{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتی به روزگاری، مهری نشسته ...

گفتی به روزگاری، مهری نشسته ...
گفتم، بیرون نمی‌توان کرد، حتی به
روزگاران...

#شفیعی_کدکنی
دیدگاه ها (۱)

‌خـوشـا دلـی کـهتـو بـاشـی نگـار پـرده ‌نـشـیـنـش #فـروغـی_...

گدای خانه به دوش و غریبِ این سَرِ کویمدر سرای که کوبم، که وا...

من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی‌دانست و خود را می‌ستوددر ...

روحم آنقدر شده پا خور غم های جهانکہ بہ تشییع خودم از همہ مشت...

*پاکنویس نمی توان کردخاطره ها را...خوش بنویسیم*

گفتم جهنم کجاست؟ گفتی قلبی را پیدا کن که نمی تواند دوست داشت...

💞🍂... گفتی که جبران میکنی ‌! گفتم کدامین درد را ؟ آن بی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط