دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی

دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی 

بمانم هرچه خیره پشتِ این در، برنمیگردی

 

به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب 

به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی

 

دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را 

اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی

 

تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی

 

غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه 

خودم هم کرده ام انگار باور برنمیگردی

 

هزاران سالِ دیگر کااااااااش با بویِ تو برخیزم 

به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی
دیدگاه ها (۲)

آنقدر دلتنگتم که حتی ابلیس بر وسعت این دلتنگی سجده می کند......

😔 بازم یه پاییز دوباره بارون هجوم فکرت💔 🕊 😔 همون‌خیابون دوبا...

سکوتی کردم از دردم که یارم با خبر گرددکه شاید با سکوت من دوب...

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشتیاگریه من دردل سنگت اثری داشتش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط