{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹۳ | «یادگاری کوچولو»

پارت ۹۳ | «یادگاری کوچولو»

دو روز بعد...

فشار تمرین‌ها و آماده‌سازی اجرای جدید دوباره شروع شده بود.

شرکت مثل همیشه شلوغ بود.

اما این بار...

چیزی بین مانلی و تهیونگ تغییر کرده بود.

دیگر از آن سکوت سنگین خبری نبود.

لبخندهای کوتاه...

و نگاه‌های یواشکی...

کم‌کم جای فاصله را گرفته بودند.

---

آن روز...

بعد از تمام شدن تمرین، تهیونگ برای خرید چند وسیله‌ی شخصی به فروشگاهی نزدیک شرکت رفت.

همین‌طور که بین قفسه‌ها قدم می‌زد...

چشمش به یک جاسوئیچی کوچک خرسی افتاد.

خرسی کرم‌رنگ...

با یک شال گردن سفید.

بی‌اختیار آن را برداشت.

لبخند زد.

زیر لب گفت:

«...شبیه خودشه.»

چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد بدون فکر کردن...

آن را خرید.

---

اما...

وقتی به شرکت برگشت...

هر بار می‌خواست جاسوئیچی را به مانلی بدهد، منصرف می‌شد.

«اگه بد برداشت کنه چی...؟»

«نکنه فکر کنه زیادی صمیمی شدم...»

برای همین...

چند روز آن را داخل کیفش نگه داشت.

---

عصر همان روز...

مانلی مشغول جمع کردن پارچه‌ها بود.

تهیونگ چند قدم جلو آمد.

«مانلی...»

«بله؟»

دستش را داخل جیبش برد.

چند ثانیه مکث کرد.

بعد جاسوئیچی را آرام روی میز گذاشت.

---

مانلی با تعجب نگاهش کرد.

«این... برای منه؟»

تهیونگ با خجالت لبخند زد.

نگاهش را از او دزدید و گفت:

«آره...»

«دیدمش...»

مکث کوتاهی کرد.

«...یاد تو افتادم.»

---

چند لحظه...

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

قلب مانلی تندتر از همیشه می‌زد.

جاسوئیچی را با دقت برداشت.

خرسی کوچک را بین انگشت‌هایش چرخاند.

بعد لبخند گرمی زد.

«خیلی قشنگه...»

«ممنون.»

---

تهیونگ آرام نفس راحتی کشید.

«خوشحالم که دوستش داشتی.»

مانلی همان لحظه، جاسوئیچی را به کیفش وصل کرد.

بعد با خنده گفت:

«از این به بعد همیشه همراهمه.»

---

در همان لحظه...

جین از کنارشان رد شد.

نگاهش روی جاسوئیچی افتاد.

بعد به تهیونگ نگاه کرد.

لبخند معنی‌داری زد.

«عجب...»

«دیگه هدیه هم شروع شد؟»

---

تهیونگ با خجالت گفت:

«هیونگ...»

جین خندید.

«باشه بابا، چیزی نگفتم.»

بعد زیر لب ادامه داد:

«فقط امیدوارم برای روز تولدش برنامه‌ی بزرگ‌تری داشته باشی.»

---

مانلی از خجالت سرش را پایین انداخت.

تهیونگ هم فقط خندید.

اما ته دلش...

از دیدن لبخند مانلی، احساس عجیبی داشت.

احساسی که هر روز...

بیشتر از قبل رشد می‌کرد.

---

پایان پارت ۹۳... 🤍🧸

«گاهی یک هدیه‌ی کوچک، ارزشش از هزار هدیه‌ی گران‌قیمت بیشتر است؛ چون با فکر و از ته دل انتخاب شده است.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»سه روز...سه روز از آخرین گفت‌وگوی ...

پارت ۹۲ | «حرف‌هایی که باید زده می‌شد...»صبح روز بعد...هوا ب...

برید خررر ذوق شیدپارت ۹۱ | «بالاخره حرف بزن...»دو روز گذشت.....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

پارت ۸۶ | «یک خاطره‌ی کوچک»چند روز بعد...شرکت دوباره مثل همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط