پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»
پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»
سه روز...
سه روز از آخرین گفتوگوی جدی مانلی و تهیونگ گذشته بود.
هر دو دوباره کنار هم کار میکردند...
اما هنوز بینشان چیزی ناتمام مانده بود.
نه مثل قبل راحت میخندیدند...
نه آن فاصلهی روزهای دعوا را داشتند.
انگار هر دو منتظر بودند...
یکی اولین قدم را بردارد.
---
آن روز شرکت شلوغتر از همیشه بود.
همه برای اجرای جدید آماده میشدند.
مانلی آخرین دکمههای کت تهیونگ را میبست.
کارش که تمام شد، خواست عقب برود...
اما دوباره ساعت مچی تهیونگ به آستین مانلی گیر کرد.
هر دو چند لحظه مات ماندند.
بعد بیاختیار خندیدند.
مانلی آرام گفت:
«بازم؟»
تهیونگ با خنده جواب داد:
«فکر کنم ساعت من دلش نمیخواد بری.»
همان لحظه جیمین از کنارشان رد شد.
نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
«من چیزی نگفتمها... ولی این ساعت از ما شجاعتره!»
صدای خندهی اعضا راهرو را پر کرد.
مانلی با خجالت آستینش را آزاد کرد و سرش را پایین انداخت.
---
بعدازظهر...
اعضا برای تمرین رفته بودند.
مانلی تنها در اتاق طراحی مشغول مرتب کردن طرحها بود.
صدای در آمد.
تهیونگ وارد شد.
این بار هیچ بهانهای نداشت.
فقط روبهرویش ایستاد.
«خستهای؟»
مانلی لبخند کوچکی زد.
«یکم.»
تهیونگ لیوانی قهوه روی میز گذاشت.
«بدون شکر... همون مدلی که دوست داری.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«یادت مونده؟»
تهیونگ خیلی آرام گفت:
«بعضی چیزا رو آدم یادش نمیره...»
قلب مانلی دوباره بیاختیار تندتر زد.
---
چند دقیقه هر دو در سکوت مشغول کار شدند.
نه سکوتی سنگین...
بلکه سکوتی که کنار هم بودن را قشنگتر میکرد.
تهیونگ ناگهان گفت:
«مانلی...»
«جانم؟»
«ممنون که هنوز کنارم موندی.»
مانلی سرش را بلند کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«اون روز فکر کردم شاید دیگه نخوای حتی باهام حرف بزنی.»
مانلی نگاهش را به طرحهای روی میز دوخت.
بعد خیلی آرام گفت:
«منم ترسیده بودم...»
«از چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
اما باز هم جرئت نکرد حقیقت را بگوید.
فقط لبخند زد.
«از اینکه دوست خوبم رو از دست بدم...»
تهیونگ لبخند زد.
اما ته دلش میدانست...
این فقط بخشی از حقیقت بود.
---
از پشت شیشه، جین و جیهوپ دوباره آن دو را میدیدند.
جین آهسته گفت:
«فکر کنم دیگه فقط یه نفر باید یه جمله بگه.»
جیهوپ خندید.
«نه هیونگ... این دوتا هنوز چند قسمت دیگه اعصابمون رو خورد میکنن.»
هر دو آرام خندیدند و از آنجا دور شدند.
---
غروب...
مانلی هنگام رفتن، همان لیوان قهوهی خالی را داخل کیفش گذاشت.
بیاختیار لبخند زد.
شاید برای دیگران فقط یک لیوان کاغذی بود...
اما برای او...
یادگاری از کسی بود که هر روز بیشتر از قبل، جایش را در قلبش باز میکرد.
پایان پارت ۹۴... 🤍✨
سه روز...
سه روز از آخرین گفتوگوی جدی مانلی و تهیونگ گذشته بود.
هر دو دوباره کنار هم کار میکردند...
اما هنوز بینشان چیزی ناتمام مانده بود.
نه مثل قبل راحت میخندیدند...
نه آن فاصلهی روزهای دعوا را داشتند.
انگار هر دو منتظر بودند...
یکی اولین قدم را بردارد.
---
آن روز شرکت شلوغتر از همیشه بود.
همه برای اجرای جدید آماده میشدند.
مانلی آخرین دکمههای کت تهیونگ را میبست.
کارش که تمام شد، خواست عقب برود...
اما دوباره ساعت مچی تهیونگ به آستین مانلی گیر کرد.
هر دو چند لحظه مات ماندند.
بعد بیاختیار خندیدند.
مانلی آرام گفت:
«بازم؟»
تهیونگ با خنده جواب داد:
«فکر کنم ساعت من دلش نمیخواد بری.»
همان لحظه جیمین از کنارشان رد شد.
نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
«من چیزی نگفتمها... ولی این ساعت از ما شجاعتره!»
صدای خندهی اعضا راهرو را پر کرد.
مانلی با خجالت آستینش را آزاد کرد و سرش را پایین انداخت.
---
بعدازظهر...
اعضا برای تمرین رفته بودند.
مانلی تنها در اتاق طراحی مشغول مرتب کردن طرحها بود.
صدای در آمد.
تهیونگ وارد شد.
این بار هیچ بهانهای نداشت.
فقط روبهرویش ایستاد.
«خستهای؟»
مانلی لبخند کوچکی زد.
«یکم.»
تهیونگ لیوانی قهوه روی میز گذاشت.
«بدون شکر... همون مدلی که دوست داری.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«یادت مونده؟»
تهیونگ خیلی آرام گفت:
«بعضی چیزا رو آدم یادش نمیره...»
قلب مانلی دوباره بیاختیار تندتر زد.
---
چند دقیقه هر دو در سکوت مشغول کار شدند.
نه سکوتی سنگین...
بلکه سکوتی که کنار هم بودن را قشنگتر میکرد.
تهیونگ ناگهان گفت:
«مانلی...»
«جانم؟»
«ممنون که هنوز کنارم موندی.»
مانلی سرش را بلند کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«اون روز فکر کردم شاید دیگه نخوای حتی باهام حرف بزنی.»
مانلی نگاهش را به طرحهای روی میز دوخت.
بعد خیلی آرام گفت:
«منم ترسیده بودم...»
«از چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
اما باز هم جرئت نکرد حقیقت را بگوید.
فقط لبخند زد.
«از اینکه دوست خوبم رو از دست بدم...»
تهیونگ لبخند زد.
اما ته دلش میدانست...
این فقط بخشی از حقیقت بود.
---
از پشت شیشه، جین و جیهوپ دوباره آن دو را میدیدند.
جین آهسته گفت:
«فکر کنم دیگه فقط یه نفر باید یه جمله بگه.»
جیهوپ خندید.
«نه هیونگ... این دوتا هنوز چند قسمت دیگه اعصابمون رو خورد میکنن.»
هر دو آرام خندیدند و از آنجا دور شدند.
---
غروب...
مانلی هنگام رفتن، همان لیوان قهوهی خالی را داخل کیفش گذاشت.
بیاختیار لبخند زد.
شاید برای دیگران فقط یک لیوان کاغذی بود...
اما برای او...
یادگاری از کسی بود که هر روز بیشتر از قبل، جایش را در قلبش باز میکرد.
پایان پارت ۹۴... 🤍✨
- ۱۸۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط