{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☀سناریو ساسونارو🌙💙

☀سناریو ساسونارو🌙💙
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆

✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
༺༽پارت ۷༼༻
ساسوکه اومد طرفم.
_دختره تازه وارد اسمت ناروتو بود دیگه؟
_اوم.... اوهوم 😒
_دنبالم بیا
_که چی بشه ها؟
_خنگول معلم گفت مدرسه رو نشونت بدم. 🤦🏻‍♀️
_آها باش😁
بلند شدم و همراه با ساسوکه رفتم که مدرسه ببینم. ساسوکه با تمام توان سعی داشت همه جا رو نشونم ولی من اصلا به حرفاش گوش نمی دادم.
معلوم بود ساسوکه پسر با هوشیه اینجا و اگر دختر بود می تونست واقعا به اون مکان بره. باید چیکار می کردم که کمکم کنه دانش آموز نخبه شم؟
چسبیدم بهش و گفتم: اشکال نداره ساسوکه کون صداتون کنم.
*خیلی سریع داشتم پیش می رفتم ولی چاره ای نبود*
ساسوکه یذره لپاش گل انداخت.
_اشکالی داره؟ 🥺
_ام..... نه... اشکالی نداره
_ممنون ساسوکه کون😊 ساسوکه کون میگم من توی درسام مشکل دارم ولی دلم نمی خواد از اینجا اخراج بشم🙁 میشه کمکم کنی🥺
_باشه ولی یه شرطی داره.
_چه شرطی؟
_فعلا نمیدونم.
_باش هرچی باشه قبوله.
_خیلی خوب بعد از مدرسه بمون کتاب خونه
_خیلی ممنون😁

بعد از مدرسه رفتم کتاب خونه. ساسوکه زود تر از من رسیده بود.
نشستم کنارش و ساسوکه شروع کرد به توضیح دادن شیرین ترین درس، حاکم تمام درس ها که همه قطعا ازش می ترسن. حتما همه فهمیدین منظورم کدوم درسه.
و بله .......... این شما و این:
***ریاااااااضییی***
بله کتابی که باعث شکنجه ی خیلیا شده.
منم نمی خواستم تلاش های ساسوکه بی ثمر بدونه پس با دقت گوش دادم.
*ساسوکه*
این دختره چه تمرکزی کرده. باورم نمی شد توی کلاسمون یه خنگ هم پیدا شه. چون من تاحالا نمی زاشتم هیچ کس اونجا خنگ بازی دربیاره و مستقیم کسی که خنگ بود رو اتاق شکنحه میفرستادم. ولی نمی دونم چرا نمی تونم این دختر رو بفرستم اونجا. درسته که یکمی خنگ میزنه ولی از حق نگذریم واقعا دختره خوشگلیه. باید کمکش کنم توی این مدرسه موندگار شه.
ولی...... بزار بدونه که من خبر دارم.
_هی ناروتو
_اممممم.. بله**در حال تمرکز روی مسئله**
_یه لحظه این طرفی شو.
_چیه؟**درحال سر بر گردوندن**
~ناروتو~
ساسوکه یه لحظه لپام رو گرفت و سرم رو چرخوند طرف خودش.نمی تونستم خودم رو ببینم ولی مطمئن بود که الان شبیه یه ماهی شدم.
_ناروتو میبینم که نیش هات در اومده
_چی 😳😅
_دیروز نیش نداشتی خوشحالم نیش هات در اومده😏
_چرا با طعنه بهم میگی شاید توهم زدی ☹️😓
_تو انسانی مگه نه
_معلوم هست چی داری میگی؟ 😐
_سر هر کسی رو می خوای شیره بمال ولی سر منو نمی تونش شیره بمالی😏
_آقا اصلا گیریم که باشم تو از کجا می دونی. 😤
_من انسان های زیادی کشتم می دونم کی انسانه کی نه.
_چی؟ چه قلطی کردی😡 چرا باید انسان های بی گناه رو بکشی ها😡
وقتی داشتم سرش داد میزدم یهو یه چیزی زد به سرم. لحنم رو آروم کردم و گفتم.
_میگم، حالا گه می دونی انسان.... می خوای در ازای کمک کردن بهم از خونم بنوشی؟ 😱😨
_چه لحنت آروم شد😂نه بابا من هر خونی نمی تونم بخورم آلرژی دارم.
خداروشکر می کردم که ساسوکه ی اینجا انقدر سوسوله مگرنه بدبخت می شدم. نفس راحتی کشیدم.
یهو یه نفر ساسوکه رو صدا زد. من چند ساعت منتظر ساسوکه موندم که یهو با قیافه ی ترسناکی که خشم ازش سرازیر بود وارد شد. 😱
دیدگاه ها (۴)

☀سناریو ساسونارو🌙💙 。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:...

☀سناریو ساسونارو🌙💙 。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:...

سناریو ساسونارو🌙💙 。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*...

☀سناریو ساسونارو🌙💙 。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط