「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140
✦.................................
تهیونگ نگاهش را از پنجره گرفت و آرام به فنجان قهوهی سرد شده روی میز خیره شد
_ امروز... بدجور میخوامت.
همین یک جمله کافی بود، آیلین گوشه لبش را گاز گرفت و لبخند خیلی آرامی زد
+ باشه میام.
ـــــــــــــــــــ
آیلین چند بار دور اتاق راه رفت، دست آخر نفس عمیقی کشید و وارد آشپزخانه شد سلین مشغول آماده کردن ناهار بود، صدای کشیده شدن صندلی باعث شد سرش را بلند کند
سلین: این قیافه یعنی یه چیزی میخوای.
آیلین لب پایینش را بین دندان هایش گرفت
+ یه کوچولو
سلین دست از کار کشید و روبه رویش نشست
سلین: بگو.
آیلین انگشت هایش را به هم گره زد
+ تهیونگ.. دعوتم کرده خونش.
سلین چند ثانیه فقط نگاهش کرد نه تعجب کرد نه اخم فقط خیلی آرام پرسید:
سلین: خودت دلت میخواد بری؟
آیلین بدون کوچک ترین مکثی سر تکان داد، سلین لبخند زد دستش را روی دست خواهرش گذاشت
سلین: پس برو مامان بابا بامن... فقط حواست به خودت باشه
چشم های آیلین برق زد، بلند شد و خودش را در آغوش خواهرش انداخت
+ عاشقتم...
سلین خندید و موهایش را به هم ریخت.
سلین: میدونم، برو حاضر شو قبل از اینکه ده بار دیگه لباس عوض کنی.
نیم ساعت بعد...
تاکسی آرام مقابل خانهی کوچک تهیونگ توقف کرد؛ خانه، درست برخلاف عمارت بزرگ خانوادهی کیم، ساده و آرام بود حیاط کوچکی داشت چند گلدان کنار پله ها چیده شده بودند و شاخه های پیچک، بخشی از دیوار سفید را پوشانده بودند
آیلین کرایه را حساب کرد چند لحظه روبه روی در ایستاد دلش عجیب میتپید انگار اولین قرار زندگیاش بود دستش را بالا آورد تا زنگ را فشار بدهد اما در، قبل از لمس شدن، آرام باز شد
تهیونگ همان جا ایستاده بود پیراهن مشکی ساده ای پوشیده بود و آستین هایش تا روی ساعدهای عضلانیاش بالا زده شده بود چند تار موی مشکی روی پیشانی اش افتاده بود و نگاه آرامش، درست روی صورت آیلین ثابت مانده بود چند لحظه فقط نگاهش کرد.
انگار بعد از چهار روز، تازه باورش شده بود که آیلین واقعاً روبه رویش ایستاده است، آیلین با خنده دست هایش را پشت کمرش قفل کرد.
+ چیه؟ انگار اولین باره منو میبینی.
تهیونگ آرام نفسش را بیرون داد، چند قدم جلو آمد آن قدر نزدیک که عطر شیرین شامپوی موهای دختر، جای بوی قهوه را در ذهنش گرفت بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را آرام دور کمر آیلین حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید
آیلین بیاختیار خندید.
+ سلام کردنِ شما همیشه همینقدر رسمیه؟
تهیونگ سرش را کمی پایین آورد گوشهی لبش بالا رفت
_ نه... فقط دلم برات تنگ شده بود
جمله را آنقدر آرام گفت که انگار خودش هم انتظار نداشت بلند به زبانش بیاورد.
لبخند آیلین نرمتر شد دست هایش را روی سینه مرد گذاشت، پارچهی پیراهن زیر انگشت هایش گرم بود و ضربان آرام قلب تهیونگ را حس میکرد.
+ فکر کنم من بیشتر.
تهیونگ نگاهش را از چشم های دختر پایین آورد چند ثانیه روی لبخندش ماند بعد خیلی آرام، پیشانیاش را به پیشانی آیلین تکیه داد.
سکوت کوتاهی بینشان نشست؛ نه سنگین نه معذب فقط آرام بعد، خیلی کوتاه، لب هایش را روی پیشانی آیلین گذاشت بو,سهای کوتاه اما پر از دلتنگی.
آیلین چشم هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد:
+ این یکی رو قبول دارم...
تهیونگ با همان فاصلهی کم نگاهش کرد
_ فقط همین؟
آیلین شیطنت آمیز ابرو بالا انداخت.
+ فعلاً همین.
چند لحظه بعد خودش روی پنجهی پا بلند شد و خیلی آرام، بوسه ای کوتاه روی گونه ی مرد گذاشت بعد با خنده از آغوشش بیرون آمد.
+ میخوای همین جا نگهم داری؟
تهیونگ همانجا ایستاده بود و نگاهش رفتن دختر به سمت آشپزخانه را دنبال میکرد برای اولین بار بعد از مدتها، خانه واقعاً شبیه خانه شده بود.
ــــــــــــ
نیم ساعت بعد، آشپزخانه پر از بوی کرهی داغ و سبزیجات تازه شده بود
آیلین آستین هایش را بالا زده بود و با جدیت در حال هم زدن سس داخل ماهیتابه بود، تهیونگ کنار کابینت ایستاده بود و سیب زمینیها را پوست میگرفت.
آیلین از گوشهی چشم نگاهش کرد
+هنوزم باورم نمیشه
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید:
_ چی؟
+ اینکه فرمانده کیم تهیونگ خودش آشپزی میکنه.
تهیونگ خیلی آرام شانه بالا انداخت.
_ گرسنه که بشی یاد میگیری
+ پس امروز من شاگردتم
ـــــــــــــ
بعد از ناهار، آیلین ظرفها را داخل سینک گذاشت و شیر آب را باز کرد؛ صدای برخورد آب با ظرف های چینی، سکوت خانه را پر کرده بود
تهیونگ از هال نگاهش میکرد چند ثانیه بعد آرام نزدیک شد بدون اینکه حرفی بزند، کنار سینک ایستاد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140
✦.................................
تهیونگ نگاهش را از پنجره گرفت و آرام به فنجان قهوهی سرد شده روی میز خیره شد
_ امروز... بدجور میخوامت.
همین یک جمله کافی بود، آیلین گوشه لبش را گاز گرفت و لبخند خیلی آرامی زد
+ باشه میام.
ـــــــــــــــــــ
آیلین چند بار دور اتاق راه رفت، دست آخر نفس عمیقی کشید و وارد آشپزخانه شد سلین مشغول آماده کردن ناهار بود، صدای کشیده شدن صندلی باعث شد سرش را بلند کند
سلین: این قیافه یعنی یه چیزی میخوای.
آیلین لب پایینش را بین دندان هایش گرفت
+ یه کوچولو
سلین دست از کار کشید و روبه رویش نشست
سلین: بگو.
آیلین انگشت هایش را به هم گره زد
+ تهیونگ.. دعوتم کرده خونش.
سلین چند ثانیه فقط نگاهش کرد نه تعجب کرد نه اخم فقط خیلی آرام پرسید:
سلین: خودت دلت میخواد بری؟
آیلین بدون کوچک ترین مکثی سر تکان داد، سلین لبخند زد دستش را روی دست خواهرش گذاشت
سلین: پس برو مامان بابا بامن... فقط حواست به خودت باشه
چشم های آیلین برق زد، بلند شد و خودش را در آغوش خواهرش انداخت
+ عاشقتم...
سلین خندید و موهایش را به هم ریخت.
سلین: میدونم، برو حاضر شو قبل از اینکه ده بار دیگه لباس عوض کنی.
نیم ساعت بعد...
تاکسی آرام مقابل خانهی کوچک تهیونگ توقف کرد؛ خانه، درست برخلاف عمارت بزرگ خانوادهی کیم، ساده و آرام بود حیاط کوچکی داشت چند گلدان کنار پله ها چیده شده بودند و شاخه های پیچک، بخشی از دیوار سفید را پوشانده بودند
آیلین کرایه را حساب کرد چند لحظه روبه روی در ایستاد دلش عجیب میتپید انگار اولین قرار زندگیاش بود دستش را بالا آورد تا زنگ را فشار بدهد اما در، قبل از لمس شدن، آرام باز شد
تهیونگ همان جا ایستاده بود پیراهن مشکی ساده ای پوشیده بود و آستین هایش تا روی ساعدهای عضلانیاش بالا زده شده بود چند تار موی مشکی روی پیشانی اش افتاده بود و نگاه آرامش، درست روی صورت آیلین ثابت مانده بود چند لحظه فقط نگاهش کرد.
انگار بعد از چهار روز، تازه باورش شده بود که آیلین واقعاً روبه رویش ایستاده است، آیلین با خنده دست هایش را پشت کمرش قفل کرد.
+ چیه؟ انگار اولین باره منو میبینی.
تهیونگ آرام نفسش را بیرون داد، چند قدم جلو آمد آن قدر نزدیک که عطر شیرین شامپوی موهای دختر، جای بوی قهوه را در ذهنش گرفت بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را آرام دور کمر آیلین حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید
آیلین بیاختیار خندید.
+ سلام کردنِ شما همیشه همینقدر رسمیه؟
تهیونگ سرش را کمی پایین آورد گوشهی لبش بالا رفت
_ نه... فقط دلم برات تنگ شده بود
جمله را آنقدر آرام گفت که انگار خودش هم انتظار نداشت بلند به زبانش بیاورد.
لبخند آیلین نرمتر شد دست هایش را روی سینه مرد گذاشت، پارچهی پیراهن زیر انگشت هایش گرم بود و ضربان آرام قلب تهیونگ را حس میکرد.
+ فکر کنم من بیشتر.
تهیونگ نگاهش را از چشم های دختر پایین آورد چند ثانیه روی لبخندش ماند بعد خیلی آرام، پیشانیاش را به پیشانی آیلین تکیه داد.
سکوت کوتاهی بینشان نشست؛ نه سنگین نه معذب فقط آرام بعد، خیلی کوتاه، لب هایش را روی پیشانی آیلین گذاشت بو,سهای کوتاه اما پر از دلتنگی.
آیلین چشم هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد:
+ این یکی رو قبول دارم...
تهیونگ با همان فاصلهی کم نگاهش کرد
_ فقط همین؟
آیلین شیطنت آمیز ابرو بالا انداخت.
+ فعلاً همین.
چند لحظه بعد خودش روی پنجهی پا بلند شد و خیلی آرام، بوسه ای کوتاه روی گونه ی مرد گذاشت بعد با خنده از آغوشش بیرون آمد.
+ میخوای همین جا نگهم داری؟
تهیونگ همانجا ایستاده بود و نگاهش رفتن دختر به سمت آشپزخانه را دنبال میکرد برای اولین بار بعد از مدتها، خانه واقعاً شبیه خانه شده بود.
ــــــــــــ
نیم ساعت بعد، آشپزخانه پر از بوی کرهی داغ و سبزیجات تازه شده بود
آیلین آستین هایش را بالا زده بود و با جدیت در حال هم زدن سس داخل ماهیتابه بود، تهیونگ کنار کابینت ایستاده بود و سیب زمینیها را پوست میگرفت.
آیلین از گوشهی چشم نگاهش کرد
+هنوزم باورم نمیشه
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید:
_ چی؟
+ اینکه فرمانده کیم تهیونگ خودش آشپزی میکنه.
تهیونگ خیلی آرام شانه بالا انداخت.
_ گرسنه که بشی یاد میگیری
+ پس امروز من شاگردتم
ـــــــــــــ
بعد از ناهار، آیلین ظرفها را داخل سینک گذاشت و شیر آب را باز کرد؛ صدای برخورد آب با ظرف های چینی، سکوت خانه را پر کرده بود
تهیونگ از هال نگاهش میکرد چند ثانیه بعد آرام نزدیک شد بدون اینکه حرفی بزند، کنار سینک ایستاد
- ۳.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط