---

---

پارت ۱: سکوت شبانه

باران آرام روی خیابان‌های خیس شهر می‌بارید و انعکاس چراغ‌ها روی آسفالت برق می‌زد، مثل هزار جرقه‌ی کوچک که در سکوت شب پنهان شده بودند. ایزانا کنار پنجره ایستاده بود، دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو کرده و نگاهش به خیابان خالی دوخته بود. قلبش، حتی بعد از تمام جنگ‌ها و دردهای گذشته، هنوز گاهی با یاد خاطرات کهنه می‌لرزید.

سکوت، تنها صدای همراهش بود. اما در این سکوت، چیزی مثل لرزشِ آرام یک امید کوچک شروع به جوانه زدن کرده بود. او احساس می‌کرد که هنوز دنیا چیزی برایش دارد، چیزی فراتر از تنهایی و خشم.

قدم‌های آرام و نامطمئن روی زمین خیس، صدای آرامی ایجاد کرد و ایزانا نگاهش را به سمت صدا چرخاند. دختری ایستاده بود، چتری در دست و چشمانی پر از پرسش، که مثل انعکاسی از چیزی که خودش گم کرده بود، می‌درخشید.

دختر به آرامی لبخند زد، لبخندی کوتاه اما پر از گرما، و گفت:
«هوای بارانی همیشه حس عجیبی داره، نه؟ انگار دنیا داره با خودش حرف می‌زنه.»

ایزانا برای لحظه‌ای مکث کرد، چیزی در صدای او انگار زخمی قدیمی را لمس کرد و همزمان قلبش را به لرزش انداخت. پاسخ نداد، فقط نگاهش را از چشمان دختر گرفت. اما در همان سکوت کوتاه، اولین نخِ پیوند میان دل‌هایشان گسسته شد و آرام آرام شروع به بافتن شد.

باران ادامه داشت و هر قطره مثل یک شعر نانوشته روی آسفالت می‌رقصید، و ایزانا فهمید که شاید، فقط شاید، این شب آغاز چیزی باشد که دلش مدت‌ها به دنبال آن بود: امکان دوباره زندگی کردن و دوست داشتن.


---
دیدگاه ها (۰)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

تکپارتی | جونگکوک

......پارت هفتم......

𝄠჻ᭂ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎...

درخواستی

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

قسمت هفده

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط