{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو فصل دوم

سناریو ※فصل دوم※
محدودیتی نامحدود
پارت 113/13
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کنیکیدا: رسما بالا خونه رو دادی اجاره. اخه کدوم احمقی وسط کار میگه"چه رود خونه ی خوبی" و میپره توش!؟..
اتسوشی:*درحال خوردن*
یومه:*رو صندلی لم داده و کتاب میخونه*
کنیکیدا:*با اخم به داخل دفتر چه ایده ال هاش نگاه میکنه*به لطف کارای تو، حالا ببین چقد از برنامه ریزی عقبیم!
دازای: کنیکیدا کونن.. تو واقعا عاشق برنامه ریزیتی..
کنیکیدا:*دفترچه اش رو روی میز میکوبه و از جاش بلند میشه * این برنامه ریزی نیست ! ایده آله! راهنمای من توی زندگی!
و هیچ جای این کتاب ننوشته، همکارم یه روانیِ عشق خودکشی عه!
اتسوشی:*با دهن پر* غبدولاب غابگلعب
کنیکیدا: خفه شو!*میشینه سرجاش*
دازای:*با تعجب و گوشه ی چشم به کنیکیدا نگاه میکنه*
کنیکیدا: هبچ جای این پیدا نمیکنی ک نوشته باشه برای یه حیف نون ک مفش اویزونه خداتا کاسه ی چای رو برنج بخرم!
یومه: •-•... چیشـ..
اتسوشی: علبگلدولان لنممکمنک؟
کنیکیدا: همونطور ک گفتم این یه کاره!
اتسوشی: غومگونکاگون
کنیکیدا: کار امروزمون؟ یچیز نظامیه
دازای: شما دوتا چجوری باهم حرف میزنین؟ ... •-•..
یومه: یه لحظه شک کردم ک تو ژاپنم..
اتسوشی و کنیکیدا:*نگاه* هومم؟ •-•..
--------------------------------------------------------
اتسوشی: عاعع~ دارم میترکم.. حداقل تا ده سال دلم نمیخواد چشمم به یکی از این کلسه ها بیوفته
کنیکیدا: تچ💢.. بچه پرو
چطور جرئت میکنی بعد این همه لمبوندن به حساب من انقدر بی حیا باشی؟ 눈_눈..
اتسوشی: نجاتم دادین..*لبخند خجالتی*
کنیکیدا: هوم؟
اتسوشی: بعد از ترک یتیم خونه و امدن به یوکوهاما نه چیزی برای خوردن داشتم نه جایی برای رفتن.. گفتم حتما از گشنگی میمیرم
دازای:.. تو.. از یتیم خونه ای؟
یومه:*نگاهشو از کتاب برمیداره و به اتسوشی نگاه میکنه*
اتسوشی: اره یجورایی.. ولی اونا انداختنم بیرون
دازای: اخی حیونکی
کنیکیدا: هوی دازای. ما کمیته امداد نیستیم ک تو خیابونا بگردیم و به جوجه هایی ک بد اوردن کمک کنیم.!
*دفترچه اش رو میاره بالا* بیاین برگردیم سرکار
اتسوشی: راستی شما گفتین کار فعلیتون یچیز نظامیه. دقیقا چجور کاری؟
دازای: عاا ما محقق خصوصی هستیم. ✨🫴🏻
یومه: یکم زیادی بزرگ جلوه اش دادی
اتسوشی: محقق خصوصی...؟
کنیکیدا: البته کار ما فقط پیدا کردن حیونای گم شدع و فاش کردن رابطه های نامشروع نیست. احتمالا درباره ی سازمان کاراگاهان مسلح شنیدی. سازمانی ک افرادش قدرت ماورا طبیعی دارن.
اتسوشی: چی؟..«ذهن: شایعاتی درباره ی سازمان کاراگاهان مسلح شنیدم.. میگن تخصص اونا کارایی ک نمیشه به پلیس و ارتش سپرد.. سازمانی ک بین شب و روز فعالیت داره و خیلی ازراعضای سازمان قدرت ماورا طبیعی دارن... اما.. این سه تا هم دارن؟ •-•..»
یومه:*درحال خوردن کاری*.. عهر.. تنده✨
دازای: هوع-؟.. ببین چه تکه چوب ملسی اونجاست. ✨✨
کنیکیدا: تو فکر این نرو ک تو چای خونه ای ک تازه واردش شدیم حلق اویز کنی!
دازای: اشتباه نکن.. دارم درباره ی روش درمانی عه اویزانی صحبت میکنم
یومه: دوباره..*خوردن کاری*✨✨
کنیکیدا: چی چی؟
دازای: عهههه.. کنیکیدا کون تاحالا دربارش نشنیدی؟ برای قلنج خیلی خوبههه
کنیکیدا: جون من؟ •-•.. همچین چیزی داریم؟
دازای: اره.. بنویس بنویس
اتسوشی:-_-..
کنیکیدا:*درحال نوشتن* روش.. درمانی... اویزانی..
دازای: دادم دستت.!(اسکلت کردم)

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

عااا چون فک میکردم کسی نمیخونه بیخیال شده بودم... چشم

#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akutagav...

سناریو※فصل دوم※محدودیتی نامحدودپارت112/12ـــــــــــــــــــ...

عضو جدید اژانس یک گربه هست؟! ( پارت ۳ )*در اژانس*اتسوشی بیچا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط