پارت پنجم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت پنجم (عاشقانهای با بوی قهوه)
«این پیشبند چرا خرگوش داره روش…؟»
جیمین با وحشت به لباس کارش نگاه میکرد.
جونگکوک که خودش پیشبند صورتی پوشیده بود، با افتخار گفت: «مال بخش ویآیپیه.»
«این بیشتر شبیه بخش مهدکودکه!»
تهیونگ از پشت کانتر خندید. «یونگی انتخابش کرده.»
جیمین آروم برگشت سمت یونگی. «تو عمداً اینارو انتخاب کردی که ما رو مسخره کنی؟»
یونگی بدون اینکه حتی سر بلند کنه جرعهای از قهوهاش خورد. «آره.»
«روانی.»
«بازم آره.»
جونگکوک زیر لب گفت: «حداقل صداقتو داره.»
تقریباً یک ساعت بعد…
کافه شلوغ شده بود و جیمین با عصبانیت سفارشها رو جابهجا میکرد.
«یه آمریکانو برای میز پنج!» «لاتهی سرد آمادهست!» «اون کیک و نخور آقا فقط دکوریه—»
تق!
جیمین با سینی برگشت… و مستقیم خورد به یونگی.
برای چند ثانیه سکوت مرگباری برقرار شد.
بعد…
شکلات داغ کامل روی لباس یونگی خالی شد.
دوباره.
جونگکوک همون لحظه آروم صلیب خیالی کشید. «روحش شاد.»
جیمین با وحشت به لکهی شکلات نگاه کرد. «من…»
یونگی خیلی آروم سرش رو پایین آورد.
تهیونگ از همون دور داشت از خنده خفه میشد. «دو بار… تو دو روز…»
کل مشتریها داشتن صحنه رو نگاه میکردن.
جیمین سریع دستمال برداشت. «صبر کن پاکش کنم!»
اما موقع تمیز کردن، چون عجله داشت… دستش اشتباهی خورد به شکم یونگی.
خشک شد.
یونگی هم ساکت نگاهش کرد.
جیمین آروم سرشو بالا آورد… و تازه فهمید چقدر نزدیک ایستادن.
صورتش کمکم قرمز شد. «اِ…»
جونگکوک جیغ بیصدایی زد. «اوه مای گادددددد!»
تهیونگ سریع پشتشو زد. «ساکت خرگوش.»
جیمین خواست عقب بره که پاش گیر کرد به پایهی صندلی.
«واااای—»
اما قبل افتادن… دست یونگی دور کمرش حلقه شد.
همه ساکت شدن.
قلب جیمین انگار ایستاد.
یونگی خیلی نزدیک صورتش بود. اونقدر نزدیک که جیمین نفسشو حس میکرد.
«تو همیشه اینقدر دردسری؟»
صدای آروم و بمش باعث شد تن جیمین مورمور بشه.
«من… عمدی نبود…»
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم صافش کرد… ولی دستش دیرتر از چیزی که باید از کمر جیمین جدا شد.
تهیونگ لبخند معنیداری زد. جونگکوک هم رسماً داشت ذوب میشد.
و درست وقتی جیمین فکر کرد اوضاع آروم شده…
یونگی خم شد کنار گوشش و گفت: «ولی این یکی رو میبخشمت.»
چشمهای جیمین گرد شد.
مین یونگی… داشت باهاش شوخی میکرد؟
ادامه دارد…
«این پیشبند چرا خرگوش داره روش…؟»
جیمین با وحشت به لباس کارش نگاه میکرد.
جونگکوک که خودش پیشبند صورتی پوشیده بود، با افتخار گفت: «مال بخش ویآیپیه.»
«این بیشتر شبیه بخش مهدکودکه!»
تهیونگ از پشت کانتر خندید. «یونگی انتخابش کرده.»
جیمین آروم برگشت سمت یونگی. «تو عمداً اینارو انتخاب کردی که ما رو مسخره کنی؟»
یونگی بدون اینکه حتی سر بلند کنه جرعهای از قهوهاش خورد. «آره.»
«روانی.»
«بازم آره.»
جونگکوک زیر لب گفت: «حداقل صداقتو داره.»
تقریباً یک ساعت بعد…
کافه شلوغ شده بود و جیمین با عصبانیت سفارشها رو جابهجا میکرد.
«یه آمریکانو برای میز پنج!» «لاتهی سرد آمادهست!» «اون کیک و نخور آقا فقط دکوریه—»
تق!
جیمین با سینی برگشت… و مستقیم خورد به یونگی.
برای چند ثانیه سکوت مرگباری برقرار شد.
بعد…
شکلات داغ کامل روی لباس یونگی خالی شد.
دوباره.
جونگکوک همون لحظه آروم صلیب خیالی کشید. «روحش شاد.»
جیمین با وحشت به لکهی شکلات نگاه کرد. «من…»
یونگی خیلی آروم سرش رو پایین آورد.
تهیونگ از همون دور داشت از خنده خفه میشد. «دو بار… تو دو روز…»
کل مشتریها داشتن صحنه رو نگاه میکردن.
جیمین سریع دستمال برداشت. «صبر کن پاکش کنم!»
اما موقع تمیز کردن، چون عجله داشت… دستش اشتباهی خورد به شکم یونگی.
خشک شد.
یونگی هم ساکت نگاهش کرد.
جیمین آروم سرشو بالا آورد… و تازه فهمید چقدر نزدیک ایستادن.
صورتش کمکم قرمز شد. «اِ…»
جونگکوک جیغ بیصدایی زد. «اوه مای گادددددد!»
تهیونگ سریع پشتشو زد. «ساکت خرگوش.»
جیمین خواست عقب بره که پاش گیر کرد به پایهی صندلی.
«واااای—»
اما قبل افتادن… دست یونگی دور کمرش حلقه شد.
همه ساکت شدن.
قلب جیمین انگار ایستاد.
یونگی خیلی نزدیک صورتش بود. اونقدر نزدیک که جیمین نفسشو حس میکرد.
«تو همیشه اینقدر دردسری؟»
صدای آروم و بمش باعث شد تن جیمین مورمور بشه.
«من… عمدی نبود…»
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم صافش کرد… ولی دستش دیرتر از چیزی که باید از کمر جیمین جدا شد.
تهیونگ لبخند معنیداری زد. جونگکوک هم رسماً داشت ذوب میشد.
و درست وقتی جیمین فکر کرد اوضاع آروم شده…
یونگی خم شد کنار گوشش و گفت: «ولی این یکی رو میبخشمت.»
چشمهای جیمین گرد شد.
مین یونگی… داشت باهاش شوخی میکرد؟
ادامه دارد…
- ۱.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط