ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 23
همه شوکه نگاش کردیم..
جیمین:«چی؟!»
نامجون لیوانشو گذاشت روی میز..
نامجون:«اون شمش ها فقط یه افسانه نیستن.. سال هاست آدمای زیادی دنبالشن... بعضیاشون حتی بخاطرش مردن.»
سکوت سنگینی افتاد...
بعد نگاش دوباره افتاد روم...
نامجون:«و تو.»
جونگکوک:«من چی..؟»
نامجون:«حواست خیلی پرت شده.»
فکم قفل شد...
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
نامجون:«اون دختر.»
همه ساکت شدن..
نامجون:«تو قبلا هیچوقت بخاطر یه آدم اینطوری رفتار نکرده بودی.»
خون جلوی چشمامو گرفت..
جونگکوک:«اون به ماموریت ربطی نداره.»
نامجون آروم پوزخند زد..
نامجون:«امیدوارم.»
همون لحظه صدای بلندی از بیرون اومد..
بووووممم!!
تهیونگ از جا پرید..
تهیونگ:«لعنتی اون دیگه چی بود؟!»
جین سریع بلند شد..
جین:«از حیاطه!»
سریع همگی دویدیم سمت پنجره...
و همون لحظه چندتا مرد نقابدار از دیوار خونه پریدن داخل...
جیمین:«لعنتی... حمله کردن!»
نامجون بدون ذره ای ترس بلند شد..
نامجون:«بالاخره پیدامون کردن..»
یکی از مردا اسلحه شو گرفت سمت پنجره..
تق تق تق!
شیشه ها خورد شدن..
جیمین:«بخوابید زمین!»
سریع خم شدیم...
نامجون داد زد..
نامجون:«جونگکوک! پشت حیاط... جین با من بیا!»
همه پخش شدیم...
من سریع رفتم سمت آشپزخونه و اسلحه مو از زیر کابینت برداشتم..
جونگکوک:«جیمین! تهیونگ! طبقه بالا رو چک کنید!»
هردوشون دویدن بالا...
صدای تیراندازی کل خونه رو پر کرده بود..
یکی از مردا وارد سالن شد... قبل اینکه واکنش نشون بده با مشت زدم تو صورتش و اسلحه شو گرفتم.
جونگکوک:«اشتباهکردن که اومدین اینجا.»
مرد حمله کرد سمتم... درگیر شدیم و محکم کوبیدمش به دیوار..
همون لحظه صدای داد تهیونگ اومد...
تهیونگ:«جونگکووووک!!»(داد)
ادامه دارد ......:))
ᴘᴀʀᴛ: 23
همه شوکه نگاش کردیم..
جیمین:«چی؟!»
نامجون لیوانشو گذاشت روی میز..
نامجون:«اون شمش ها فقط یه افسانه نیستن.. سال هاست آدمای زیادی دنبالشن... بعضیاشون حتی بخاطرش مردن.»
سکوت سنگینی افتاد...
بعد نگاش دوباره افتاد روم...
نامجون:«و تو.»
جونگکوک:«من چی..؟»
نامجون:«حواست خیلی پرت شده.»
فکم قفل شد...
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
نامجون:«اون دختر.»
همه ساکت شدن..
نامجون:«تو قبلا هیچوقت بخاطر یه آدم اینطوری رفتار نکرده بودی.»
خون جلوی چشمامو گرفت..
جونگکوک:«اون به ماموریت ربطی نداره.»
نامجون آروم پوزخند زد..
نامجون:«امیدوارم.»
همون لحظه صدای بلندی از بیرون اومد..
بووووممم!!
تهیونگ از جا پرید..
تهیونگ:«لعنتی اون دیگه چی بود؟!»
جین سریع بلند شد..
جین:«از حیاطه!»
سریع همگی دویدیم سمت پنجره...
و همون لحظه چندتا مرد نقابدار از دیوار خونه پریدن داخل...
جیمین:«لعنتی... حمله کردن!»
نامجون بدون ذره ای ترس بلند شد..
نامجون:«بالاخره پیدامون کردن..»
یکی از مردا اسلحه شو گرفت سمت پنجره..
تق تق تق!
شیشه ها خورد شدن..
جیمین:«بخوابید زمین!»
سریع خم شدیم...
نامجون داد زد..
نامجون:«جونگکوک! پشت حیاط... جین با من بیا!»
همه پخش شدیم...
من سریع رفتم سمت آشپزخونه و اسلحه مو از زیر کابینت برداشتم..
جونگکوک:«جیمین! تهیونگ! طبقه بالا رو چک کنید!»
هردوشون دویدن بالا...
صدای تیراندازی کل خونه رو پر کرده بود..
یکی از مردا وارد سالن شد... قبل اینکه واکنش نشون بده با مشت زدم تو صورتش و اسلحه شو گرفتم.
جونگکوک:«اشتباهکردن که اومدین اینجا.»
مرد حمله کرد سمتم... درگیر شدیم و محکم کوبیدمش به دیوار..
همون لحظه صدای داد تهیونگ اومد...
تهیونگ:«جونگکووووک!!»(داد)
ادامه دارد ......:))
- ۶۰۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط