پارت آخر
پارت آخر
بابت دیر گذاشتمش شرمنده...
دکتر: خب ایشون به دلیل اینکه غذا نخوردن خیلی ضعیف شدن ولی حالشون خوبه و لطفاً مواظبشون باشید..
&ممنون
نامجون سریع به سمته اتاقی که ات توش بود رفت
& ا..ات
_ ....
& ات..چرا جوابمو نمیدی؟
_ تو بودی جوابمو میدادی؟ سر یه امتحانه کوفتیی همچین بلایی رو داری سرم میاری بسه دیگه بسه..
ات داشت با بغض حرف میزد بغضی که پنهان کرده بود
_ تو اصلاً میدونی من چقدر تلاش میکردم تا نمره کامل بگیرم تا فقط لبخندتو ببینم هااا؟؟( داد)
نامجون تمامه مدت ساکت بود نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه ولی بلخره به حرف زد
& ببخشید ات..معذرت میخوام..من اشتباه کردم حق با توعه من هیچوقت تلاشاتو ندیدم ببخشید ( سرش پایین بود)
_ فعلا نمیبخشمت تا وقتی که...( از روی تخت امد پایین)
_ نفهمم کار کی بوده ( نگاه ترسناک و نیشخند)
منتظر جواب نامجون نموند و به سمته ماشینش رفت و نامجونم سوار ماشینش شد و تعقیبش کرد میترسید کار خطرناکی کنه. دید که سمته مدرسه میره تعجب کرد
ویو ات
هه به من میگن ات باید بفهمم کی بوده، از ماشینم امدم بیرون رفتم داخل مدرسه و تمامه دوربین مخفی هارو داشتم چک میکردم.
& ات داری چیکار میکنی
_ دخالت نکن نامجون...باید بفهمم کی باعث شده نمراتم انقدر بد باشن ( ترسناک)
نامجون دیگه حرفی نزد فقط به کارای ات نگاه میکرد میدونست اگه دخالت کنه اوضاع بدتر میشه
_ آره همینه پیداش کردم وایسا ببینم...ا..اون یونه
& ا..ات آروم باش و کار خطرناکی نکن به خاطره من 🥺
_ سیعمو میکنم..
ات رفت سمته ماشینش و رفت خونه یون چون میدونست خونش کجاست
یون: واییی تو دیگه اینجا چیکار میکنی.
_یااا..چرا باهام اینجوری حرف میزنی ناراحت شدم( خنده)
یون: ت..تو چت شده؟؟
_حیف شد..
ات رفت سمته یون و تا میتونست زدش
_ تو باعث شدی من اون همه زجر بکشممم( عربدع و به شدت عصبی)
و دوباره شروع کرد به زدش که یون داشت بیهوش میشود
_ برو خداروشکر کن که به نامجون قول دادم کاری باهات نداشته باشم وگرنه الان غذایه سگا شده بودی
ویو ات
از خونش امدم بیرون، یه نیشخند زدم اینه عاقبته کسی که ناراحتم کنه. دیدم نامجون امدم سمتم
& ببینم خوبی؟؟
_ اوهوم خوبم مرسی پرسیدی...بریم خونه( لبخند پررنگ)
& ببینم هنوز منو نمیبخشی🥺؟
_ چرا بخشیدمت فقط دیگه لطفاً باهام اونجوری رفتار نکن( بغض)
نامجون نزدیک ات شود و سرشو بوسید
نامجون: قول میدم ( لبخند)
ات: عاشقتم
نامجون: منم
پایان 🖇️
چطور بود؟؟
بابت دیر گذاشتمش شرمنده...
دکتر: خب ایشون به دلیل اینکه غذا نخوردن خیلی ضعیف شدن ولی حالشون خوبه و لطفاً مواظبشون باشید..
&ممنون
نامجون سریع به سمته اتاقی که ات توش بود رفت
& ا..ات
_ ....
& ات..چرا جوابمو نمیدی؟
_ تو بودی جوابمو میدادی؟ سر یه امتحانه کوفتیی همچین بلایی رو داری سرم میاری بسه دیگه بسه..
ات داشت با بغض حرف میزد بغضی که پنهان کرده بود
_ تو اصلاً میدونی من چقدر تلاش میکردم تا نمره کامل بگیرم تا فقط لبخندتو ببینم هااا؟؟( داد)
نامجون تمامه مدت ساکت بود نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه ولی بلخره به حرف زد
& ببخشید ات..معذرت میخوام..من اشتباه کردم حق با توعه من هیچوقت تلاشاتو ندیدم ببخشید ( سرش پایین بود)
_ فعلا نمیبخشمت تا وقتی که...( از روی تخت امد پایین)
_ نفهمم کار کی بوده ( نگاه ترسناک و نیشخند)
منتظر جواب نامجون نموند و به سمته ماشینش رفت و نامجونم سوار ماشینش شد و تعقیبش کرد میترسید کار خطرناکی کنه. دید که سمته مدرسه میره تعجب کرد
ویو ات
هه به من میگن ات باید بفهمم کی بوده، از ماشینم امدم بیرون رفتم داخل مدرسه و تمامه دوربین مخفی هارو داشتم چک میکردم.
& ات داری چیکار میکنی
_ دخالت نکن نامجون...باید بفهمم کی باعث شده نمراتم انقدر بد باشن ( ترسناک)
نامجون دیگه حرفی نزد فقط به کارای ات نگاه میکرد میدونست اگه دخالت کنه اوضاع بدتر میشه
_ آره همینه پیداش کردم وایسا ببینم...ا..اون یونه
& ا..ات آروم باش و کار خطرناکی نکن به خاطره من 🥺
_ سیعمو میکنم..
ات رفت سمته ماشینش و رفت خونه یون چون میدونست خونش کجاست
یون: واییی تو دیگه اینجا چیکار میکنی.
_یااا..چرا باهام اینجوری حرف میزنی ناراحت شدم( خنده)
یون: ت..تو چت شده؟؟
_حیف شد..
ات رفت سمته یون و تا میتونست زدش
_ تو باعث شدی من اون همه زجر بکشممم( عربدع و به شدت عصبی)
و دوباره شروع کرد به زدش که یون داشت بیهوش میشود
_ برو خداروشکر کن که به نامجون قول دادم کاری باهات نداشته باشم وگرنه الان غذایه سگا شده بودی
ویو ات
از خونش امدم بیرون، یه نیشخند زدم اینه عاقبته کسی که ناراحتم کنه. دیدم نامجون امدم سمتم
& ببینم خوبی؟؟
_ اوهوم خوبم مرسی پرسیدی...بریم خونه( لبخند پررنگ)
& ببینم هنوز منو نمیبخشی🥺؟
_ چرا بخشیدمت فقط دیگه لطفاً باهام اونجوری رفتار نکن( بغض)
نامجون نزدیک ات شود و سرشو بوسید
نامجون: قول میدم ( لبخند)
ات: عاشقتم
نامجون: منم
پایان 🖇️
چطور بود؟؟
- ۵.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط