پارت نهم رمان عشق ابدی راه افتادم به سمت سالن تمرینضبط

پارت نهم رمان عشق ابدی **راه افتادم به سمت سالن تمرین.ضبط رو روشن کردم و همراه اهنگ میخوندم.بالاخره رسیدم و ماشین پارک کردم.میخواستم برم داخل سالن که نگهبان گفت _ورود تماشاچی ها و خبرنگارا ممنوع خانوم .فقط تیم و کادر فنی میتونن برن داخل.عینک افتابیم رو برداشتم و گفتم _منم اقای سلطانی._ای وای ببخشید خانوم بفرمایید.رفتم توی سالن.همه داشتن خودشون رو برای گرم کردن اماده میکردن.یهو محمد منو دید و برام دست تکون داد و به بچه ها گفت_چشماتون رو ببندین و هر وقت گفتم باز کنید خب 1 2 3 حالا باز کنین.چشماشون رو باز کردن و منو دیدن .با خوشحالی دست و سوت زدن و سلام کردن.رفتم پیششون و با همشون به غیر از سعید دست دادم.یه گوشه وایستاده بود و فقط سلام کرد.منم سلام کردم و رفتم پیش مربی ها و سرمربی .ازم خواستن که امروز من بچه ها رو گرم کنم.قبول کردم.سوت رو توی گردنم انداختم و گفتم همگی وایسین میخوایم گرم کنیم.گوش نکردن و فک کردن دارم شوخی میکنم.یهو سوت زدم و گفتم _مگه من با شماها نیستم؟.فهمیدن که جدی هستم پس وایستادن و شروع کردیم به گرم کردن .بعدش بهشون گفتم _خب بچه ها حالا همگی شروع کنین به دویدن.سعید پوزخند زد و گفت _فک نمیکنم اخرین حرکت بعد از گرم کردن دویدن باشه._لطفا کارتون رو انجام بدین اقای معروف من حتما صلاح میدونم که میگم این حرکت انجام بشه.بچه ها همه از حاضرجوابی من در برابر سعید تعجب کرده بودن.سعید هم یه اخم کرد و به تمرین ادامه داد.نیم ساعت مونده بود به تموم شدن تمرین که یه دفعه یه صدای داد اومد و بچه ها یه جا جمع شدن.با عجله رفتم پیششون ._برین کنار بچه ها ببینم چیشده.دیدم سعید افتاده وداره ناله میکنه.محمد با نگرانی بهم گفت _میخواست پاس بده که دستش خورد به میله ی فلزی کنار تور.سعید روی دستش رو گرفته بود و نمیزاشت کسی ببینه.نگرانش بودم و گفتم _اقای معروف لطفا دستتون رو بردارین ببینم چی شده .قبول نکرد .ازشدت ترس و نگرانی داشتم خفه میشدم دوباره گفتم_الان وقت لجبازی نیست خواهش میکنم دستتون رو بردارین.دستش رو برداشت بازوش چاک خورده بود و خون می اومد.باید پانسمان میشد.پزشک تیم نبود .از اونجایی که به طور کامل دوره های هلال احمر رو گذرونده بودم میدونستم که باید چیکار کنم .به بچه ها گفتم _من میرم جعبه کمک های اولیه رو بیارم شماها هم ببرینشون داخل رختکن.جعبه رو برداشتم و رفتم توی رختکن.اقای اکبری بچه ها رو بیرون کرد و خودشم رفت.من موندم و خودش._لطفا دراز بکشین اقای معروف.دراز کشید و استین تیشرتش رو پاره کردم و شروع کردم به بتادین زدن.یهو گفت _آی چیکار میکنی میسوزه بابا این کارو باید میسپردیم به دکتر._ببینین اقای معروف الان اینجا دکتر نیست و داره ازتون خون میره پس نمیخواد این حرفای الکی رو پی بکشین و لجبازی کنین اونقدری بلد هستم که زخمتون رو پانسمان کنم.دیگه حرفی نزد .پانسمان که تموم شد از جاش بلند شد یه نگاه بهم انداخت و یه لبخند محوی زد و گفت _حیف که با بقیه فرق داری وگرنه جوابتو میدادم.بعدشم یه چشمک زد و گفت _مرسی خانوم دکتر مهربون و در رختکن رو بست و رفت&&&&خب عشقا اینم از پارت 9.کامنت فراموش نشه.مرسییییی
دیدگاه ها (۲۳)

من فدات بشم اخه اریوجونیم .عاشقتمم خوشتیپ عمه

اینم لباسایی که لیلی در پارت8 پوشیده و البته اینجا شال نیست ...

پارت 8 رمان عشق ابدی*توی ماشین نشسته بودیم .ارسام توی بغلم ب...

عشق چیز خوبیه پارت ۲ رفتم دم در لینو اومد لایا هم همراهش بود...

ویو ا /تکه یهو دستش رو گذاشت روی رون پام و فشار داد و گفت بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط