{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️

فصل سوم - قسمت دوم: طومارِ الف‌ها و بیداریِ عشق 📜💋


---

⚖️ در اتاق فرمان؛ طوماری از جنسِ نور

اوبیتو با حرکتی آرام و موقر، دستش را به درونِ شنلِ سیاهش برد. انگشتانِ زخم‌خورده‌اش، چیزی را از میانِ پارچه‌های کهنه بیرون کشیدند؛ چیزی که در نورِ سردِ ماه، می‌درخشید.

طوماری از جنسِ کاهی نرم و نقرهای، با خطوطی که با رنگی طلایی و سبز درخشان روی آن نقش بسته بود. وقتی اوبیتو آن را روی میزِ چوبیِ با لکه های خون گشود، نوری ملایم و گرم از آن ساطع شد؛ نوری که یادآورِ صلح بود، نه جنگ های بیهوده ی همیشگیِ جهانِ زیرزمینی.

ایتاچی با چشمانی که برقِ کنجکاوی در آنها می‌درخشید، به آن طومار خیره شد. خطوطِ نوشته‌ها، به زبانی بود که حتی برای او، که سال‌ها کتاب‌های کهنسال را خوانده بود، ناآشنا بود. زبانی لطیف و منحنی‌وار، با نشانه‌هایی از برگ و درخت و ستاره.

«این... این خطوط، مالِ الف‌هاست.» ساسوکه با صدایی که از تعجب برمی‌خاست، گفت.

ایتاچی که از پشتِ میز بلند شده بود و حالا کنارِ برادرش ایستاده بود، با انگشتانِ باریکش، لبه‌ی طومار را نوازش کرد. نگاهِ همیشه‌ آرامش، برای لحظه‌ای با شگفتیِ ناب جایگزین شد.

«الف‌ها... موجوداتی که گمان می‌رفت هزاران سال پیش، در جنگِ بزرگِ خوناشام ها و گرگینه ها منقرض شده‌اند.» ایتاچی با صدایِ عمیقش، آرام گفت. «هیچ اثری از آنها باقی نمانده بود. نه کتابی، نه طوماری، نه حتی افسانه‌ای.»

اوبیتو با نگاهی که پشتِ نقابِ نارنجی‌اش پنهان بود، به برادرانِ اوچیها نگاه کرد. صدایش، خشن و سنگین، در سکوتِ اتاق پیچید:

«من هم همینطور فکر می‌کردم. تا اینکه این طومار را در غارهایی در اعماقِ سرزمینِ سوزان پیدا کردم. جایی که هیچ موجودِ خون‌گرمی نمی‌تواند پا بگذارد. اما الف‌ها... الف‌ها از نور و گرمایِ صلح و خورشید تغذیه می‌کنند. آنها در دلِ آتش هم زنده می‌مانند.»

ساسوکه با نگاهی تیز، به اوبیتو خیره شد. «چطور تونستی به آنجا بری؟ حتی برای یکی از اهالی کهنسال، سرزمینِ سوزان، مرگ‌آور است.»

اوبیتو لبخندی تلخ زد. لبخندی که پشتِ نقاب، در چینشِ گوشه‌ی لبهایش نمایان بود. «وقتی هدف، پیدا کردنِ کسی باشد که دلت برایش تنگ شده، حتی از آتش هم نمی‌ترسی، ساسوکه.»

ایتاچی، که انگار چیزی را حس کرده بود، نگاهش را از طومار برداشت و به اوبیتو دوخت. «رین...»

فقط همین یک کلمه. ولی در آن کلمه، تمامِ داستانِ عشقِ قدیمیِ اوبیتو نهفته بود.

اوبیتو با مشت، لبه‌ی میز را فشار داد. صدایِ خرد شدنِ چوبِ کهنه، در سکوت پیچید. «رین... من همیشه فکر می‌کردم که او الف است. آن همه مهربانی، آن همه نور در چشمانش... در جهانی پر از هیولا، قلبش را به من بخشید.»

ساسوکه با نگاهی که کمی نرم‌تر شده بود، به اوبیتو نگاه کرد. «پس این طومار برای چیست؟»

اوبیتو با انگشتانِ لرزان، روی خطوطِ طلاییِ طومار کشید. «این طومار می‌گوید که الف‌ها منقرض نشده‌اند. آنها فقط پنهان شده‌اند. معلوم نیتس کجا... و اگر بتوانم نشانه‌ها را پیدا کنم، شاید بتوانم رین را هم پیدا کنم.»

ایتاچی با نگاهی محتاطانه، به برادرش نگاه کرد. «ساسوکه... این می‌تواند تغییراتِ عظیمی در جهانِ زیرزمینی ایجاد کند. اگر الف‌ها واقعاً زنده باشند، هر موجودی برای قدرتشان، برای نورشان، می‌جنگد. این یعنی جنگِ تازه‌ای در راه است.»

ساسوکه با چشمانی که از فکرِ جنگ و خطر، تیره‌تر شده بود، به طومار نگاه کرد. در ذهنش، فقط یک تصویر بود: تصویرِ ناروتو با آن موهایِ طلایی، با آن چشمانِ آبیِ پر از نور.

(واکنش دیشب شان در این بین:💃💃)

«پس باید زودتر از دیگران، حقیقت را پیدا کنیم.» ساسوکه با صدایی مصمم، گفت. «اگر الف‌ها زنده باشند، باید پیش از آنکه گرگینه‌ها به آنها دست پیدا کنند، آنها را بیابیم.»

اوبیتو طومار را جمع کرد و به سمتِ ساسوکه تعظیم کرد. «به همین دلیل برگشتم، ساسوکه. برای کمک به تو و ایتاچی. برای محافظت از این جهان و برای پیدا کردنِ کسی که برایم مهم است.»

سکوتِ سنگینی بر اتاق نشست. ماهِ همیشگی خوناشام ها، به درون خود می‌تابید و بر چهره‌های سه خون‌آشامِ قدرتمند، سایه‌هایِ نقرهای می‌افکند.

فکر اینکه جنگی دوباره به وجود آید که سر امدش میتواند خورشیدش باشد ساسوکه را عذاب میداد...

ساسوکه با نگاهِ آخر به طومار، سپس به سمتِ درِ اتاق چرخید. «بسیار خب. این موضوع رو بعداً بررسی می‌کنیم.»

و با قدمهایی استوار، از اتاقِ فرمان خارج شد. اما در دلش، چیزی غیر از طومار و الف‌ها می‌چرخید: ناروتو.
دیدگاه ها (۹)

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت دوازدهم:...

سناریو ساسونارو 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط