{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡ ماه سفید من ♡

♡ ماه سفید من ♡
پارت : ۱۰

من آروم رفتم سمت ا/ت که اعضا فهمیدن من میخوام چیکا کنم و اونا هم شروع کردن دخترا رو بیهوش کردیم و گزاشتیمشون تو ماشین هامون
نامجون بیچاره هم که مثل همیشه با دوچرخه افتاد دنبالمون  پشت ما میومد چون خونمون تو یه ساختمون بود { نامجون گواهینامه نداره چون می‌ترسه ماشینم همون روز اول به فنا بده 🤣 تبغ معمول }
۱۰ مین بعد رسیدم خونه هنوز دخترا بهوش نیومده بودم من ا/ت و کوک لیا رو براید استایل بغل کردیم و بردیم تو خونه و گذاشتمشون رو تخت《هرکسی تو خونه خودش 》ولی جیمین چون یکم کوچولو بود نتونست هانا رو بلند کنه [ اشکال نداره من وزنم کمه بیا منو بلند کن منم میخوام جای هانا باشم 😫] برای همین نامجون کمکش کرد و بعد هم دیگه نخد،نخد هرکه رود خانه ی خود
ا/ت ویو :
با سردرد بدی بیدار شدم دیدم تویه اتاق تهیونگ هستم نگاه خودم کردم
ا/ت : وای خدای من ( با صدای کم )
دیدم لباس تنم نیست وای یعنی چه اتفاقی افتاده ( شکه و عصبی )
دیدم لباسام بقل تخت سریع پوشیدم ، میخواستم فرار کنم که دیدم در قفله
سریع پنجره رو باز کردم ارتفاع زیاد بود ولی بهرحال من جانشین پدرم هستم و همینجوری که نمیشه مافیا شد من آموزش دیدم لب پنجره بودم که دیدم
در باز شد
تهیونگ : اونجا چیکار میکنی ؟
ا/ت : تو کی هستی و برای چی منو آوردی اینجا؟
تهیونگ : خیلی خب توضیح میدم فقط تو بیا از اونجا پایین
رفتم نشستم رو تخت
ا/ت : خوبه ؟
تهیونگ : خیلی خوب بهت توضیح میدم من .....من مفیام و عاشقت شدم
ا/ت : واقعا نمیشه دست رد بهت زد آخه خیلی جذابی ( زیر لب )
تهیونگ : شنیدم ( خوشحال ) حالا یعنی الان دوست دخترم شدی ؟
ا/ت : فک کنم
تهیونگ : وای امروز بهترین روز عمرمه ( خیلی خیلی خوشحال )...ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

پارت. 33

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط