم ،تمامه تلاششومیکردواسه ترک هرراهی روامتحان میکرد،واقعانمیتونست خیلی به موادوابسته شده بوداین سه ماهه فرصتشم گذشت ونتونست ترک کنه خیلی ازکارم پشیمون شدم ،بخاطرالتماساش دلم به حالش سوخت ولی تواین دنیایکی نبودکه دلش به حال من بسوزه،فرصتی که بهش دادم تموم شدوبرگشتم پیشه مامانم ،خانوادمم دیگه خسته شدن ازکارام ولی تقصیره من نبودهمش دسته سرنوشت بود...
دوماهی ازطلاقمون گذشت ،طاهابیقراری باباشومیکردسعی کردم ارومش کنم بچم گناه داره هنوزسنی نداره شده بچه ی طلاق فهیم دست ازسرم برنمیداشت هرروزمیومدخونه بهم زنگ میزد ازم می خواست دوباره برگردم نمیتونستم قبول کنم خیلی باهاش سختی کشیدم شایدده سال پیرترشدم تواین دوساله زندگی باهاش،دست بردارنبود،تصمیم گرفتم یه فرصت دیگه بهش بدم به خاطراین که قول دادکه تعهدبده که حتماترک میکنه بهش گفتم 3ماه صیغه بشیم اگه ترک کردی دائم میشه اگه ترک نکردی جدامیشیم اونم قبول کردرفتیم پیشه عاقدوصیغش شدم ،تمامه تلاششومیکردواسه ترک هرراهی روامتحان میکرد،واقعانمیتونست خیلی به موادوابسته شده بوداین سه ماهه فرصتشم گذشت ونتونست ترک کنه خیلی ازکارم پشیمون شدم ،بخاطرالتماساش دلم به حالش سوخت ولی تواین دنیایکی نبودکه دلش به حال من بسوزه،فرصتی که بهش دادم تموم شدوبرگشتم پیشه مامانم ،خانوادمم دیگه خسته شدن ازکارام ولی تقصیره من نبودهمش دسته سرنوشت بود...
- ۳.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط