p3
p3
صبح روز بعد...
جنا تازه وارد آتلیه شده بود که هانا با عجله به سمتش آمد.
× جنا! یه خبر خوب دارم.
جنا کیفش را روی میز گذاشت.
+چی شده؟
× دیروز اون آقای دکتر رو یادت هست؟
+کیم تهیونگ؟
هانا با شیطنت لبخند زد.
× آره همون. دوباره سفارش داده.
جنا با تعجب نگاهش کرد.
+دوباره؟
× آره. گفته یه نقاشی دیگه میخواد.
جنا لبخند زد.
+خب، مشتریه دیگه. چه اشکالی داره؟
× من که چیزی نگفتم!
+از قیافت معلومه یه چیزی میخوای بگی.
× فقط میگم شاید از نقاشی خوشش اومده... یا شاید از نقاشش!
جنا با اخم مصنوعی نگاهش کرد.
+هانا!
هانا خندید.
× باشه بابا! چیزی نگفتم.
چند ساعت بعد...
تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.
این بار جنا مشغول نقاشی بود و هانا پشت میز نشسته بود.
هانا با دیدنش آرام به جنا اشاره کرد.
× جنا... مهمون داری.
جنا سرش را بلند کرد.
وقتی تهیونگ را دید، کمی تعجب کرد.
+شما دوباره اینجایین؟
تهیونگ لبخند محوی زد.
_ انگار زیاد از دیدنم خوشحال نشدی.
+نه، منظورم این نبود.
_ پس خوبه.
جنا قلممو را کنار گذاشت.
+نقاشی رو بکشم براتون؟
_ هنوز نه.
+پس برای چی اومدین؟
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
_ نمیدونم.
جنا و هانا با تعجب به هم نگاه کردند.
تهیونگ خودش هم از جوابش متعجب شده بود.
شاید واقعاً دلیل خاصی برای آمدن نداشت...
یا شاید خودش نمیخواست دلیلش را قبول کند.
در همین لحظه تلفن تهیونگ زنگ خورد.
_ بله؟
صدای جیمین از آن طرف خط آمد.
= تهیونگ، کجایی؟ بیمارستان منتظرته.
تهیونگ نگاهی به جنا انداخت.
_ الان میام.
تماس را قطع کرد و رو به جنا گفت:
_ باید برم.
+باشه.
تهیونگ به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه خارج شود، برای لحظهای ایستاد.
_ جنا؟
+بله؟
_ نقاشی بعدی... هرچی خودت دوست داری بکش.
جنا لبخند زد.
+باشه.
تهیونگ از آتلیه خارج شد.
هانا چند ثانیه به در خیره ماند.
× جنا...
+چی؟
× هیچی. فقط فکر کنم این آقای دکتر قراره زیاد بیاد اینجا.
جنا با خنده سرش را تکان داد.
+تو زیادی فیلم میبینی.
اما خودش نمیدانست...
شاید هانا بیشتر از چیزی که فکر میکرد درست گفته بود.
حمایت🔮
صبح روز بعد...
جنا تازه وارد آتلیه شده بود که هانا با عجله به سمتش آمد.
× جنا! یه خبر خوب دارم.
جنا کیفش را روی میز گذاشت.
+چی شده؟
× دیروز اون آقای دکتر رو یادت هست؟
+کیم تهیونگ؟
هانا با شیطنت لبخند زد.
× آره همون. دوباره سفارش داده.
جنا با تعجب نگاهش کرد.
+دوباره؟
× آره. گفته یه نقاشی دیگه میخواد.
جنا لبخند زد.
+خب، مشتریه دیگه. چه اشکالی داره؟
× من که چیزی نگفتم!
+از قیافت معلومه یه چیزی میخوای بگی.
× فقط میگم شاید از نقاشی خوشش اومده... یا شاید از نقاشش!
جنا با اخم مصنوعی نگاهش کرد.
+هانا!
هانا خندید.
× باشه بابا! چیزی نگفتم.
چند ساعت بعد...
تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.
این بار جنا مشغول نقاشی بود و هانا پشت میز نشسته بود.
هانا با دیدنش آرام به جنا اشاره کرد.
× جنا... مهمون داری.
جنا سرش را بلند کرد.
وقتی تهیونگ را دید، کمی تعجب کرد.
+شما دوباره اینجایین؟
تهیونگ لبخند محوی زد.
_ انگار زیاد از دیدنم خوشحال نشدی.
+نه، منظورم این نبود.
_ پس خوبه.
جنا قلممو را کنار گذاشت.
+نقاشی رو بکشم براتون؟
_ هنوز نه.
+پس برای چی اومدین؟
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
_ نمیدونم.
جنا و هانا با تعجب به هم نگاه کردند.
تهیونگ خودش هم از جوابش متعجب شده بود.
شاید واقعاً دلیل خاصی برای آمدن نداشت...
یا شاید خودش نمیخواست دلیلش را قبول کند.
در همین لحظه تلفن تهیونگ زنگ خورد.
_ بله؟
صدای جیمین از آن طرف خط آمد.
= تهیونگ، کجایی؟ بیمارستان منتظرته.
تهیونگ نگاهی به جنا انداخت.
_ الان میام.
تماس را قطع کرد و رو به جنا گفت:
_ باید برم.
+باشه.
تهیونگ به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه خارج شود، برای لحظهای ایستاد.
_ جنا؟
+بله؟
_ نقاشی بعدی... هرچی خودت دوست داری بکش.
جنا لبخند زد.
+باشه.
تهیونگ از آتلیه خارج شد.
هانا چند ثانیه به در خیره ماند.
× جنا...
+چی؟
× هیچی. فقط فکر کنم این آقای دکتر قراره زیاد بیاد اینجا.
جنا با خنده سرش را تکان داد.
+تو زیادی فیلم میبینی.
اما خودش نمیدانست...
شاید هانا بیشتر از چیزی که فکر میکرد درست گفته بود.
حمایت🔮
- ۶۹
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط