ویو ات
ویو ات
الان ۱ ماه گذشت من کار بدی نکردم که بابا بی اعتماد بشه الان خیلی بهم اعتماد داره پس الان وقت فرار خوب الان بابا خونه نیست اجوما هم رفت پیش دخترش نگهباناهم برای نیم ساعت میرن غذا میخورن میان من باید توی اون نیم ساعت فرار کنم از در پشتی خوب الان ساعت۳:۳۰ نیم من باید ۴ فرار کنم تا اون موقع چیزام برداشتم و یک چیزی خوردم و ساعت شد ۴ برابر دیدم نگهبانا نیستن سریع فرار کردم رفتم توی جنگل بعدش یک اسنپ گرفتم و شهر چون عمارت یکم دور از شهره رسیدم شه رفتم یجا نشستم تو کافه بعدش یک چیزی سفارش دادم خوردم همینجوری نشست بود تا ساعت ۱۲ نیم شب رفتم یکجا و پیدا کنم برا خوابیدن همینجوری داشتم ولو میچرخیدم که یهو یکی منو انداخت رو کولش اون اون ..........
ویو ته
امروز رفت بودم یک مکالمه کوچیک داشتم امدم خونه دیدم نگهبانا دارن همجوری دنبال چیزی میگردن گفتم
_ چیشد ؟
&خ خ خ خوب ارباب م ما رفت ب بودیم ن ن نهار بخوریم ک که الان آمدیم د د دیم خانم نیستن
_چییییییی عربده شما اینجا چکار هستین پس علاف بیکار
& ق ق ربان ب
_ ببند حرف نزن بعد یک تیر تو سرش خالی کردم بقیم کشتم رفتم تو اتاق کارم من به پشت گردنش یک ردیاب وصل کزد بودم قبل ردشون زدم و رفتم همینجوری دنبالش که دیدم داره میخواد بره هتل انداختمش رو کولم و حرکت کردم رفتم عمارت تو ماشین هیچی نمیگفتم بردمش سمت اتاق شکنجه و آویزونش کردم تا تونستم شلاغ زدم بعد شوکر برقی بعدش با سیخ داخل روی کمرش نوشتم تو مال منی کیم تیهونگ بعدش ولش کردم گفتم من بهت اعتماد کردم بعدش انداختمش رو کولم رفتم سمت اتاق کارم گفت دیگه مهربون نیستم الان دکتر میاد معاینت میکنه و میری داخل انباری زندگی میکنی و حق نداری بیای بالا فهمیدی
+ چشم سرش پایین بود و ناراحت
ویو ته
رفتم به دکتر زنگ زدم گفتم بیا امد معاینه کرد پانسمان یک کرم داد بهم که روزی ۳ بار بزنم روری اون نوشت اون نمیره ولی دردش کم میشه یک تخت داغ ن، ذاشتم داخل انباری با یک چراغ یک فرش کوچیک و گوشیش و شارژ شم برداشت گفتم دیگه
_حق مدرسه رفتن نداری تا آخر عمرت اینجا زندگی و تمام سردددد
+ چشم
ویو ات
واقعا دیگه نمیتونم پیش اسن سادیسمی زندگی کنم بست هرچی تونستم یک شب خودم میکشم رفتم روی تخت نشستم که یهو
درخماری بمانید 🎀🤣
الان ۱ ماه گذشت من کار بدی نکردم که بابا بی اعتماد بشه الان خیلی بهم اعتماد داره پس الان وقت فرار خوب الان بابا خونه نیست اجوما هم رفت پیش دخترش نگهباناهم برای نیم ساعت میرن غذا میخورن میان من باید توی اون نیم ساعت فرار کنم از در پشتی خوب الان ساعت۳:۳۰ نیم من باید ۴ فرار کنم تا اون موقع چیزام برداشتم و یک چیزی خوردم و ساعت شد ۴ برابر دیدم نگهبانا نیستن سریع فرار کردم رفتم توی جنگل بعدش یک اسنپ گرفتم و شهر چون عمارت یکم دور از شهره رسیدم شه رفتم یجا نشستم تو کافه بعدش یک چیزی سفارش دادم خوردم همینجوری نشست بود تا ساعت ۱۲ نیم شب رفتم یکجا و پیدا کنم برا خوابیدن همینجوری داشتم ولو میچرخیدم که یهو یکی منو انداخت رو کولش اون اون ..........
ویو ته
امروز رفت بودم یک مکالمه کوچیک داشتم امدم خونه دیدم نگهبانا دارن همجوری دنبال چیزی میگردن گفتم
_ چیشد ؟
&خ خ خ خوب ارباب م ما رفت ب بودیم ن ن نهار بخوریم ک که الان آمدیم د د دیم خانم نیستن
_چییییییی عربده شما اینجا چکار هستین پس علاف بیکار
& ق ق ربان ب
_ ببند حرف نزن بعد یک تیر تو سرش خالی کردم بقیم کشتم رفتم تو اتاق کارم من به پشت گردنش یک ردیاب وصل کزد بودم قبل ردشون زدم و رفتم همینجوری دنبالش که دیدم داره میخواد بره هتل انداختمش رو کولم و حرکت کردم رفتم عمارت تو ماشین هیچی نمیگفتم بردمش سمت اتاق شکنجه و آویزونش کردم تا تونستم شلاغ زدم بعد شوکر برقی بعدش با سیخ داخل روی کمرش نوشتم تو مال منی کیم تیهونگ بعدش ولش کردم گفتم من بهت اعتماد کردم بعدش انداختمش رو کولم رفتم سمت اتاق کارم گفت دیگه مهربون نیستم الان دکتر میاد معاینت میکنه و میری داخل انباری زندگی میکنی و حق نداری بیای بالا فهمیدی
+ چشم سرش پایین بود و ناراحت
ویو ته
رفتم به دکتر زنگ زدم گفتم بیا امد معاینه کرد پانسمان یک کرم داد بهم که روزی ۳ بار بزنم روری اون نوشت اون نمیره ولی دردش کم میشه یک تخت داغ ن، ذاشتم داخل انباری با یک چراغ یک فرش کوچیک و گوشیش و شارژ شم برداشت گفتم دیگه
_حق مدرسه رفتن نداری تا آخر عمرت اینجا زندگی و تمام سردددد
+ چشم
ویو ات
واقعا دیگه نمیتونم پیش اسن سادیسمی زندگی کنم بست هرچی تونستم یک شب خودم میکشم رفتم روی تخت نشستم که یهو
درخماری بمانید 🎀🤣
- ۱.۰k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط