𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹
چند لحظه همونجا ایستادم.
بعد بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ بابا.
آروم به سمت اتاق کارش رفتم.
دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم.
بابا پشت میز نشسته بود و به چندتا برگه خیره شده بود.
+بابا؟
سرش رو بلند کرد.
*جانم؟
چند قدم جلو رفتم.
+هنوز ناراحتی؟
نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به برگهها نگاه کرد.
*چیزی نیست.
اخم کردم.
+بابا، این «چیزی نیست» گفتنت اصلاً قانعکننده نیست.
یه نفس عمیق کشید.
*ات، برو استراحت کن.
+ولی...
*گفتم چیزی نیست.
این بار لحنش جدیتر بود.
لبم رو جمع کردم.
+باشه...
برگشتم که برم، اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، صدای بابا رو شنیدم.
*ات؟
برگشتم سمتش.
+بله؟
چند ثانیه نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بگه...
ولی منصرف شد.
*هیچی.
اخم کردم.
+خیلی مشکوکی بابا.
یه لبخند خیلی کوچیک زد.
*برو ات.
با بیحوصلگی از اتاق بیرون اومدم.
در رو بستم و زیر لب گفتم:
+یه چیزی شده... صددرصد.(نه بابا)
آروم به سمت اتاقم رفتم.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای یکی از افراد بابا از پایین اومد.
مرد: رئیس!
ایستادم
*چی شده؟
مرد: باید باهاتون صحبت کنم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای بابا اومد:
*بیا داخل.
کنجکاویم بیشتر شد.
ولی این بار تصمیم گرفتم فضولی نکنم.
شونههام رو بالا انداختم و وارد اتاقم شدم.
خودمو روی تخت انداختم.
اه...
چشمام رو بستم.
ولی ذهنم هنوز درگیر یه نفر بود.
جونگکوک.
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹
چند لحظه همونجا ایستادم.
بعد بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ بابا.
آروم به سمت اتاق کارش رفتم.
دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم.
بابا پشت میز نشسته بود و به چندتا برگه خیره شده بود.
+بابا؟
سرش رو بلند کرد.
*جانم؟
چند قدم جلو رفتم.
+هنوز ناراحتی؟
نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به برگهها نگاه کرد.
*چیزی نیست.
اخم کردم.
+بابا، این «چیزی نیست» گفتنت اصلاً قانعکننده نیست.
یه نفس عمیق کشید.
*ات، برو استراحت کن.
+ولی...
*گفتم چیزی نیست.
این بار لحنش جدیتر بود.
لبم رو جمع کردم.
+باشه...
برگشتم که برم، اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، صدای بابا رو شنیدم.
*ات؟
برگشتم سمتش.
+بله؟
چند ثانیه نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بگه...
ولی منصرف شد.
*هیچی.
اخم کردم.
+خیلی مشکوکی بابا.
یه لبخند خیلی کوچیک زد.
*برو ات.
با بیحوصلگی از اتاق بیرون اومدم.
در رو بستم و زیر لب گفتم:
+یه چیزی شده... صددرصد.(نه بابا)
آروم به سمت اتاقم رفتم.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای یکی از افراد بابا از پایین اومد.
مرد: رئیس!
ایستادم
*چی شده؟
مرد: باید باهاتون صحبت کنم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای بابا اومد:
*بیا داخل.
کنجکاویم بیشتر شد.
ولی این بار تصمیم گرفتم فضولی نکنم.
شونههام رو بالا انداختم و وارد اتاقم شدم.
خودمو روی تخت انداختم.
اه...
چشمام رو بستم.
ولی ذهنم هنوز درگیر یه نفر بود.
جونگکوک.
- ۱۰۰
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط