{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

p2
تهیونگ برگه را امضا کرد و قلم را روی میز گذاشت.

جنا تابلو را از روی میز برداشت و به سمتش رفت.

+اینم سفارشتون.

تهیونگ دستش را جلو برد و تابلو را گرفت. نگاهش برای چند لحظه روی نقاشی ماند.

یک منظره‌ی بارانی بود...

دختری تنها زیر باران ایستاده بود و به آسمان نگاه می‌کرد.

تهیونگ بی‌اختیار اخم کوچکی کرد.

چیزی در این نقاشی برایش عجیب آشنا بود.

+مشکلی هست؟

تهیونگ نگاهش را از نقاشی گرفت و به جنا نگاه کرد.

_ نه.

+پس چرا این‌طوری نگاهش می‌کنین؟

_ فقط... قشنگه.

جنا لبخند کوچکی زد.

+ممنون.

تهیونگ برای لحظه‌ای به لبخندش خیره ماند.

نمی‌دانست چرا، اما حالت چهره‌ی این دختر برایش عجیب بود.

نه اینکه او را بشناسد...

فقط یک حس مبهم.

حسی که خودش هم نمی‌توانست توضیحش دهد.

هانا که تمام مدت ساکت ایستاده بود، بالاخره جلو آمد.

× جنا، فکر کنم بهتره آقای دکتر رو بیشتر از این معطل نکنیم.

تهیونگ نگاهش را به هانا داد.

_ شما از کجا می‌دونین من دکترم؟

هانا با تعجب به جنا نگاه کرد.

× مگه نیستین؟

جنا سریع گفت:

+روی کارتتون نوشته بود.

تهیونگ کارت شناسایی‌اش را نگاه کرد و بعد لبخند محوی زد.

_ درست میگی.

جنا با دست به تابلو اشاره کرد.

+امیدوارم از نقاشی خوشتون بیاد.

_ مطمئنم.

تهیونگ برای آخرین بار به جنا نگاه کرد و بعد به سمت در رفت.

اما درست قبل از خروج، صدای جنا متوقفش کرد.

+آقای دکتر؟

تهیونگ برگشت.

+اسم‌تون رو یادم رفت.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

_ کیم تهیونگ.

جنا لبخند زد.

+منم پارک جنا هستم.

تهیونگ سرش را کمی تکان داد.

_ خوشبختم، جنا.

بعد از آن، در آتلیه بسته شد.

هانا بلافاصله به جنا نگاه کرد.

× جنا!

+چی؟

× هیچی... فقط فکر کنم مشتری جدیدمون خیلی مرموزه.

جنا خندید.

+تو همیشه فکر می‌کنی همه مرموزن.

× نه، ولی این یکی فرق داشت.

جنا چیزی نگفت.

فقط به در بسته‌ی آتلیه خیره شد.

نمی‌دانست چرا...

اما اسم «کیم تهیونگ» برایش حس عجیبی داشت.

تهیونگ داخل ماشین نشست و تابلو را روی صندلی کنارش گذاشت.

اما ذهنش هنوز درگیر دختر داخل آتلیه بود.

پارک جنا...

چشم‌هایش را بست.

برای یک لحظه، تصویر دختری از دوازده سال پیش در ذهنش ظاهر شد.

دختری که سال‌ها بود دیگر ندیده بود.

تهیونگ سریع چشم‌هایش را باز کرد.

_ لعنتی...

نگاهش دوباره روی تابلوی نقاشی افتاد.

باران.

دختری تنها.

و یک حس قدیمی که بعد از دوازده سال، برای اولین بار دوباره در قلبش زنده شده بود.

اما تهیونگ هنوز نمی‌دانست...

این دیدار ساده، قرار است گذشته‌ی دفن‌شده‌اش را دوباره به زندگی‌اش برگرداند.
دیدگاه ها (۰)

p3صبح روز بعد...جنا تازه وارد آتلیه شده بود که هانا با عجله ...

p1دوازده سال گذشته بود...دوازده سال از شبی که همه‌چیز برای ک...

the basement introاینترودوازده سال پیش، یک تصادف همه‌چیز را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط