پارت هفتم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت هفتم (عاشقانهای با بوی قهوه)
«من مرد طبیعتم.»
دو ثانیه بعد از گفتن اون جمله، جونگکوک تقریباً با سطل زباله رفت توی دیوار.
کل کافه منفجر شد از خنده.
جونگکوک با حرص صاف ایستاد. «زمین مشکل داشت.»
تهیونگ هنوز میخندید. «آره حتماً.»
وای… خندهی تهیونگ واقعاً خطرناک بود.
جونگکوک برای چند لحظه فقط خیره موند. اونقدر که نفهمید تهیونگ نزدیک شده.
«باز داری زل میزنی خرگوش.»
جونگکوک شوکه عقب پرید. «من؟! نه!»
تهیونگ خم شد و آروم گفت: «دروغ گفتن بلد نیستی.»
و خیلی راحت از کنارش رد شد.
جونگکوک رسماً داشت دود میکرد.
فردای اون روز دانشگاه عجیب شلوغ بود. همه داشتن دربارهی اردوی جنگل حرف میزدن.
جیمین کیفش رو داخل کمد گذاشت که ناگهان درِ کمد کناری محکم بسته شد.
یونگی.
جیمین آه کشید. «باز چی میخوای؟»
یونگی بیتفاوت گفت: «تو اتوبوس کنار من میشینی.»
«چییییی؟! نه بابا!»
«چرا.»
«من کنار جونگکوک میشینم.»
«اون کنار تهیونگه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای جیغ جونگکوک از ته راهرو اومد: «چــــــــــــی؟!»
تهیونگ خیلی خونسرد کنار دیوار ایستاده بود. «مشکلی داری؟»
جونگکوک سرخ شد. «ن… نه… یعنی… شاید… یه کم…»
تهیونگ لبخند کجی زد. «پس حل شد.»
جونگکوک همونجا نزدیک بود غش کنه.
روز اردو رسید.
جلوی دانشگاه پر از سروصدا و چمدون و دانشجو بود.
جونگکوک با یه بالشت گردنی خرگوشی و سه بسته چیپس وارد شد. «من برای بقا آمادهام.»
جیمین با دیدن وسایلش زد زیر خنده. «تو داری میری جنگل یا ماه عسل؟»
«جنگل خطرناکه!»
درست همون لحظه تهیونگ از کنارش رد شد، بالشت خرگوشی رو از دستش گرفت و گفت: «این مال بچههاست؟»
جونگکوک لپشو باد کرد. «پس بده من.»
تهیونگ بدون توجه، بالشت رو دور گردن خودش انداخت. «نه. الان مال منه.»
جونگکوک خشکش زد.
جیمین زیر لب گفت: «تمومه… این پسر دیگه برگشت نداره.»
قبل اینکه جونگکوک جواب بده، دستی دور مچ جیمین پیچید.
یونگی.
«بیا.»
«هوی کجا—»
اما یونگی بدون توجه اونو سمت اتوبوس کشید.
چند دقیقه بعد…
جیمین کنار پنجره نشسته بود و با اخم به یونگی نگاه میکرد. «هنوزم نمیفهمم چرا باید کنار تو بشینم.»
یونگی هندزفریشو داخل گوشش گذاشت. «چون دوست دارم حرص بخوری.»
«روانی.»
«میدونم.»
جیمین خواست جواب بده که ناگهان اتوبوس حرکت کرد و چون آماده نبود تعادلش رو از دست داد.
و مستقیم افتاد روی یونگی.
نفسش بند اومد.
صورتش فقط چند سانت با صورت یونگی فاصله داشت.
کل اتوبوس ساکت شد.
جونگکوک از اون عقب آروم جیغ زد: «اوه مای گادددددد!»
یونگی بدون اینکه نگاهشو از جیمین بگیره، خیلی آروم گفت: «راحتی اونجا؟»
و قلب جیمین رسماً منفجر شد…
ادامه دارد…
«من مرد طبیعتم.»
دو ثانیه بعد از گفتن اون جمله، جونگکوک تقریباً با سطل زباله رفت توی دیوار.
کل کافه منفجر شد از خنده.
جونگکوک با حرص صاف ایستاد. «زمین مشکل داشت.»
تهیونگ هنوز میخندید. «آره حتماً.»
وای… خندهی تهیونگ واقعاً خطرناک بود.
جونگکوک برای چند لحظه فقط خیره موند. اونقدر که نفهمید تهیونگ نزدیک شده.
«باز داری زل میزنی خرگوش.»
جونگکوک شوکه عقب پرید. «من؟! نه!»
تهیونگ خم شد و آروم گفت: «دروغ گفتن بلد نیستی.»
و خیلی راحت از کنارش رد شد.
جونگکوک رسماً داشت دود میکرد.
فردای اون روز دانشگاه عجیب شلوغ بود. همه داشتن دربارهی اردوی جنگل حرف میزدن.
جیمین کیفش رو داخل کمد گذاشت که ناگهان درِ کمد کناری محکم بسته شد.
یونگی.
جیمین آه کشید. «باز چی میخوای؟»
یونگی بیتفاوت گفت: «تو اتوبوس کنار من میشینی.»
«چییییی؟! نه بابا!»
«چرا.»
«من کنار جونگکوک میشینم.»
«اون کنار تهیونگه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای جیغ جونگکوک از ته راهرو اومد: «چــــــــــــی؟!»
تهیونگ خیلی خونسرد کنار دیوار ایستاده بود. «مشکلی داری؟»
جونگکوک سرخ شد. «ن… نه… یعنی… شاید… یه کم…»
تهیونگ لبخند کجی زد. «پس حل شد.»
جونگکوک همونجا نزدیک بود غش کنه.
روز اردو رسید.
جلوی دانشگاه پر از سروصدا و چمدون و دانشجو بود.
جونگکوک با یه بالشت گردنی خرگوشی و سه بسته چیپس وارد شد. «من برای بقا آمادهام.»
جیمین با دیدن وسایلش زد زیر خنده. «تو داری میری جنگل یا ماه عسل؟»
«جنگل خطرناکه!»
درست همون لحظه تهیونگ از کنارش رد شد، بالشت خرگوشی رو از دستش گرفت و گفت: «این مال بچههاست؟»
جونگکوک لپشو باد کرد. «پس بده من.»
تهیونگ بدون توجه، بالشت رو دور گردن خودش انداخت. «نه. الان مال منه.»
جونگکوک خشکش زد.
جیمین زیر لب گفت: «تمومه… این پسر دیگه برگشت نداره.»
قبل اینکه جونگکوک جواب بده، دستی دور مچ جیمین پیچید.
یونگی.
«بیا.»
«هوی کجا—»
اما یونگی بدون توجه اونو سمت اتوبوس کشید.
چند دقیقه بعد…
جیمین کنار پنجره نشسته بود و با اخم به یونگی نگاه میکرد. «هنوزم نمیفهمم چرا باید کنار تو بشینم.»
یونگی هندزفریشو داخل گوشش گذاشت. «چون دوست دارم حرص بخوری.»
«روانی.»
«میدونم.»
جیمین خواست جواب بده که ناگهان اتوبوس حرکت کرد و چون آماده نبود تعادلش رو از دست داد.
و مستقیم افتاد روی یونگی.
نفسش بند اومد.
صورتش فقط چند سانت با صورت یونگی فاصله داشت.
کل اتوبوس ساکت شد.
جونگکوک از اون عقب آروم جیغ زد: «اوه مای گادددددد!»
یونگی بدون اینکه نگاهشو از جیمین بگیره، خیلی آروم گفت: «راحتی اونجا؟»
و قلب جیمین رسماً منفجر شد…
ادامه دارد…
- ۱.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط