عشق یعنی تو آن لحظه بی روسریت
عشق یعنی تو آن لحظه بی روسریت رقص گیسوی بهم ریخته و دلبریت عشق یعنی که تو از دور به من زل بزنی با تن خسته ی خود روی تنم پل بزنی عشق یعنی که کمر روی کمر تاب دهی غنچه خشک لبم را تو فقط آب دهی سرطان است غزل گر، تو بخواهی بروی گر بخواهی از این عشق بکاهی بروی بی جهت نیست که از چشم تو بت ساخته ام فکر خود را بخدا از سرم انداخته ام آن دوچشمت که به من غصه و ماتم دادند دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
- ۲.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط