" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁵³
و با ناباوری به شخصی که آنجا ایستاده بود خیره شد.
نمیتوانست باور کند.
او واقعا...تهیونگ خودش بود؟!
چند بار پلک زد تا که بفهمد خواب است یا نه.
اما خواب نبود.
بی درنگ از جایش بلند شد و به سمتش دوید.
تهیونگ نیز همین کار را کرد.
هر قدم که به یکدیگر نزدیک تر میشدند...
بیشتر دلشان برای هم تنگ میشد.
جونگکوک دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
اشک هایش یکی بعد از دیگری روی صورتش جاری میشدند.
تهیونگ با بغض او را در آغوش گرفت.
جونگکوک متقابلا محکم تر بغلش کرد.
جونگکوک با لحنی که دلتنگی و غم از آن میبارید به سختی لب زد...
+ ف...فکر کردم...
دیگه هیچوقت نمیبینمت!
تهیونگ آرام موهایش را نوازش کرد و گفت...
_ به همین راحتیا از دستم نمیدی جونگکوکی!
منو ببخش...
ببخش که بخاطر من الان اینجا گیر افتادی!
+ اص...اصلا اشکال نداره!
همین که الان اینجایی...همه چیزو جبران میکنه!
_ دلم برات تنگ شده بود!
باورم نمیشه که ⁴ روز بدون دیدن تو زنده موندم!
+ م...منم همینطور!
تهیونگ اول از او جدا شد.
صورتش را با دستانش قاب گرفت و به آرامی اشک هایش را پاک کرد.
دیدن اشک های این پسر قلبش را به درد میآورد.
باورش نمیشد که جونگکوک را با این وضع میبیند.
لب های خشکیده.
چشمان اشکی و قرمز.
اما هنوز هم عاشقش بود.
نگاهش روی لب های جونگکوک ثابت ماند.
بدون لحظهای مکث لبانش را روی لبان جونگکوک قرار داد.
آرام و نرم اما پر از دلتنگی میبوسید.
جونگکوک نیز همینطور.
تهیونگ ارام بوسهای زد و از او جدا شد.
جونگکوک حال آرامتر شده بود و فقط با چشمهایی پر از عشق به تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ اول گفت...
_ جونگکوکا پدرم گفت فردا باهات کار مهمی داره!
نمیدونم منظورش چیه ولی ازت خواهش میکنم...
بخاطر پدرم ازم متنفر نشو!
+ تقصیر تو نیست که بخاطر اون نمیتونیم آروم زندگی کنیم!
بعدشم...
هیچ چیز نمیتونه منو از تو متنفر کنه!
تهیونگ که نمیدانست در برابر این حجم از مهربانی و عشقی که جونگکوک به او میداد چه کند...
تنها بغلش کرد.
شاید کار زیادی نکرده باشد...
اما حقیقت این است که وقت نداشت تا کار دیگری انجام دهد چرا که...
ادامه دارد...
part : ⁵³
و با ناباوری به شخصی که آنجا ایستاده بود خیره شد.
نمیتوانست باور کند.
او واقعا...تهیونگ خودش بود؟!
چند بار پلک زد تا که بفهمد خواب است یا نه.
اما خواب نبود.
بی درنگ از جایش بلند شد و به سمتش دوید.
تهیونگ نیز همین کار را کرد.
هر قدم که به یکدیگر نزدیک تر میشدند...
بیشتر دلشان برای هم تنگ میشد.
جونگکوک دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
اشک هایش یکی بعد از دیگری روی صورتش جاری میشدند.
تهیونگ با بغض او را در آغوش گرفت.
جونگکوک متقابلا محکم تر بغلش کرد.
جونگکوک با لحنی که دلتنگی و غم از آن میبارید به سختی لب زد...
+ ف...فکر کردم...
دیگه هیچوقت نمیبینمت!
تهیونگ آرام موهایش را نوازش کرد و گفت...
_ به همین راحتیا از دستم نمیدی جونگکوکی!
منو ببخش...
ببخش که بخاطر من الان اینجا گیر افتادی!
+ اص...اصلا اشکال نداره!
همین که الان اینجایی...همه چیزو جبران میکنه!
_ دلم برات تنگ شده بود!
باورم نمیشه که ⁴ روز بدون دیدن تو زنده موندم!
+ م...منم همینطور!
تهیونگ اول از او جدا شد.
صورتش را با دستانش قاب گرفت و به آرامی اشک هایش را پاک کرد.
دیدن اشک های این پسر قلبش را به درد میآورد.
باورش نمیشد که جونگکوک را با این وضع میبیند.
لب های خشکیده.
چشمان اشکی و قرمز.
اما هنوز هم عاشقش بود.
نگاهش روی لب های جونگکوک ثابت ماند.
بدون لحظهای مکث لبانش را روی لبان جونگکوک قرار داد.
آرام و نرم اما پر از دلتنگی میبوسید.
جونگکوک نیز همینطور.
تهیونگ ارام بوسهای زد و از او جدا شد.
جونگکوک حال آرامتر شده بود و فقط با چشمهایی پر از عشق به تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ اول گفت...
_ جونگکوکا پدرم گفت فردا باهات کار مهمی داره!
نمیدونم منظورش چیه ولی ازت خواهش میکنم...
بخاطر پدرم ازم متنفر نشو!
+ تقصیر تو نیست که بخاطر اون نمیتونیم آروم زندگی کنیم!
بعدشم...
هیچ چیز نمیتونه منو از تو متنفر کنه!
تهیونگ که نمیدانست در برابر این حجم از مهربانی و عشقی که جونگکوک به او میداد چه کند...
تنها بغلش کرد.
شاید کار زیادی نکرده باشد...
اما حقیقت این است که وقت نداشت تا کار دیگری انجام دهد چرا که...
ادامه دارد...
- ۴۷۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط